کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی...

وقتی میگن سالهاست که اینجا نیومدم برای من واقعا صادقه. نزدیک دو ساله که اینجا چیزی ننوشتم. تقریبا میشه گفت بجز مطالبی که توی دفترچه یادداشت کوچیک و آلبوم بچه ها مینویسم چیزی از بچه ها ننوشتم. هنوز البته حافظه ام به حدی که لازمه یاری میکنه ولی دلم میخواد گاهی بنویسم که بعد تر ها که میخونم به اندازه ای که میخوام پر رنگ باشه.

چیچینی نزدیک به دو سالشه و هم آره و هم نه رو نه میگه فقط وقتی منظورش نه باشه کشیده میگه و نه به معنی آره رو کوتاه.

به سگ میگه هاپو و به هر حیوون دیگه ای میگه هاپونی یعنی هاپو نیست ولی میدونه که اقلا آدم هم نیست و یه جک و جونوره!

هرچی رو میگی کجاست میاره و میگه اینا!!! یه چند تا کلمه دیگه هم حرف میزنه که منظورشو بجز شیر و مامان بابا فقط من میفهمم. مثلا دا میتونه معنی درد یا زدن یا در داشته باشه. وقتی عصبانی میشه هنوزم حرص میخوره و از یک هفتگیش هم همینطور بوده ! دیگه سرشو به جایی نمی کوبه و تو دهن خودش مشت نمیزنه ولی هرکی هرجایی خطایی بکنه میاد و منو گاز کوچولو میگیره یا از من یقه گیری میکنه که نشون میده چقدر بامن احساس امنیت داره. گاهی خنده ام میگیره و گاهی کفری میشم!

کوچیلی ولی دیگه مردی شده. برای من گرچه هنوز کوچیله و بقول خودش The right size for my huddle and cuddle. بخوبی دوچرخه و اسکوتر بازی میکنه . با اسکیت و رولر بلید کمی مشکل داره . کلاس تکواندو و جودو میره که میشه گفت هیچکدومش رو خیلی دوست نداره ولی کلاس شنا رو دوست داره. تصمیم دارم بذارم اینقده چیزای مختلف رو امتحان کنه تا علاقه شو پیدا کنه. و یا اینکه حداقل به ورزش کردن عادت کنه.

کوچیلی به اندازه یه بچه 11 ساله میخونه و براحتی مینویسه. سوالایی میپرسه که بعضی وقتها نمیدونم جوابش چی میشه و یواشکی رو اینترنت یا موبایل چک میکنم. گاهی هم میگم باهم گوگل کنیم! هنوز بهش اجازه ندادم که آدرس ایمیل داشته باشه ولی با کامپیوتر و سرچ انجین ها براحتی کار میکنه و احتیاجات خودشو بر آورده میکنه. دیگه به اندازه 4 سالگیش خندون نیست و براحتی عصبانی میشه. گاهی هم فریاد میزنه و گاهی هم بلند بلند گریه میکنه . فکر کنم شخصیت واقعیش داره کم کم شکل میگیره. ولی هنوز هم از سنش بیشتر میفهمه و میشه روش حساب کرد.

دلم میخواست به اندازه کافی وقت بود و من توی این دو سال هم مینوشتم ولی هنوز هم مطمئن نیستم به اندازه کافی وقت بشه ، کاش میشد بعضی لحظه ها رو برای همیشه نگه داشت... 

/ 5 نظر / 130 بازدید
بهجت مامان ویستا

ای وای! باورم نمیشه برگشتید!یادمه حدود دو سال پیش که اینجا رو پیدا کردم و شروع کردم خوندن ، برای مدت ها هر روز سر می زدم تا خبر جدید بگیرم ازتون...اما برنگشتید .خیلی طول کشید .بازم ناامیدانه اومدم و سر زدم.دیگه نگران هم شده بودم. سلامت باشن پسرای گلتون.

katbalou

Kiss them for me. God bless you all. :)

katbalou

Well, does it mean that you will be back again in two years?!!!! Come write again, chertinkof e aziz.

ایمان آرزه

سلام دوست عزیز ... از وب زیبای شما دیدن کردم، با سلیقه اید، خسته نباشید ... خوشحال میشم به من هم سری بزنید ... منتظر حضور و نظرات مکتوب شما هستم ... سپاس ...