این جداییا قصه ی روزگاره زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...

امروز آخرین روزی بود که کوچیل به مدرسه فعلیش میرفت. کمی شکلات وشیرینی برده بود که وقت خداحافظی زنگ آخر با دوستاش شریک بشه. وقت بیرون اومدن از مدرسه حداقل 4-5 تا از پسر بچه ها گریه میکردن و محکم بغلش کرده بودن! تا امروز هیچ ناراحت نبود اما وقتی گریه بچه ها رو دید اونم شروع کرد گریه کردن! تنها چیزی که میتونستم بگم که آرومشون کنم این بود که دو سه سال دیگه میتونن همدیگه رو روی فیس بوک پیدا کنن و باز هم دوست بمونن!‌ حتی گفتم که بعد ها که بزرگتر شدن میتونن بیان لندن و به ما سر بزنن هر چند که خودمم از چیزایی که گفتم مطمئن نیستم! اما دیدن صحنه 5-6 تا پسربچه 7 ساله که دارن برای جدایی از هم گریه میکنن خیلی راحت نیست. 

البته فکر میکنم که کوچیل بعد از جابجایی کمی احساس تنهایی کنه ولی امیدوارم زیاد طولانی نباشه و زود دوستای جدید پیدا کنه.

بچه ها اینقده زود بزرگ میشن که باید برای جدایی های اونا هم جدا از جدایی های خودت گریه کنی. بقول مادرم حالا کجاشو دیدی اینقده بعد از هر دل شکسته شدنشون دلت بشکنه که دیگه فکر کنی هیچ چیز دیگه ای نمیتونه دلتو بشکنه...

/ 1 نظر / 100 بازدید
نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.