کوچیل و چیچین

 
 
صفحه اصلي
صندوقچه قديمي
پست الكترونيك

من کوچیلم

 

۱۳٩٢/٦/٢٦

چیچین پر سفید

وقتی که کوچکتر بودم و جوجه طلایی میخریدیم. اولین نشانه بزرگ شدن جوجه در آوردن پرهای سفید بود. 

امروز گنجشگ کوچولوی من پرهای سفیدشو نشون داد و رفت مهد کودک! برای اون راحت تر از منه. همیشه برای بچه ها پرکشیدن و رفتن راحت تر از والدینه که دورشدنشون و بزرگ شدنشون رو نگاه کنن. اینقدر با اشتیاق کیفشو گذاشت رو کولش که انگار نه انگار هر روز خدا از بدنیا اومدنش تا سه سال و سه ماهگیش تقریبا" هر روز این موقع تو آغوشم خواب بوده. حالا من موندم و یه آغوش خالی که هر چی سعی میکنم خودمو دل داری بدم و با عقلم پرش کنه جای خالیش بدجوری درد میکنه.

الان من تا یه مدتی مثل قناری خان دایی تو لبم!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳٩۱/٧/٧

این جداییا قصه ی روزگاره زندگی هنوز خوشگلیاشو داره...

امروز آخرین روزی بود که کوچیل به مدرسه فعلیش میرفت. کمی شکلات وشیرینی برده بود که وقت خداحافظی زنگ آخر با دوستاش شریک بشه. وقت بیرون اومدن از مدرسه حداقل 4-5 تا از پسر بچه ها گریه میکردن و محکم بغلش کرده بودن! تا امروز هیچ ناراحت نبود اما وقتی گریه بچه ها رو دید اونم شروع کرد گریه کردن! تنها چیزی که میتونستم بگم که آرومشون کنم این بود که دو سه سال دیگه میتونن همدیگه رو روی فیس بوک پیدا کنن و باز هم دوست بمونن!‌ حتی گفتم که بعد ها که بزرگتر شدن میتونن بیان لندن و به ما سر بزنن هر چند که خودمم از چیزایی که گفتم مطمئن نیستم! اما دیدن صحنه 5-6 تا پسربچه 7 ساله که دارن برای جدایی از هم گریه میکنن خیلی راحت نیست. 

البته فکر میکنم که کوچیل بعد از جابجایی کمی احساس تنهایی کنه ولی امیدوارم زیاد طولانی نباشه و زود دوستای جدید پیدا کنه.

بچه ها اینقده زود بزرگ میشن که باید برای جدایی های اونا هم جدا از جدایی های خودت گریه کنی. بقول مادرم حالا کجاشو دیدی اینقده بعد از هر دل شکسته شدنشون دلت بشکنه که دیگه فکر کنی هیچ چیز دیگه ای نمیتونه دلتو بشکنه...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳٩۱/٥/٢۳

آجیل ، دوری، غصه ، زلزله...

دونه ی دوم بادوم رو میذارم دهنم! بعد پشت بندش بقیه ی لیوان آبو سرمیکشم . دیگه مطمئنم یه چیزی تو دونه های آجیل هست که نمیتونم بدمش پایین. دفعه اول نیست. همیشه آجیلایی که مامان میفرسته همینطورن. به بچه ها نگاه میکنم. سرخوشانه دارن آجیل میخورن و کارتون میبینن. اما دو تا دونه بادوم تو گلوی من یه جوری گیر کرده که فکر نکنم با تمام بطری آب هم بره پایین. طعم غصه و دوری از مادر با طعم آجیل تبریزی قاطی میشه. نمیدونم واقعا این طعم دوری و ناراحتیه یا غم اینکه دستت بدجوری برای کمک کوتاهه؟!

دستمال رو خیس میکنم و میذارم رو چشمام میگم اینجوری اگه بچه ها منو ببینن متوجه نمیشن. صفحه عکسهای زلزله رو می بندم. چیچین میدوه و خودشو میرسون به من. خنده کنون دستمالو میزنه کنار و میگه پیکابو (همون دالی خودمون) منم بلند میگم بووووو!!!! میخنده و منم میخندم و بغلش میکنم بعد به چشمام نگاه میکنه و یه دستمال کاغذی از جعبه میکشه و میده دستم! بعدش بزور دوباره میره پایین که کنار کوچیل کارتون ببینه. 

کاش میدونستیم چیکار میتونیم بکنیم که بطور سازمان یافته ای بتونیم به هموطنامون کمک کنیم. 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳٩۱/٥/۱۳

کاش...

گاهی فکر میکردم چرا نرفتی دانشگاه، یا چرا مثلا بجای شغل الانت مهندس نشدی! گاهی فکر میکردم چرا یه کمی دست و پا دار تر نیستی و همه دوستات ازت جلوترن و گاهی هم اگه دستشون برسه یه لگدکی بهت میزنن و چیزی نمیگی! گاهی فکر میکردم چرا یه کم بدجنس نیستی و اینقدر ساده ای، گاهی فکر میکردم چرا در گنجه بازه یا دامنت درازه ، چرا آب توی تلمبه است یا چرا گوش کوب قلمبه است!!! این گاهی اوقات کم نبود. 

امروز ولی فقط فکر میکنم کاشکی باشی، شاد و سالم و اینها تنها چیزایی هست که میخوام باشی...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳٩۱/۱/۱٠

کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی...

وقتی میگن سالهاست که اینجا نیومدم برای من واقعا صادقه. نزدیک دو ساله که اینجا چیزی ننوشتم. تقریبا میشه گفت بجز مطالبی که توی دفترچه یادداشت کوچیک و آلبوم بچه ها مینویسم چیزی از بچه ها ننوشتم. هنوز البته حافظه ام به حدی که لازمه یاری میکنه ولی دلم میخواد گاهی بنویسم که بعد تر ها که میخونم به اندازه ای که میخوام پر رنگ باشه.

چیچینی نزدیک به دو سالشه و هم آره و هم نه رو نه میگه فقط وقتی منظورش نه باشه کشیده میگه و نه به معنی آره رو کوتاه.

به سگ میگه هاپو و به هر حیوون دیگه ای میگه هاپونی یعنی هاپو نیست ولی میدونه که اقلا آدم هم نیست و یه جک و جونوره!

هرچی رو میگی کجاست میاره و میگه اینا!!! یه چند تا کلمه دیگه هم حرف میزنه که منظورشو بجز شیر و مامان بابا فقط من میفهمم. مثلا دا میتونه معنی درد یا زدن یا در داشته باشه. وقتی عصبانی میشه هنوزم حرص میخوره و از یک هفتگیش هم همینطور بوده ! دیگه سرشو به جایی نمی کوبه و تو دهن خودش مشت نمیزنه ولی هرکی هرجایی خطایی بکنه میاد و منو گاز کوچولو میگیره یا از من یقه گیری میکنه که نشون میده چقدر بامن احساس امنیت داره. گاهی خنده ام میگیره و گاهی کفری میشم!

کوچیلی ولی دیگه مردی شده. برای من گرچه هنوز کوچیله و بقول خودش The right size for my huddle and cuddle. بخوبی دوچرخه و اسکوتر بازی میکنه . با اسکیت و رولر بلید کمی مشکل داره . کلاس تکواندو و جودو میره که میشه گفت هیچکدومش رو خیلی دوست نداره ولی کلاس شنا رو دوست داره. تصمیم دارم بذارم اینقده چیزای مختلف رو امتحان کنه تا علاقه شو پیدا کنه. و یا اینکه حداقل به ورزش کردن عادت کنه.

کوچیلی به اندازه یه بچه 11 ساله میخونه و براحتی مینویسه. سوالایی میپرسه که بعضی وقتها نمیدونم جوابش چی میشه و یواشکی رو اینترنت یا موبایل چک میکنم. گاهی هم میگم باهم گوگل کنیم! هنوز بهش اجازه ندادم که آدرس ایمیل داشته باشه ولی با کامپیوتر و سرچ انجین ها براحتی کار میکنه و احتیاجات خودشو بر آورده میکنه. دیگه به اندازه 4 سالگیش خندون نیست و براحتی عصبانی میشه. گاهی هم فریاد میزنه و گاهی هم بلند بلند گریه میکنه . فکر کنم شخصیت واقعیش داره کم کم شکل میگیره. ولی هنوز هم از سنش بیشتر میفهمه و میشه روش حساب کرد.

دلم میخواست به اندازه کافی وقت بود و من توی این دو سال هم مینوشتم ولی هنوز هم مطمئن نیستم به اندازه کافی وقت بشه ، کاش میشد بعضی لحظه ها رو برای همیشه نگه داشت... 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳٩۱/۱/۱٠

I haven't been here for ages! No honestly I haven't...

۱۳۸٩/٤/٩

میدونم یه روز میای همین روزا دیر نمیشه...

به نظر نمیاد اونقدری که ما مشتاق دیدن تو هستیم تو هم بیقرار دیدن ما باشی. یک هفته ای میشه که دیر کردی و خب لابد جات راحته! ولی مامان بسیار بسیار نگرانته عزیزم. امیدوارم حالت خوب باشه مامانی...

********

آخرین چیزی که این روزها دلم میخواد از دیگران بشنوم اظهار نظر در مورد ظاهرم  و اندازه شکممه ! که انگلیسی ها خدای فضولی و کنجکاوی در این موردن...

ازم میپرسه کی قراره دنیا بیاد؟ میگم قرار بود هفته پیش دنیا بیاد ... صورتشو بطرز بدی جمع میکنه و میگه آخرش مجبور میشی یه کامیون پیدا کنی از روت رد بشه تا بچه بیاد بیرون. خیلی سعی میکنم با ادب باشم فقط بهش میگم برای من مهم نیست و از کنار فرزندم بودن لذت میبرم، ولی متوجه نمیشم چرا برای اون مهمه، بهش میگم شاید داره با خودش مقایسه میکنه و تجربه خوبی نداشته! سریع سعی میکنه لبخندی تصنعی بزنه و معذرت خواهی میکنه. دلم میخواست یه چیز سوزاننده تری بهش میگفتم ولی فکر کنم همون بسش بود...

********

حداقل روزی 3  تا تلفن و 4 تا ایمیل میگیرم که بچه نیومد؟ نه هنوز نیومده! لابد وقتش نشده که بیاد و تا قیامت که نمیتونه بمونه پس لطفا" اگه اینجا رو میخونین بمن زنگ یا ایمیل نزنین که ببینین بچه اومده یا نه! وقتی اومد خبرتون میکنم... به جدم قسم!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٩/٤/۸

جهان سومی ؟!!

پیش نوشت: این متن با ایمیل بدستم رسیده و نمیدونم منبع اصلیش کجاست.
******************************
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند.....
از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی..... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی.... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تغیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از
 جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی آشنا
یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی ".
   (به خاطر و برای تو نوشتم که دوستت دارم) کین درد مشترک جداجدا درمان نمیشود.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٩/٤/٤

هرگز نخواب کوروش اثر سیمین بهبهانی

دارا جهان ندارد،
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
!هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،
البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،
آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،
گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،
نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،
تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،
میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،
دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است
اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،
شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی،
شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما
دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش،
ای مهرآریایی
بی نام تو،وطن نیز
نام و نشان ندارد
 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٩/۳/۳٠

آموخته ام...

موخته ام که
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان  قلب
خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد  می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان  بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از  جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط  دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی  است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش  نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی  خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار  لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا  زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت  ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین  راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

 چارلی چاپلین. 

**************

پسرم وقتی که تو دنیا بیای با خنده هات، چراغ خونه مو روشن میکنی....


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٩/٢/۱٤

جوجه ی کوچولوی من وقتی که تو بزرگ بشی و بری...

خیلی وقته ننوشتم! دستم به نوشتن نمیره ولی گاهگاهی دلم همیشه چرا. هنوز مثل شبد دنبال دم خودم میدوم و آخر هر روز هم یه لیست بلند از کارهای انجام نشده باقی مونده...

**********

کوچیلی که دیگه الان برای خودش کوچک مرد بزرگی شده کلی کمک میکنه بدون اینکه حتی یکبار غر بزنه که چرا پشت هم صداش میکنم. از این نظر اصلا به من نرفته.کتاب میخونه ولی نوشتن رو زیاد دوست نداره. هر هفته یه چند خط نامه مینویسه و میخواد که من پستش کنم! خدارو شکر که قدش هنوز نمیرسه که بتونه توی سطل کاغذهای بازیافت رو نگاه کنه. هر شب وقت خواب میگه که دلش برای آدم خوبای ایران مخصوصا پپرک و مادر و پدربزرگش تنگ شده .

هنوز هر دوساعت یکبار یه دور میزنه و بدون بهونه بوس و بغل میخواد. دلم برای سفت بغل کردنش غش میره ولی  گیگیلی قلنبه بزرگ شده و نمیتونم کوچیلی رو سفت بغل کنم. نمیتونم بهش کولی بدم و کشتی هم نمیتونم بگیرم ، نمیتونم مسابقه دو بدم یا روی پله ها 3 تا یکی بپرم و به کوچیلی تو مسابقه هامون کلک بزنم. کوچیلی هنوز بیصبرانه منتظره که وقتی بیبی دنیا بیاد من همون مامان قبلی بشم با همان قابلیت هاو فراغتها!!! کلی هم داره نقشه میکشه که چطور میشه بیبی رو دو دره کرد.

**************

میپرسی چند سالت که بشه بابا بهت رانندگی یاد میده؟ میگم 17 سالگی مامان. میگی وقتی بزرگ بشی میتونی گواهینامه (درایوینگ لایسنس) بگیری و بری هر جایی که میخوای. میگم منم میبری؟ میگی بعضی وقتا. میگم حالا کجا میخوای بری؟ میگی جاهای مختلف ، هر جا که دوست داری. مثلا پارک یا قایق سواری، میگی که یه خونه هم برای خودت میگیری و شبا تو خونه ی خودت میخوابی... میگم الهی قربونت برم که منتظری که زود بزرگ بشی و بری . میخندی و دندونای سفید و ردیف شیریت معلوم میشه. یادم میفته که هنوز 5 سالته و نه بیشتر. میگم پیش من هم میای بعضی وقتها؟ میگی آره ولی بعضی وقتا چون صبحها باید بری سر کار! از فکر اینکه دیگه هر وقت که میخوام نتونم ببینمت غم بزرگی به دلم چنگ میزنه... میگم وقتی که بزرگ بشی و بری من دلم برات خیلی تنگ میشه. میگی غصه نخور میتونی گاهی بیای خونه مون یه چایی بخوری و بعدش برگردی خونه ی خودتون!!!

*********

فکر میکنم اگه اینقده بری دورمثل من ، که من دیگه حتی نتونم بیام خونه ات چایی بخورم چقدر بیشتر دلتنگت  میشم؟ میگم حالا که من اینقده دلتنگ مامانمم اون از اینکه حتی نمیتونه گاهی بیاد خونه مون چایی بخوره و منو ببینه چقدر دلتنگه؟ فکر میکنم منکه خیلی طول کشید بزرگ بشم و دوست داشته باشم خونه ی خودم باشم، چی شد که تو قبل از اینکه بزرگ بشی دوست داری بزرگ و مستقل بشی.

چقدر بچگی تو با من فرق داره عزیز دلم...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱۱/٦

سازش مخفی ممنوع.

 دست نوشته های مهاتما (روح  بزرگ)  گاندی


من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند .

********************

متاسفم که هنوزم مجبورم در تاریکی ولی در مسیری که تصمیم گرفته بودم راه بروم، هنوز امیدوارم که روزی این راه روشن بشه.

********

خوشحالم که مو.سو.ی تا بحال سازش نکرده. امیدوارم هنوز مردانی باقی باشن که رو حرفشون میایستن.

*************

کوچیل: یه جایی زلزله شده مامان.

مامان: آره پسرم من که دیروز گفتم . تو روزنامه مدرسه تون نوشته میتونین اگه دوست دارین کمی از پولای قلکتونو برای بچه هایی که خونه ندارن بفرستین.

کوچیل: ولی من برای پول قلکم قبلا" پلان کردم (تصمیم گرفتم). میخوام دوتا اسباب بازی تازه بخرم.

مامان: ولی این کمی خودخواهیه ، پس کی برای زلزله کمک کنه.

کوچیل: تو که میتونی ، وقتی سر کار میری کمی پولتو بده برای بچه هایی که خونه شون خراب شده. خوب نیست آدم سلفیش (خودخواه) باشه.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱۱/٥

خانه ی دوست کجاست...


من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

فریدون مشیری

*******************


کوچیل :پرامیس کن که من تولد بگیرم!

مامان: باشه پسرم. قول میدم.

کوچیل: مامان وقتی برام تولد گرفتی میخوام بگم جیکوب بیاد و کای، میخوام بگم جیکوب با خودش بنجامین رو بیاره و کای هم چلسی رو، یه چند تا دیگه از دوستامو هم میخوام بگم بیان. کیک تولدم هم 5 تا کندل (شمع) داشته باشه!

مامان: باشه عزیزم اگه تو خونه تولد گرفتیم میگم دوستات بیان. وگرنه کیک میخرم که تو مدرسه با دوستات بخورین. (بدلایلی اصلا نمیخوام تو خونه براش تولد بگیرم). شاید هم بتونیم تو جیمی جیز (یه محل بازی بچه هاست) تولد بگیریم برات.

کوچیل: تو خونه بهتره چون من میتونم براشون کارت دعوت درست کنم و با هم بازی کنیم و یه فیلم ببینیم. میتونیم بریم تو حیاط و کمی هم اونجا بازی کنیم. من چند  تا توپ دارم... برای همه مون بسه.

مامان: باشه عزیزم اگه شد حتما" وگرنه من برای تو و دوستات چند تا پارتی بگ درست میکنم که تو مدرسه یا جایی که تولد میگیریم بهشون بدی و برات تولدت مبارک بخونن. و کیکتو هم میتونین همونجا بخورین. شاید با معلمات هم بتونین شریک بشین.

کوچیل: نه خونه بهتره. این تولد منه . ادالتز(بزرگترها) بهتره نباشن. من دوست دارم دوستام بیان خونه مون.

مامان: باشه عزیزم اگه بشه حتما".

کوچیل: اگه ، نگه نگو!!! من میخوام اسباب بازیامو نشونشون بدم و با هم اینجا بازی کنیم. خودت گفتی هر کی از بچه ها میاد خونمون باید اسباب بازیامو شریک بشم باهاش.

مامان: باشه عزیزم. اگه اومدن...

کوچیل: مامان ، اصلا پرامیس کن که دیگه اگه نگی و گرنه تولد اسپویل(خراب) میشه !!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱۱/٢

مصرف در برابر عشق


مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه
سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود.

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان  من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین
خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .

و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :


            ( دوستت دارم پدر ! )

روز بعد مرد خودکشی کرد .عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .
 چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند .

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود .

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود .

مراقب رفتارت باش که عادت می شود .

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود .

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود

**********

منبع: ایمیل

****************

میگی: بیا بازی کنیم. میگم: ولی همین الان بازیمون تموم شد. مامان الان باید شام درست کنه.

میگی: نه فقط یه بازی دیگه ، میگم :نه.

عصبانی میشی و میگی: اگه تو با من بازی کنی من به تو یه بوس و بغل میدم. اگه با من بازی نکنی من تورو پست* (با کسره روی پ)میکنم که نتونی شام درست کنی!!! خب مامان کدومشو چوز میکنی؟! ایتز یور چویس!!!

********************

پست کردن: یه چیزی تو مایه های آزار دادن و کرم ریختن!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱۱/۱

مفید فایده!!!

رفتارهای مخرب مغز:


1.نخوردن صبحانه
کسانی که صبحانه نمی خورند قند خونشان به سطح پائینتری افت می کند. این امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می شود.

2. پرخوری

این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده و منجر به کاهش قدرت ذهنی می شود.

3- دخانیات

این امر باعث کوچک شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می شود.

4. استفاده زیاد قند و شکر

استفاده زیاد قند و شکر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می کند  و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد

5. آلودگی هوا

مغز بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث کاهش اکسیژن تامینی مغز شده و منجر به کاهش کارآیی مغز می شود.

6. کمبود خواب
خواب به مغزمان اجازه استراحت می دهد. دوره طولانی کاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.

 
7. پوشاندن سر به هنگام خواب

 خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اکسید کربن و کاهش تجمع اکسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.

8.کار کشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
کار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممکن است منجر به کاهش کارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود

9.کاهش افکار مثبت

فکر کردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. کاهش افکار مثبت مغزی ممکن است باعث کوچک شدن مغز شود.  

10. کم حرفی

مکالمات انتزاعی منجر به رشد کارآئی مغز خواهد شد.

عوامل اصلی صدمات کبد عبارتند از:



1. عامل اصلی خیلی دیر خوابیدن و خیلی دیر بیدار شدن است.

2.
ادرار نکردن در صبح

3.
پرخوری

4.
ترک صبحانه

5.
مصرف بیش از حد داروها

6.
مصرف بیش از حد ‌[مواد غذائی محتوی] نگهدارنده ها، افزودنی ها [ی غیر طبیعی]، رنگهای خوراکی، و قندهای مصنوعی

7.
مصرف روغن های پخت و پز ناسالم
تا آنجا که ممکن است ازاستفاده از روغن های پخت و پز جهت سرخ کردن بکاهید، حتی بهترین روغن ها مثل روغن زیتون. وقتی حال ندارید از مصرف غذاهای سرخ شده بپرهیزید اگرچه از اندام متناسبی برخوردارید.

8. مصرف غذاهای نیم پز(فرآوری شده) نیز کارکبد را زیاد می کند.
سبزیجات می بایست خام خورده شوند و در صورت پختن بایست 3-5 نوبت خورده شود. سبزیجات سرخ شده می بایست در یک وعده خورده شود، از نگهداری آنها بپرهیزید.

این پیشگیری ها نیاز به خرج اضافی ندارد. فقط باید رابطه مان را با سبک زندگی و رفتارهای غذائی سالم خوب کنیم. اصلاح رفتار عذائی سالم و شرایط زمانی جهت جذب [مواد غذائی] و خلاص شدن از مواد شیمیایی غیر ضروری برابر برنامه زمانبندی شده برای بدنمان خیلی مهم است .

پنج عامل اصلی غذائی موثر در سرطان عبارتند از:

1.هات داگ (سوسیس)

بخاطر اینکه آنها مقدار زیادی نیترات دارند، ائتلاف پیشگیری از سرطان توصیه کرده که بچه ها بیشتر از 12 هات داگ (سوسیس) در ماه نخورند. اگه بدون هات داگ (سوسیس) نمی توانید زندگی کنید، هات داگ های بدون نیترات سدیم بخرید.

2. گوشتهای فرآوری شده و بیکن
همانقدر که نیترات های سدیم در هات داگها شناسائی شده در بیکن و سایر  گوشتهای فرآوری شده نیز وجود دارد که خطر بیماری های قلبی را افزایش می دهد. همچنین چربی های اشباع شده موجود در بیکن منجر به سرطان خواهد شد.

3. دونات ها (پیراشکی)
دوناتها نیز عامل سرطانی هستند، آنها از آرد سفید، شکر، روغنهای هیدروژنه که در دمای بالا سرخ می شوند ساخته شده است.  دوناتها ممکن است بدترین غذائی باشد که ممکن است بخورید و خطر سرطان را افزایش دهد..

4. سیب زمینی سرخ کرده

مانند دوناتها، سیب زمینی سرخ کرده نیز بوسیله روغنهای هیدروژنه ای و در دمای بالا تهیه می شود. همچنین حاوی آکریل آمیدهایی هستند که در خلال فرآیند سرخ شدن تشکیل شده است. آنها نیز باید سرطان سرخ کرده  نامیده شود، نه سیب زمینی سرخ کرده.

5.
چیپس ها، بیسکوئیت های کراکر، و کلوچه ها


  حتی آنهایی که روی پاکتشان نوشته شده بدون چربی های ترانس عموما حاوی اندکی چربی های ترانس هستند

 ********************

متن بالا با ایمیل بدستم رسیده، منبعشو نمیدونم. اگرچه وبلاگ من یه روزنوشته و تخصصی نیست، دوست دارم بجای ایمیل بعضی نکات مفید یا جالب رو بذارم اینجا.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱٠/٢۸

قلنبه ی خوش آیند

خیلی قلنبه ی خوش آیندی هستی، مخصوصا وقتی سفت سفت میشوی مثل سنگ. همان موقع که دیگر اجازه نمیدهی نفس بکشم.  هیچ شباهتی به قلنبه های دیگر نداری ، به بغض یا به غده قدیمی هم همینطور. فقط یک قلنبه ی دیگر میشناسم که به اندازه تو خوش آیند بود ولی دیگر خیلی مدت است که قلنبه نیست. برای خودش در این دنیا جای مهمی دارد و در قلب من بیشترین جای ممکن را. ولی حتی او هم به اندازه تو که بود اینقدر خوش آیند نبود. اصلن یادم نیست که وقتی به اندازه تو بود قلنبه بود.

*************

هنوز دنبال دمم میدوم . برگه های پذیرش آمده و من هم مشکل خاصی ندارم ولی هنوز هم سرگردانم. فقط چند روز دیگر بیشتر وقت ندارم! نشسته ام و انگشتم را میمکم. با آنهمه دبدبه و کبکبه اش نگاه تحسین آمیزی میکند و میگوید : چه عالی میتوانی اقدام کنی. منتظر چه هستی؟ راستی من منتظر چه هستم؟ منتظر کسی که سنگی بمن پرتاب کند و مرا از این اینرسی و لختی برهاند. گاهی فکر میکنم چرا من اینهمه خنگم...

*************

دلم تنگ شده ولی نه برای خیابانها. دلتنگی همیشگیم مال آدمهاست و بس. میپرسی کدام فصل میخواهم که سری به خانه بزنم، میپرسی میتوانی خیلی فوری بلیط بگیری و نگران من هستی که خیلی وقت است خانه را ندیده ام. میگویم که خبرت میکنم.. راستش نمیخواهم . دلم اصلا برای ایران تنگ نمیشود. از این بابت هم شرمنده ام و هم مغموم ، اما دست خودم نیست. دلم ایران آزاد میخواهد ولی برای آزاد کردنش کار زیادی از دستم ساخته نیست. دلتنگیم برای آدمها با دیداری کوتاه حل نمیشود اما. این را خیلی وقت است که میدانم...

*************

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱٠/۱٥

 

هفته پیش به پسرک قول داده ام که اگر برف آمد و بیشتر از ارتفاع وجبش بود و مدرسه ها هم تعطیل بود و دستکش چرمیم را هم پیدا کرده بودم و سوپ آماده هم در کابینت داشتیم میرویم برف بازی! مطمئنم وقتی از پله ها پایین بیاید اول میرود گنجه مواد خوراکی را باز میکند و دنبال بسته سوپ میگردد!!! از بس که حافظه اش خوب است. امسال ما اصلا برف بازی نکرده ایم از بس که من بیمار و مزخرف بوده ام... تا پنج شنبه این هفته حداقل برف داریم (امروز سه شنبه است) خدا رحم کند...

****************

دلم میجوشد و قلبم تند تند میزند هر وقت که خبرهای ایران را میخوانم. اینور دنیا مثل مرده هایی میشوی که دستشان از دنیا کوتاه است. حداقل از دنیای آدمهایی که دوستشان داری.

*****************

36 تن از نمایندگان مردم! در خانه مجلس که همان خانه ی مردم ! است خواستار اعدام زودهنگام گروهی از مردم! (بخوانید معترضان) شدند! کجای دنیا نمایندگان یک قشر که ارتزاقشان بصورت مادام العمر از صدقه سر همین مردم تامین میشود خواستار مرگ گروهی از همین مردم در 5 روز میشوند... اولین فکری که به ذهن آدم میرسد اینست که براستی اینان نمایندگان و منتخبین همین مردمند؟

****************

برای کتک زدن و اعتراف گرفتن از 500 زندانی روز عاشورا (اگر فرض کنیم کار زندانیهای قبلی و دولت تقریبا تمام شده) به چند نفر آدم تمام وقت نیاز است؟ تا وقتی اینهمه آدم تمام وقت داریم که تمام قد و انرژی در مقابل هرگونه تغییر حتی مثبتش ایستاده اند چقدر میشود به تغییر امیدوار بود؟


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۱٠/۳

یلدا + کریسمس برفی

اینجا به ندرت برف میاد و اگه بیاد بندرت رو زمین باقی میمونه! خلاصه که ایندفعه یه ٢٠ سانتی برف اومده و من و کوچیل تقریبا زندانی شدیم... با حال خرابی که دارم حتی نمیتونم باهاش برف بازی کنم ...

*********

شب یلدای خوبی داشتیم و امیدوارم همه شب یلدا بهشون خوش گذشته باشه.

*********

کوچیل به شدت منتظر سنتا (پاپا نوئل ) و کادوی امسالشه! این برف هم که حتی سرویسهای پستی رو مختل کرده! امیدوارم پاپا و ماما نوئل بتونن یه چیزی برای کوچیل به موقع آماده کنن.

*********

دقیقا یه ۵ سال طول میکشه که تو کشوری که زندگی میکنی جا بیفتی! تازه اگه به اندازه کافی اطلاعات بهت برسه. بعدش تازه یادت میفته که چه چیزایی رو به قیمت از دست دادن چه چیزای دیگه ای بدست آوردی. من هنوز از مهاجرت نا امید نیستم و در واقع بسته به روحیات و توانایی های آدمها توصیه اش میکنم...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٩/٢۳

دعا...

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش

 هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شریعتی

 ****

پی نوشت: مطمئن نیستم که مطلب واقعا" مال دکتر شریعتی باشه ولی بنظرم جالب بود. برای یادآوری کسی میذارمش اینجا که یه روز در کودکیش دوچرخه ای دزدید. تصور نکنم که هرگز دعا کرد که خدا ببخشدش. الان نمیدونم کجاست ولی امیدوارم هرجا هست به اندازه شاد بودن داشته باشه که بازم مجبور نباشه دزدی کنه...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٩/۱٩

دولت ما را میفهمد ولی ملت ما را نه!!!

اینجا نشسته ام و یک بسته دستمال کاغذی را تمام کرده ام ولی هنوز هم بینی ام چکه میکند.

برنج ریزوتو رو دوست ندارم همین امروز بعد از مدتها که امتحانش کردم فهمیدم اینهمه مدت فقط شکلش را دوست داشته ام و بس...

مشقهایم روی همدیگر انبار شده و فکر میکنم فایده اینهمه مقاله نوشتن چیست؟ توان پرینت گرفتن کارهای عقب مانده و حتی تکالیف روزانه پسرک را ندارم. توان تا دم در رفتن و نامه ها را جمع کردن را هم همینطور...

دائم میروم روی فیس بوک و یو تیوب و برمیگردم و فکر میکنم که من چرا همیشه مشغولم و دائم دارم مثل شبد دنبال دمم میدوم در حالیکه هیچ خروجی از کارهایم بیرون نمی آید؟

برایم نامه آمده و وقت داده اند که بروم واکسن آنفولانزای خوکی بزنم! نمیخواهم از این الویت بندی استفاده کنم. هفته پیش پیرزنی که در فروشگاه با من گفتگو میکرد گفت که سال گذشته واکسن آنفولانزایی که زده منجر به عفونت جای واکسن روی دستش شده و سه ماه تمام بستری بوده!!! حرفش را باور میکنم از بس سیستم پزشکی انگلیس مزخرف است! بخودم قول داده ام دفعه ی آخرم باشد البته اگر زنده بمانم! اما واکسن را نمیزنم...

این موهای سفید هم مرا دیوانه میکند. تا بحال چند بار سعی کرده ام همه کله یا حداقل سه چهارمش را سفید کنم ولی هر بار بور میشود!!! بور خوشرنگ ، بور کمرنگ! بور پررنگ، بور بد رنگ ولی سفید نمیشود که نمیشود... این آرایشگر نمیفهمد که من میخواهم سفیدشان کنم که از شر رنگ زدن سه هفته درمیان ریشه های موهایم خلاص شوم! اصلا آرایشگر ها و خیاطها همش بفکر خودشان هستند!!!

**************

رئیس گروه آموزشی زن پر تفاخریست و ادعای فهمیدگی بسیار هم دارد! میگوید دولتتان را میفهمم!  هر دولتی الویت هایی برای خود دارد و الویت دولت شما حفظ خودش است. در تعجبم که چطور این انگلیسی دولت ما را میفهمد ولی ما دولتمان را نمی فهمیم! فکر میکنم مگر جز این است که دولت باید از آن یک ملت و برای آن باشد؟ کاش یک نفر هم پیدا شود که لااقل ملتمان را بفهمد!!! بعد پشت چشمی نازک میکند و میگوید من حاضرم تا آخر عمرم حجاب بگذارم و آدمی کشته نشود! منهم میگویم بله چون هرگز امتحانش نکرده ای. ولی ملت من حاضرند کشته شوند ولی حجاب زوری نگذارند. فرقش هم دراین است که 30 سال است که امتحان کرده اند!!!

بعد هم با بدجنسی میپرسم پارکینگ جلوی دانشکده را دوباره به معلولین اختصاص داده اند؟ اشاره به اینکه چقدر همین موضوع برایش ناراحت کننده و زور بوده، ولی باز بعلت فهمیدگی بسیار نمی فهمد و شروع میکند به گلایه و شکایه...

دلم سوپ جو و آش گوجه مادرم را میخواهد و کلا" هر چه که بپزم به خودم آنجور که باید نمیچسبد مخصوصا اگر اینقدر مریض هم باشی....

اینجا نشسته ام و توان فیزیکی در من نیست و بجایش همه اش را صرف غر غر و انرژی های منفی میکنم. خدا به پسرک و همسرک رحم کند.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٩/۱۳

این زن که از تو خالیست.

گاهی دلم برایت تنگ میشود. بی هیچ بهانه ای... این زن که جسمش از تو خالیست و هم روحش. این زن که سالیان سال از تو کوچکتر است و مهمتر از همه اینکه حتی یک کلمه فارسی  هم نمیداند مرا به روزگار دبستان میبرد ، به روزگار دبیرستان و روزهایی که کنار هم می نشستیم. این زن نیمه آمریکایی نیمه انگلیسی در کلاس درسم موهایی شبیه تو دارد و لبخندش نیز . حتی دستخط انگلیسی او مرا به یاد تو می اندازد. این زن مرا دلتنگ کوچه ها و بازیهای روزهای کودکیم میکند. گاهی سعی میکنم که فاصله دار بنشینم اما بمحض آنکه مرا می بیند صندلی از گوشه کلاس برمیدارد و یکراست میاید سراغ من... حرکت غریبی است بین این مردم سرد. گاهی حس میکنم شاید من هم او را به یاد کسی می اندازم... مدتی طولانی نمیگذرد از اینکه ترا دیده ام یا از اینکه با تو حرف زده ام. در مقایسه با همه سالهای اسارتت مدت زیادی نیست. از اینکه دوباره بال درآورده ای و پرواز میکنی برایت خوشحالم . میدانم که جایت خوب است و هیچگاه از هم اکنون از زندگیت راضی تر نبوده ای . نگرانت نیستم ولی باز هم گاهی دلم برایت خیلی تنگ میشود.

*****************

Oh dear, no , you did it again?

It wasn't my fault, I tried to stop it but it just went on!!!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٧/٩

به موقع ، بی موقع!

این هفته در مورد خانواده و بچه تو مدرسه بهتون درس دادن...

سکانس اول:روی صندلی نشستی و آب میوه خوردی. احساس میکنی که شکمت باد کرده و میگی :مامان ببین، من تو شکمم بیبی دارم! میگم نه مامان جون نمیشه . فقط خانوما اونم وقتی بزرگ میشن میتونن بیبی داشته باشن. میگی : ا؟ چه حیف!

سکانس دوم :

دارم آشپزی میکنم. میای و دست میکشی رو شکمم! میگی تو شکمت بیبی داری؟

میگم نه مامان جون ندارم. میگی: ا ؟ چرا نداری مگه تو لیدی نیستی حتما" تو شکمت بیبی داری. لیدی ها میتونن بیبی داشته باشن تو گفتی!

میگم ولی من ندارم بعضی ها دارن بعضی ها ندارن!

خوشحالم که داری این چیزا رو به موقع یاد میگیری.

سکانس سوم:

میگی مامان این خانومه که شکمش باد کرده تو شکمش بیبی داره؟ میگم آره مامان جون آفرین بیبی داره. میگی بریم دست بزنیم به شکمش؟ میگم نه مامان اجازه نداریم. میگی خب اجازه میگیریم مثل وقتی که من میخوام سگها رو ناز کنم! نمیدونم که چه جوری قانعت کنم که خیلی فرق داره میخندم و میگم نه مامان فکر نمیکنم اجازه بده ممکنه خجالتی باشه و یا دوست نداشته باشه کسی به بچه اش دست بزنه! میگی ما که به بچه دست نمیزنیم به شکم خانومه میخواییم دست بزنیم! راستی مامان بیبی چه جوری رفته تو شکم مامانش؟!!!

دیگه خوشحال نیستم که داری بی موقع به این چیزها فکر میکنی. میگم نمیدونم میرم کتاب میخونم و بعدا" بهت میگم به امید اینکه سوالت یادت بره یا من خودمو آماده کنم که جواب سوالتو چه جوری بدم!

**********

تو برنامه کودک داره یه مزرعه رو نشون میده و مراحل دوشیدن شیر از گاوها رو. بعد مزرعه دار کمی از شیر گاوها رو که دوشیده میریزه تو دوتا سطل که یک طرف سطلها پستونک های بزرگی داره و وصلش میکنه به قسمتی که گوساله ها هستن تا از سطل های پستونک دار شیر بخورن! میگی مامان خب چرا کالفها (بچه گاوها) رو نمیبره تا وصل کنه به گاوه که شیر بخورن!!! اینجوری دیگه سطلها هم کثیف نمیشه.

تو فکرم تو که هیچوقت ندیدی هیچ بچه ای از مادرش شیر بخوره و یقینا" هم یکسالگیت یادت نیست و هیچ حیوونی رو هم ندیدی که به بچه اش شیر بده از کجا میدونی که میشه اون فرایند تو سطل ریختن شیر رو حذف کرد؟ توضیح میدم که اونوقت بچه گاوها همه ی شیر رو میخورن و هیچی واسه مزرعه دار نمیمونه. میگی : ا؟ خب بخورن مامانشونه!!! مامان مزرعه دار که نیست. میگم ولی مزرعه دار ازشون مراقبت میکنه. قانع نمیشی ولی به تماشای برنامه ادامه میدی! با خودم فکر میکنم حالا میبینم که بعضی از مردم با چه زاویه ی دیدی گیاهخوار میشن!

من از گوشتخوار بودن لذت میبرم نکنه تو گیاهخوار بشی؟ اعتراف میکنم که منم با همین زاویه دید گاهی به گیاهخوار شدن فکر کردم.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٦/۳٠

مامان مبهوت!

سرمای سختی خوردی. مدام مجبورم بهت یاد آوری کنم که وقتی سرفه میکنی یا عطسه میکنی جلوی دهنت رو حداقل با دستت بگیری...

دارم برات کتاب میخونم و کنارت دراز کشیدم. سرفه ام میگیره ، سرم رو میبرم طرف دیگه و بدون اینکه کتابو که رو هوا نگه داشتم تا عکساشو ببینی ول کنم سرفه میکنم. بهم میگی مامان لطفا لطفا لطفا جلوی دهنتو بگیر وقتی سرفه میکنی ! (پلیز پلیز پلیز کاور یور موف ویت یور هند ون یور کافینگ)تعجب میگم ولی من سرمو گرفتم طرف دیگه. تو صورتت که سرفه نکردم! میگی خب منم تو هوا سرفه میکنم تو صورت کسی که سرفه نمیکنم! میگم حق با توئه دفعه دیگه میگیرم و مجبورم معذرت خواهی هم بکنم.

********************

داریم اسب بازی میکنیم و مثلا" یورتمه میریم میگم من مامی اسبم تو بیبی اسبه میگی نه ما هر دو بیبی اسب هستیم تو این بازی گرون آپ نداریم! میدونم که اینو میگی که بتونی دستور بدی...

***************************

کتاب گرگه رو که میخواست گرگ خوبی باشه و دنبال دوست بگرده برات میخونم. تو صفحه آخر کتاب گرگه اسم دخترشو میذاره شارلوت و شارلوت هم اسم سگی رو که پدرش براش میگیریه میذاره روری(اسم گرگه)... آه بلندی میکشم . داستان منو میبره به سالهای قبل! میگی دت واز ا نایس استوری وای دیدنت یو لایک ایت؟ (داستان قشنگی بود چرا دوستش نداشتی؟). میگم داشتم. میگی بات یو ساید (ولی گفتی آه...). مامان نمیتونه بهت بگه که گرگا حتی اگه دلشون بخواد نمیتونن با آدما دوست بشن. گرگا گرسنه اشون میشه...

******************

کتاب مردی که مادرش دزد دریایی بود رو برات میخونم تا صفحه آخر که بالاخره مرد به رئیسش تو نامه توصیه میکنه برای آزاد شدن یه سفر بره دریا رو میفهمی؛ ولی صفحه آخر رو نمیفهمی و میگی دوست نداری دیگه این کتابو بخونم برات.میگم باشه پسش میدیم به کتابخونه. میگی نه بذاریمش تو کشوی کتابها. میگم ما که کشوی کتاب نداریم کتابخونه داریم بذاریم اونجا؟ میگی نه بذاریم یه جا من نبینم تا بزرگ شدم بخونیم! میفهممت منم دفعه اولی که شازده کوچولو رو خوندم 8 سال داشتم و چیز زیادی از کتاب نفهمیدم. عکساشو دوست نداشتم چون ساده و سیاه و سفید بود. برای بعضی کتابها کافی نیست که تک تک کلمه ها رو بفهمی لازمه که بفهمی کلمه ها روی هم چی میخوان بهت بگن. خوبه که میدونی وقتی بزرگ بشی ممکنه بفهمیش.

******

کتاب دایناسوری که زشت بود تموم شد. میگی آخرش چی شد. میگم هیچی دیگه رفتن . شاید دوباره برن بازی. شایدم برن غذا بخورن. میگی اینکه آخر نداشت! بنظر من البته داشت. منم تا آخر کودکیهام دنبال آخر کتاب، آخر فیلم و آخر داستان بودم. بعد دیدم خیلی فیلمهایی که داستان ندارن یا کتابهایی که آخر ندارن بهترین تجربه های زندگی آدمها به حساب میان. ولی هنوز کوچولویی عزیزم مامان نمیتونه اینارو برات توضیح بده.

********************

کنار من می ایستی و از دیدن اژدهاهای چوبی شعف زده ای. شروع میکنی از جزئیاتشون با من حرف زدن. مرد و زن فروشنده با لبخند تو رو نگاه میکنن. روی فرش سبزی که مجسمه های چوبی قرار گرفتن نوشته شده ورود بچه ها به این محوطه ممنوعه! میگی میتونیم از نزدیک تر ببینیمشون؟ میخوام خطای روشون رو بشمرم. میگم نه اینجا نوشته شده ورود ممنوعه. میگی ولی آدمهای زیادی اون تو هستن. میگم بله ولی ورود بچه ها ممنوعه! میگی خب تو که بچه نیستی! میگم ولی تو هستی عزیزم. میگی : ایتز ا شیم! آی ویش وی کود سی دم کلوزر.لوک هاو بیوتیفول دی آر (چه حیف ! کاش میتونستیم از نزدیکتر ببینیمشون ببین چقدر زیبا هستن). مرد فروشنده لبخندی میزنه و میگه : فکر کنم تو میتونی با مادرت بری ببینیشون. میگی : او تانک یو! آی پرامیس نات تو تاچ دم! (متشکرم . قول میدم دست نزنم) فروشنده میخنده و میگه متشکره ! موقع بیرون اومدن بهش میگی که قولت رو نگه داشتی ولی مامانت به یکی از اونا دست زده . میگی آی هوپ یو دونت مایند!!!(امیدوارم ناراحت نشی) فروشنده میگه اشکالی نداره و من از بزرگ شدن تو مبهوتم!!! مبهوتم که من تورو بیرون میبرم تو نمایشگاه  یا تو منو!

****************

دنبال اتوبوس میدویم و بهش نمیرسیم! دستمو با ناامیدی از اینور خیابون تکون میدم. اتوبوس اونطرف میایسته. سوار میشیم و قبل از اینکه من چیزی بگم به راننده میگی متشکرم که صبر کردی ما سوار شیم! متشکرم که مارو عین باباجون تنها نذاشتی! ناراحت راننده به من نگاه میکنه و میخنده و میگه خواهش میکنم، منم میخندم. وقتی میشینیم بهت میگم که باباجون ما رو تنها نذاشته رفته کارش رو انجام بده و برمیگرده. میگی ولی ما الان تنهاییم و باباجون اینجا نیست!  اگه راننده میرفت ما باید پیاده میرفتیم. کمی دلخورم ولی نمیتونم برای تو عزیز دلم روابط دنیای بزرگترهارو توضیح بدم. دل کوچولوی تو کار دارم رو نمیفهمه ...

**************************

خوشحالم که تو هنوز یک شکلات رو از 50 پوندی بیشتر دوست داری چون شکلات رو میشه خورد! وقتی برات میگم که با 50 پوندی میشه یه عالمه شکلات خرید فقط میگی ما که یه عالمه نمیخواهیم. ما یکی میخواهیم... یه عالمه بخوریم دلمون درد میگیره! آره عزیزم ما آدم بزرگا همیشه از بلند کردن ، انجام دادن، داشتن و دنبال کردن یه عالمه ها دلمون درد میگیره. گاهی وقتا اونقدر دلمون درد میاد که دیگه حتی نمیتونیم بهش فکر کنیم و یا در موردش صحبت کنیم. قدم اولش هم این بوده که نخواستیم بفهمیم یه عالمه زیاده و گاهی وقتا همون یکی ها بس!

****************

از اینکه سیم خوندنت وصله خوشحالم. ولی از اینکه دوست نداری خودت سعی کنی و معمولا" بعد از خوندن 5 تا کلمه میگی دیگه این آخریشه یه کم دلخورم . البته میدونم که هنوز 4 سال ونیمته و باید وقت بیشتری داشته باشی ولی مامان یه کم عجوله دلبندم. وقتی میخونی سرتو از چپ به راست با عجله تکون میدی انگار اینکار سرعت خوندنت رو زیاد میکنه. من میخندم و تو با چشای سیات با اخم به من میگی : ایتز نات فانی!!! (خنده نداره).


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٦/٢٠

کنترلینگ!

میگی  بابا چرا نمیاد؟میگم میاد پسرم. کمی کارش طول میکشه ولی قول داده که وقتی کارش تموم شد زود بیاد. میگی: زود میاد؟ میگم: نه پسرم چند روز دیگه... بازم میپرسی چند روز؟ من میدونم که تو  بیشتر از ٢-٣ روز و شب رو نمی فهمی  و نمیتونی تو خاطر ت نگه داری . میگم خیلی روز دیگه! میگی ولی تو گفتی زود! و گریه میکنی... میگم چرا گریه میکنی؟ میگی آخه من میخواستم زود ، زود باشه. من گفتم . من میخواستم بابا زود بیاد. فکر میکنم اگه قرار سلطنتی هم باشه بهتره دستوری بدی که قابل اجرا باشه بقول مسافر کوچولو...

***********

سکانس دیگه :

بابایی پشت تلفن: سلام کوچیلی خوبی پسرم؟

کوچیل: سلام. نه . من دوست ندارم تو بیای!

بابایی: اه؟ چرا مگه من چیکار کردم.

کوچیل: تو رفتی زود نیومدی. وقتی اینجا بودی هم اسنور(خرخر) کردی من نتونستم بخوابم!

بابایی: کی من که یادم نمیاد.

کوچیل: چرا بود! من نمیخوام تو بیای!!! بعدشم شروع کرد گریه کردن از اینکه دستور قابل اجرایی خلاف میلش داده!!!

فکر کنم نتونستی تو ذهنت دلیلی پیدا کنی که بابا نباید الان اینجا باشه. پس تنها دلیلش میتونه این باشه که گاهی نصف شبها بیدار میشی و صدای خرخر رو دوست نداری!!!

***********************

به همه ی درهای بسته دست میزنم! تقریبا" همه ی درها را زده ام اما هنوز هیچکدام باز نشده ولی من امیدوارم یکی از این درهای بسته بالاخره به راهی که میخواهم منتهی شود! هرچند کم کم میبینم که پنجره های این فضایی که در آن هستم هم کم نیست. همیشه که راههای خروج نباید از درها باشد...

***********************

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٦/۱٠

روزهای آخر تعطیلات

بابایی رفته سفر. کوچیل از صبح که از خواب پا شده میگه : وقتی باباجون گوشی رو برداره (منظورش تلفن کردنه) بهش میگم که دوتا شیر تو تختش خوابیده بودن.

*******************

روزهای آخر تعطیلات تابستانیه . این بد ترین تابستانی نبوده که تا بحال داشتیم ولی یکی از کسل کننده تریناش بوده. بارون رو دوست دارم ولی هوای انگلیس خیلی غیرقابل پیش بینی هست و به سختی میتونی برای یکروز برنامه ریزی کنی. بیخود نیست که تا هوا آفتابی میشه همه لخت* میشن میان بیرون.

*******************

تن کوچولوی کوچیل رو بغل میکنم مثل گربه تو بغلم جمع میشه وقتی شروع به مالیدن پشتش میکنم. انگار دیروز بود که پشتشو میمالیدم تا هوای شیر خوردن رو آزاد کنه. کوچیل 4 روز دیگه رسما" میره مدرسه... چقدر عمر ما زود میگذره!

 

******************

پی نوشت: لخت که نه منظورم اینه که دیگه از کاپشن و کت خبری نیست!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٥/٢٢

ما را چه میشود....

هموطنامون تو درگیری ها و اختلافای بعد از انتخابات دستگیر میشن و بعضی ها هم کشته میشن. دولت رو مقصر میدونیم و سرزنش میکنیم. دموکراسی میخواییم! مطمئنیم که گروه مخالف راست میگه و تقلب شده. راه داشتن دموکراسی رو به قدرت رسیدن گروه مخالف میدونیم.

هموطنامون تو هواپیماهای قراضه و قدیمی که هیچگونه امنیتی رو برای مسافرانش تضمین نمیکنه کشته میشن. دولت رو مقصر میدونیم و سرزنش میکنیم. مطمئنیم که کم کاری شده و با تغییرات و نظارت بر سیاست خارجی همه چی بهتر میشه و برای همینه که فقط یه راه داریم تغییر و بازم دموکراسی میخواییم!

تو کشور همسایه یه عالمه فجایع اتفاق میفته و کلی آدم (شیعه یا سنی ، مسلمون یا بی دین مهم آدم بودنشونه) کشته میشن و ما همه رو نقد میکنیم و میگیم که دموکراسی علاجشه...

******************

بعضی دیگه از هموطنامون دارن تو یه اردوگاه کشته میشن. بله عقیده داریم که هیچوقت پایگاه واقعی بین مردم ایران نداشتن و گاهی هم با مبارزات مسلحانه شون آدمهای زیادی رو کشتن! دیگه یادمون میره که خب همین آدمهای منزوی که تو یه جزیره بایکوت شدن با یه عقیده شروع کردن و معنای دموکراسی هم بها دادن به همه عقاید هست. من منکر جنبه های منفی مبارزه و عضو گیری و عقاید این گروه نیستم ولی اگه ایران دولت دموکرات داشت و اینا هم یه گروه مخالف بودن شاید میتونستن عقایدشونو با گفتگو بگن نه با اسلحه! چند شب قبل خانومی که گفت از طرفداران جنبش سبزه و برای دموکراسی میجنگه پای تلفن بی بی سی اعلام کرد که براش مهم نیست اگه همه این گروه در عراق قتل عام بشن و بمیرن. من هنوز هم بعد از چند شب هر وقت که اخبار می بینم فکر میکنم آیا ما برای دموکراسی آماده هستیم و معنیشو میدونیم.

آیا ما عقیده داریم که باید به حق حیات همه موجودات احترام گذاشت یا مرگ واسه همسایه خوبه؟

چقدر نسل جدید نسبت به ما و ما نسبت به پدر ها و مادرانمون به دیگران ارزش کمتری قائلیم تا خودمون. چقدر عاطفه ی ما کم شده. راستی ما را چه میشود؟

***********

همبازی کوچیل بهش میگه که دیگه حاضر نیست باهاش بازی کنه چون کوچیل به اندازه اون خوب فوتبال بازی نمیکنه و از بلندی به پایین نمی پره! کوچیل دلخور میشه و به همبازیش میگه که اگه ازش معذرت بخواد میتونن دوباره با هم بازی کنن. همبازیش معذرت نمیخواد. کوچیل در رو میبنده و میاد تو ولی حسابی دمغه!!!

عصری داریم میریم کتابخونه و کوچیل میگه که چه احساس خوبی داره و خیلی خوشحاله ولی میگه که همبازیش گفته که اون خوب بازی نمیکنه. میگم اشکالی نداره عوضش تو خیلی قشنگ کتاب میخونی و عدد ها رو میدونی ولی اون نمیدونه و نمیتونه حروف رو بخونه و با قصد بدی (اعتراف میکنم) اضافه میکنم که فکر نکنم که حتی تا بحال کتابخونه رفته باشه . قصدم اینه که روی این نقطه قوتش تکیه کنم و اضافه میکنم که هر کسی تو یه چیزی خوبه! کوچیل میگه اینکه اوکی هست بعضی از مردم میرن کتابخونه و بعضی نمیرن چون دوست ندارن و این اوکی هست ولی عقیده داره که این اوکی نیست که اون خوب نمیپره و تند تر از همبازیش نمیدوئه!!! من اینکه کوچیل آدمها رو همونجور که هستن میپذیره رو دوست دارم دلم میخواد وقتی بزرگتر شد متوجه بشه که خودشو هم همونجور که هست با همه قوتها و ضعفهاش بپذیره. و آرزوم اینه که اینقدره حساس نباشه...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٤/٢٦

مثل وقت زودی که یک باره دیر شود!

کوچیلی عزیز دلم داری بزرگ میشی مامان. بسرعت یه چشم بر هم زدن...

مثل وقت زودی که یکهو دیر میشه. دلم برای تمام روزهای کوچیکیت تنگ میشه مامانی.

امروز رفتم برات یونیفورم بخرم. دوست نداشتی بپوشیش. دلت نمیخواست مثل همه ی بچه ها بشی. گفتم لازمه وقتی که سال دیگه بخوای بری مدرسه لازمت میشه و گرمت نگه میداره. گفتی مگه لباسای خودم چه اشکالی داره؟ من نمیخوام مثل بقیه کیسا (کسان) باشم میخوام مثل خودم باشم. تمام محوطه رو دویدی و من یونیفورم رو امتحان نکرده خریدم. میدونم دفعه اولی که بخوای بپوشیش و امتحانش کنی مجبوریم با هم کمی کشتی بگیریم. ولی این یه واقعیته که تو داری بزرگ میشی و اونجور که میخوای نمیشه همیشه تو مهد بمونی.

همه حروف و آواهاشونو میشناسی . اعداد رو هم تا 25 میشمری و تا نزدیک 20 میشناسی. معنی یکی بیشتر و چند تا بیشتر رو میدونی ولی کمتر رو نه هنوز.

*******************

میگم : برو دستشویی. میگی: ندارم! میگم ولی باید بری . برو و امتحان کن شاید داشته باشی! میگی : ای وای! چند بار بگم ندارم!!!

************************

میگی : منو بغل میکنی؟ میگم: ولی تو همین الان از بغل من اومدی پایین. دیگه نمیتونم. میگی: ولی هر کیسی (هر کسی)! پسرشو همیشه بغل میکنه. تو هم باود (باید) مثل هرکیسی پسرتو بغل کنی!

*****************

میگی : این یکی کتابو هم بخون مامان پلییییییییز. میگم: نمیشه مامان کار دارم باید برم پایین. منکه دو تا کتاب خوندم برات. میگی: ولی هر کیسی وقتی میگه پلیز ما باید گوش کنیم.

*****************

میگم : پاتو نکوب به میز خانومه ممکنه ناراحت بشه. میگی : نه خودش گفت اوکی هست! میگم : اون گفت ولی باز ممکنه ناراحت بشه. ببین صورت منو . منم ناراحت میشم. و بعدش هم اخم میکنم. میگی: مامان یادت نره اسمایلی فیس (صورت خندون) باید داشته باشی چون من بتو اسمایل (لبخند زدم) کردم! تو هم باید اسمایل کنی هر کیسی باید با ادب باشه اسمایل کنه. خودت گفتی!!! لبخند میزنم و بخودم لعنت میفرستم. این هرکیسی رو تو از کی یاد گرفتی آخه؟ اگه من بخوام خودم باشم و نه هر کیسی چیکار باید کنم مامان. گل سرخ کوچولوی من. من دلم میخواد تو هم خودت باشی نه هر کیسی، حتی اگه مجبور بشم یونیفورم رو بدون پرو برات بخرم.

اینارو مینویسم که همیشه یادم بمونه چرا هر روز زیاد تر دوستت دارم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٤/۱٩

باش تا صبح دولتت بدمد

در پسین روزهای فصل بهار 

برگ ها در هجوم پاییزند
زرد ها مانده اند بر شاخه 
سبزها روی خاک می ریزند
جای عطر گل اقاقی و یاس 
بوی خون در فضای این شهر است
گویی احساس سربلندی و اوج
با تمام درخت ها قهر است
از کف سنگ فرش هر کوچه
خون ناحق لاله را شستند
غافل از این که در تمامی شهر 
سروها جای لاله ها رستند
شب به شب روی شاخه ی هر سرو
قمری و چلچله هم آواز است
بانگ الله اکبر از هر سو 
نغمه ساز است و نغمه پرداز است
هر دهانی که بوی گل می داد 
دوختندش به نوک سوزن ها
بوی گل شد گلاب و جاری شد
از دو چشم خمار سوسن ها
ناله ی پر شرار مرغ سحر
معنی اش ارتداد و بی دینی است
در زمستان ذوق و اندیشه 
سبز بودن چه جرم سنگینی است
ساقه هایی که سبز تر بودند 
سرخ گشته به خاک غلطیدند
باقی ساقه ها از این ماتم
برگ های سیاه پوشیدند
نخل را کنده بید می کارند 
بید مجنون کجا ثمر بدهد
ای که بر روی ماه چنگ زدی  
باش تا صبح دولتت بدمد
شعر از : ابراهیم رها


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٤/۱٧

 

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم جوار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

******************

میگه من میخوام به جیکوب بلوز اسپایدرمن تازه امو نشون بدم. میگم خوب اونکه رفته خونه شون نمیدونه خونه ی ما کجاست. میگه خب فون کنیم بهش بگیم !

********

میگم دیگه بزرگ شدی نمیشه که همیشه تو بغل من بشینی. میگه خب تو گفتی آی ام نور توو بیگ فور ا هادل اند کادل میگم آره گفتم همیشه قد بغل من هستی ولی بعضی وقتها هم باید بشینی پائین یا رو صندلی. میگه ولی من دوست دارم که بغل تو بشینم فور اور!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٤/٢

بی .بی. سی- بیطرف یا اونطرف!!!

خب اگه بی. بی. سی. نبود معلوم نبود که خبرا چه جوری به مردم میرسید ؟ اگر چه خب هنوز بخش زیادی از مردم از لحاظ خبری پوشش داده نمیشن ولی میشه گفت که بی. بی. سی  در خبر رسانی خیلی موثر بوده.

خب بنظر حکومت بی . بی. سی در حال خرابکاری و جانبداری از گروه مخالفین دولته ولی بنظر من بی. بی. سی که خب همون لنگه کفش در بیابان هست درحفظ بیطرفی گاهی به چرتگویی میفته!!! مثلا وقتی داره خبر کشته شدن ند.ا آقا. سلطا.نی رو میده فرین که خبرهای اینترنتی و ایمیل ها رو میخونه میگه : البته هنوز معلوم نیست که اینکار نیروهای حکومتی(دولتی) باشه!!!

**************

شجاعت مردم ایران و تلاششون برای احقاق دموکر.اسی واقعا" قابل تقدیره. موضعی که دولت و مخصوصا" خامنه ای در این خصوص گرفته اند غیر قابل توجیه هست!!! شکستن تابوی مقدس بودن سران حکومتی خیلی خوبه و یه قدم بزرگ به جلو. برای همه ایرانیا آرزوی شادی و سلامت و عبور از این بحران رو با موفقیت دارم. هرچند آرزو کردن کافی نیست ولی این تنها کاریه که فعال از دست من برمیاد.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۳/٢٥

جام زهری که اینبار به کام مردم شد!!!

متاسفم که نتیجه انتخابات اونجوری که به صلاح ایران هست نشد!

متاسفم که جوونای ایران دارن هزینه بسیار گزافی رو پرداخت میکنن.

متاسفم که آدمایی زیادی که ذینفع نیستن درگیر ماجرا هستن.

متاسفم که کسایی که مثل هودر و یا هواداران اصلاحات به براندازی و تغییرات و اصلاحات امیدوار بودن خیلی ناکام موندن و مثل اینکه راهی بجز کشت و کشتار نیست.

و خیلی متاسفم که ما خودمون به جون خودمون میافتیم! بالاخره این بسیجیا هم تو همین مردم دنیا اومدن و بزرگ شدن ...

بیشتر از همه اینا خیلی حالم بهم میخوره که خبرنگارای بی بی سی میخوان نشون بدن که در  خبرگزاری خیلی بی طرفی هستن!!!

برای همه مادران و خانواده هایی که نگران فرزندان و عزیزانشون هستن آرزوی آرامش میکنم. با اینکه تو ایران نیستم قلبم بد جوری فشرده است. ترجیح میدادم خود سران . نظام بجون هم میافتادن تا مردم!

************************

میگه مامان چرا باید همش اینارو ببینیم؟ میگم چون ما نگران هستیم خیلی نگران . این اتفاقات داره تو ایران میافته ... میگه پس من کی کارتون میبینم؟ میگم هر وقت این تموم شد! با چهره نگرانش از پله ها بالا میره شاید بتونه خودشو سرگرم کنه. سهم ما از کودکیمون جنگ بوده و دلهره و سهم کودکانمون چی خواهد بود؟

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/۳/۱٢

این روزها همه به میر محسن کروبی نژاد رای میدهند شما چطور؟!

- ما دوباره از ایران برگشتیم!!!

تو ایران به دوست وکیلم زنگ میزنم میگم میخوام ببینمت ! میدونم که خیلی مشغوله ولی دوست دارم ببینمش. میگه مشکلی پیش اومده؟ میگم نه مگه باید مشکلی باشه که من تورو ببینم. میگه تو تازه ایران بودی مگه شاه عبدل العظیمه که تند تند میای نگران شدم! میگم نگران نشو دوست دارم ببینمت همین... اگه وقت داشتی خوشحال میشم بیای. میاد ولی باور نکرده که مشکلی نباشه. نمیدونم چرا اینجوری شده که آدما وقتی سراغ همو میگیرن که یعنی مشکلی هست یا کاری دارن...

- من میخوام به میر محسن کروبی نژاد رای بدم! شما چطور.

- مصاحبه میر. حسین رو گوش کردم یه لحظه گفتم که برم رای بدم بعدا یه ایمیلی رو گرفتم . بهر حال میدونم که اگه بخوام هم خیلی امکان رای دادن برام وجود نداره هرچند به این معنی نیست که حق غرغر کردن بعدی از من سلب میشه...

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٢/٥

کلثوم ننه و سلبرتی شف!

کلاس رقص سالسا:

مربی بمن میگه تو این حرکت سوزی کیو رو خیلی عالی انجام میدی!!! با خودم فکر میکنم آخه این همون کلثوم ننه خودمونه. خارجیش چه اسم شیکی داره!

*****

موهامو رنگ کردم. یه کلاه پلاستیکی هم گذاشتم سرم از بالا میام پایین. کوچیل میگه مامان کجا بودی؟ میگم موهامو رنگ کردم با یه قیافه گرفته میگه چرا آخه؟ میگم میخواستم خوشگل بشم. شروع میکنه گریه کردن که : تو که قبلا" خوشگل بودی چرا اینکارو کردی آخه!!! تعجب الحق که کوچیل طرفدار نظریات بابایی در خانه است!

*************

اولین شغلی که بیدک خواهر زاده ام دوست داشت وقتی بزرگ میشه داشته باشه نانوا بود!!! دلیلشو هیچکس نفهمید ولی فکر کنم بخاطر اوقات تفریحی بود که وقتی کسی میبردش نانوایی داشت.

حالا پسر من بعنوان اولین شغلش میخواد آشپز بشه! مدام میگه که ایندفعه که سنتا بخواد بیاد میخواد براش یه کوکر (اجاق گاز) با اون (فر) بیاره. من و کوچیل گاهی با هم کیک میپزیم و یا مواد آشپزی رو آماده میکنیم. عاشق هم زدن و مخلوط کردنه و مواد مختلف دو نوع کیک رو میدونه (به جزئیات). قبلا فکر میکرد فقط خانوما آشپزی میکنن ولی از وقتی جیمی (یه آشپز معروف و جوون انگلیسی) رو دیده فهمیده که : ون آ ام ا گرون آپ آ وانت تو بی ا شف!!!

 

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸۸/٢/۳

"نه" غیر واقعی

میگن لحظه ای که فرزندت خجالت آورترین کار ممکن رو میکنه لحظه ایست که بیشتر از همیشه به بودنت کنارش احتیاج داره.

بچه های دو تا از همسایه ها و نوه های یکی دیگه از همسایه ها دارن تو حیاط بغلی بازی میکنن. حیاط بغلی فقط با دو ردیف چوب کوتاه که ارتفاعشون به زحمت به 40 سانتی متر میرسه از حیاط ما جدا میشه. کوچیل  پشت شیشه درب ورودی به حیاط ایستاده و نگاهشون میکنه و برای ششمین بار ! تقاضا میکنه بره حیاط باهاشون بازی کنه. اجازه میدم! بمحض ورودش به حیاط انگار که مجوز یکی شدن دوتا حیاط صادر شده باشه بچه ها میان تو حیاط ما و توله سگ کوچولویی که مال پسر یکی از همسایه ها هست رو هم میارن تو حیاط ما. میدون و صدای خنده شون همه جا رو پر میکنه. کمی که بازی میکنن تصمیم میگیرن بیان تو!!! ولی کوچیل راضی نیست. بعلاوه بلند بلند میگه که پای سگ گلی هست و یا باید پاشو بشورن یا فوت پرینتش خونه مارو کثیف میکنه. بالاخره بچه ها راضی میشن و برمیگردن تو حیاط همسایه و همه میرن تو.

کوچیل اما دم درحیاط وای میسته و ازشون میخواد بیان بیرون. کمی از اینکه ساز جدا میزنه ناراحتم ولی از اینکه بدون اجازه نمیره تو حس خوبی دارم. چند بار اجازه میگیره ولی اجازه نمیدم بره تو. دلایلش برای من بعنوان مادر و با شناختی که از همسایه بغل دستی دارم کافیه ولی کوچیل قانع نشده. بالاخره با اصرار بچه همسایه و پا درمیونی مادرش کوچیل میره تو. از خودم ناراحتم با خودم میگم خب اگه میخواستی بذاری بره باید همون اول که خودش درخواست کرد میذاشتی! معتقدم که اینکار اراده بچه رو سست میکنه و باعث میشه مفهوم "نه" رو اشتباه کنه و فکر کنه دو مدل نه هست یکی واقعی ویکی غیر واقعی! ولی برای ما تا بحال نه نه بوده. من کم نه میگم . تقریبا سعی میکنم از 10 تا مورد 8 تاش بله باشه . ولی 2 تای دیگه حتما نه واقعی هست.

 

 هر چند دقیقه یکبار صداش میکنم که ببینم در چه حاله و میگه داره بازی میکنه. بزرگترها تو حیاط یکی دیگه از همسایه ها جمعند و من دارم تو حیاط خودمون کتاب میخونم و قهوه میخورم! بچه ها کم کم میرن خونه هاشون ولی کوچیل نمیخواد بیاد. خانم همسایه که متوجه شده من میخوام کوچیل برگرده میگه میخوای بیارمش؟ میگم بله لطفا". کوچیل اما بمحض رسیدن به حیاط  مخالفتشو با خونه اومدن اعلام میکنه و وقتی میبینه من مصمم هستم شروع میکنه به گریه کردن. بعدی جیغ زدن شروع میشه و فریاد کشیدن بهش اضافه میشه. منکه حتی در دوران لجبازی (سن 2-3 سالگی)  چیززیادی از کوچیل ندیدم کمی غافلگیرشدم و فقط  نگاهش میکنم. خانم همسایه پسرش رو بغل میکنه و میره تو! ولی کوچیل انگار میخواد تا قیامت ادامه بده. اگه تو خونه بود تنهاش میذاشتم و بعد از چند دقیقه برمیگشتم ولی تو حیاط مردم وقتی کلی آدم ایستادن.

خوب میدونم که مشکل از نه غیر واقعی شروع شده! من پیغام غیر مستقیم دادم که میتونی نه رو با وساطت دیگران و شاید هم لجبازی و جیغ زدن و غافلگیر کردن من عوض کنی... کوچیل داره دومیشو هم امتحان میکنه. مجبور میشم پامو بذارم اونو پرچین بتونم دستشو بگیرم و برش گردونم.

 وقتی میاد خونه از خجالتش در میام و میدونم که این رنج روحی رو که تقصیر من بوده تا آخر عمر بدوش میکشم. بهش یاد آوری  میکنم که نه یعنی نه . از دیروز تا بحال چند بار به بهانه های مختلف معذرت خواسته ولی با یادآوریش من اینقده عصبانی میشم که خودم هم متعجبم چرا؟؟؟  حیف که این کلاسای رفتار با کودکان تموم شد و هر وقت از من پرسیدن تو چه مشکلی با فرزندت داری من هیچی نداشتم که بگم و همه سوالاتم درباره بچه های مدرسه بود!!! اونوقت فکر کردم که از بچه ام جلو ترم و کنترل دست منه ولی حالا فکر میکنم هرازگاهی کوچیل بدون اینکه من بفهمم از من کلی جلوتره و من طاقت اینکه کنترل دستش باشه رو اصلا ندارم... مادر به این کم جنبگی نوبره والا...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٢/۳٠

نوروز یکهزارو سیصد و هشتاد و هشت مبارکباد.

شیشه ی عطر بهار

لب دیوار شکست

و هوا

پر شد از بوی خدا...

همه جا آیه ی اوست

دیدنش آسان است

بهارتان سبز

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٢/٢۸

عشق پسر به مادرش!

من و بابایی روز شنبه یه امتحان داشتیم! کسی نبود که کوچیل رو نگهداری کنه این شد که اول بابایی رفت امتحان داد و ساعت بعد هم نوبت من بود!

نیم ساعت اول: کوچیل به آرومی تو ماشین کنار من نشست. شاید چون صبح زود بود و کمی هم خواب آلود بود. بعد کتاب خواست براش کمی کتاب خوندم.

نیم ساعت دوم : من و کوچیل از ماشین پیاده شدیم و من روی شیشه ماشین برای بابایی یه یادداشت گذاشتم که ما اونطرف خیابون تو فروشگاه مشغول سرگرم شدن هستیم! (موبایلمو یادم رفته بود ببرم).

نیم ساعت سوم: با سبد خرید برگشتیم و وسایلو گذاشتیم تو ماشین. کوچیلی بجای من نشست پشت فرمون و کمی بازی کرد! همه دکمه ها رو دست زد و دریچه ها رو جابجا کرد! خدارو شکر بابایی که بابایی برگشت.

نوبت من که شد قضیه اینجوری بود:

نیم ساعت اول : کوچیل مشغول غر زدن بود که حوصله اش سر رفته و باید بابا جون ماشین رو روشن کن برن خونه و باباجون توضیح داده که مامان هنوز نیومده و کارش تموم نشده!

نیم ساعت دوم: کوچیل مشغول قانع کردن بابایی بوده که من به اندازه کافی بزرگ شدم و میتونم تنها برگردم!!! یا با خانومه ! (دوستم که گاهی میاد با هم میریم کلاس). و بابایی میگفته که نه خانومه اینجا نیست و کوچیل اصرار که خب مامان با اتوبوس بیاد. ولی ما بریم. و بابایی که میگفته خب سردش میشه! و کوچیل جواب داده که نه چون لباس کافی داره و شال گردن و بلده ایستگاه گرم پیدا کنه!!!

توضیح اضافی : من امتحانم هنوز شروع هم نشده بود چون امتحان کامپیوتری بود و شبکه قطع بود!!!

نیم ساعت سوم: بابایی قانع میشه که بالاخره ماشین رو روشن کنه. چون کوچیل دیگه نمیتونسته منتظر بمونه! اصلا چه معنی داره آدم منتظر مامانش بمونه! این مامانا هستن که همیشه میتونن و باید منتظر باشن. خدارو شکر که من برگشتم.

بمحض اینکه منو دیده میگه:

Mum, I  missed you a lot! I couldn't wait anymore!!!

من زود باور هم باورم شد! بعد که بابایی ماجرا رو تعریف کرد فهمیدم قسمت دوم رو راست میگفته ولی برای قسمت اول خدا عالم است!!!

یادم افتاد خواهرزاده ام بیدک وقتی 3 -4 سالش بود یه روز که خواهرم ناراحت بوده و گریه میکره به پدرش میگه بریم پارک! پدرش میگه الان نمیشه مامان ناراحته باید کمکش کنیم ببین داره گریه میکنه... بیدک هم میگه ما بریم پارک محلش ندیم !خودش برای خودش آروم میشه!

خلاصه راست میگن عشق پسرا به مادرشون نگفتنی هست.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٢/٢٦

برای روز میلاد تن تو...

امروز چهارمین سالگرد تولد توست دلبندم. برای همه ی محبتی که خداوند به ما داشت و وجود شاد ، سالم و پر از مهر تو را بما بخشید، به اندازه تک تک لحظات زندگیت از او متشکرم.

***************

امیدوارم بقول خودت " یور وری اسپشال دی" خوبی داشته باشی...

این شعر با ایمیل بدستم رسیده. نه نام شاعر رو میدونم نه منبع ببخشید ولی بسیار با مسماست برای بچه هایی که اینور آب دنیا میان و بزرگ میشن.
«صبح روز عید»
 
آن پدر که مانده بی-وطن
در حصار غربتی بعید،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.

بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه اش:
طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:
سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»

گویدش پدر:
بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
میشود وطن
پر زنیکی و
خالی از بدی

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»

**********

وارد سومین فروشگاه که شدیم و نتونستم گل سنبل برای سفره هفت سین پیدا کنم آه از نهادم بلند شد! میگه : خب یکی از همین گلا رو بخر مامان همه شون قشنگن! میگم: من گل سنبل میخوام که اولش سین باشه برای سفره ی عید. میگه : تیولیپ ت داره ولی اونم خیلی قشنگه! خب تیولیپ بخر!!! روی میز هم جا میشه. بنظر شما وقتشه که من سفره هفت سین ، عیدی گرفتن و عیدی دادن رو توضیح بدم؟ خواهر زاده هام وقتی همسن الان کوچیل بودن پول رو بخوبی میشناختن. حتی تعداد پولهای سبزی که میخواستن به خاله جون میگفتن! اونوقتا هنوز پول آبی نبود! ولی کوچیل فقط سکه هایی رو میشناسه که میشه انداخت تو دستگاه و تکون خورد. برای کوچیل تا سالهای سال شکلات از اسکناس مهمتره و من از این بابت خیلی خوشحالم.

******************

*******************

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٢/٢٥

ضد حال اساسی!

من خیلی اهل آرایش کردن نیستم. یعنی بودم ولی از وقتی اومدم اینجا دیگه نیستم. ایران هم که بودم آرایشم سبز و آبی و طلایی و رنگهای تو چشم نبود.  من رنگهای قهوه ای و دودی و نارنجی یا کرم رو ترجیح میدم.

خیلی که تلاش کنم یه کمی سایه و ریمل هست و گاهی هم که از دستم در بره کمی رژگونه ... البته دوست دارم دور چشمامو سیاه کنم و فکر میکنم بهم میاد!!! فقط بعضی وقتها...

بعد از چند روزی که صورتم بجز همین کرم مرطوب کننده اجباری که از ضروریات هوای اینجاست چیزی بخودش ندیده بود سعی کردم یه کم آرایش کنم. کوچیل داشت طبقه پایین کارتون میدید. منهم آماده شده بودم که با هم بریم بیرون! لباساشو گرفتم دستم و همچی که از پله ها اومدم پایین کوچیل با یه شعفی داد زد:

- Hi , mum , are you going to join the circus?

لازم نیست بگم که چه شکلی شدم! خب شما بودید چه شکلی میشدید؟!! من فکر نمیکنم که شکل دلقکهای سیرک شده بودم ولی خب دنیا پر است از زوایای دید متفاوت. که ممکنه یکیشم مال پسرت باشه!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٢/٢٠

هر گردی گردو نیست!

رفتیم به یه گروه بازی. کار گروه تمرین حروف الفباست وقتی کلاس تموم شد مربی گروه شروع کرد به صحبت کردن با مادر یکی از بچه ها. گویا همو میشناختن. من نفهمیدم که موضوع چی بود ولی گویا مادر اونبچه داشت درباره شوهرش

 بود با مربی گروه که آنجلاست صحبت میکرد.Archie  که اسمش

کوچیل زودی لباسشو تنش کرد رفت ایستاد بین اون دو نفر من هنوز داشتم لباس میپوشیدم که برگردیم خونه. گوشه ای از مکالمه سه نفره اینجوری بود:

Koochil : Hi, you two.

Angela: Hi, did you enjoy today?

Koochil : Yes, I did. I just wanted to say I know Archie…

Angela & the other lady: Oh, Do you?

Koochil: Yes, He is an ugly dinasour and nobody likes him!

آنجلا و خانوم دیگه که نفهمیده بودن کوچیل داره درمورد کتابی که شب قبل خونده صحبت میکنن کلی متعجب همو نگاه کردن. در واقع آنجلا نتونست خنده شو نگه داره و خانوم دیگه گفت : نه فکر نمیکنم!

کوچیل هم داشت اصرار میکرد که چرا من میدونم . اون در واقع یک دایناسور پرنده هست که روی صورتش پر از تیغ تیغه و هیچکس نمیدونه که اون در واقع کیه!

دیگه لباسمو پوشیده بودم و مجبور شدم بپرم وسط و عذرخواهی کنم و به کوچیل توضیح بدم که اونا دارن درمورد یه آرچی دیگه صحبت میکنن. البته کوچیل هم تا بهش نگفتن که اسم پدر کیتی هم آرچی هست قبول نکرد و بعدش هم با نگاهی متعجب بمن گفت : اوه... حالا میتونیم بریم.  وقتی خداحافظی کردیم آنجلا و خانوم دیگه هنوز سعی میکردن نخندن!

 

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱۱/٢۸

ایران و بوی الرحمن! کار خود انگلیسی هاست....

دو سه هفته ای هست که تلویزیون آی تی وی (یکی از کانالهای رایگان و پربیننده انگلیس) درست در شب تعطیل و در ساعت بسیار پر بیننده برنامه هایی را به ایران اختصاص داده تحت عناوینی نظیر Iran and the west , Iran and the Britain و غیره ...

برعکس همیشه که برنامه ها وفیلمهای ایرانی به تخریب ایران میپردازند این برنامه ها سعی در ترمیم صورتی که تا حالا از ایران در شبکه های غربی و بخصوص انگلیس ارائه شده دارند!!! ما در تعجبیم که چطور شده یهو ایران از اخ بودن در آمده و دارد به به میشود! مخصوصا در این برنامه ها سعی میشه که گفته بشه که اگه ایران حاضر به برقراری روابط با غرب نیست حق داره و بیشتر این مسائل بوجود آمده تقصیر  غرب (بخصوص آمریکا و انگلیس )هست که همیشه به تعهداتشون عمل نکردن. حتی در قسمتهایی از این برنامه ها صورتک تروریستی که از حکومت جمهوری اسلامی نشان داده میشده در حال ترمیم هست...

من حدس میزنم که در پس پرده مذاکراتی داره صورت میگیره و انگلیس برای عقب نموندن از قافله، بوی الرحمن ایران رو حس کرده.  اگه روابطی هست هم امیدوارم به ضرر ایران نباشه و مثل همیشه انگلیسی ها پس پرده نباشن...

انگلیسی ها اطراف من کمی دلخورن که ساعت پربیننده که باید شبکه رقص و آواز و فیلمهای پرطرفدار بذاره چرا به این مستند اختصاص پیدا کرده. ولی من فکر میکنم که تقریبا بیشترشون این برنامه رو میبینن. هرچی اونا دوست دارن که درمورد قسمتهای مختلف برنامه بحث کنن من بی میل هستم چون مثل همه ی ایرانیا فکر میکنم انگلیس پشت این ماجراهاست و دوست ندارم که آخر این ماجراها به نفع ایرانیا نباشه...

************

میگم وقت خوابه مامان برو یه کتاب انتخاب کن که بیام بخونم. میگه فقط یکی؟ میگم بله فقط یکی، چون امشب مامان خسته است. با بی میلی میگه باشه. بعد کمی فکر میکنه و میگه همه شو میخونی؟ میگم بله همه شو... با لب خندان میگه هوری (همون هورا). داد میزنه مامان من حاضرم. دستامو خشک میکنم میرم تو اتاق خواب میبینم یه کتاب قصه برداشته به وزن خودش( این کتاب 366 قصه کوتاه یک دقیقه ای داره و به فصل و روزهای هفته میشه یکیشو انتخاب کرد و خوند)! میگم مامان این یکی نه... میگه خودت گفتی،خودت گفتی یکی منم این یکی رو میخوام خودت گفتی همه شو میخونم. قول دادی...

با این منطق محکم من راضی میشم مثل همه ی شبهای دیگه سه تا کتاب بخونم تا کوچیل بخوابه (یعنی راضی بشه که بخوابه). ولی یادم نمیره که کتاب قطور رو یه جا قایم کنم...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱۱/۱٥

عینک و سواد خواندن!

کوچیل دویده بمن میگه مامان عینکمو بده میخوام کتاب بخونم! میگم مامان تو که عینک نداری. میگه دارم تو کیفته. میگم اون عینک آفتابیه پسرم میگه خب همونو بده میخوام کتاب بخونم. میگم اون تاریکه باهاش نمیشه کتاب خوند. خیلی ناراحت و غرغر کنان دور میشه و میشنوم که زیر لب میگه پس من چه جوری کتاب بخونم وقتی عینک ندارم! میگم کی گفته حتما" لازمه عینک بزنی من و باباجون وقت کتاب خوندن عینک نمیزنیم تو هم چشات خوب و سالم هستن عینک لازم نداری. دیگه صداش بلند و محکم تر شده که لازم دارم پس چرا هر چی کتابو نگاه میکنم لترز (حروف) رو میبینم ولی نمیتونم بخوونم!!!*

********

از مدرسه برمیگردیم خونه. کوچیل راه نمیره... میگم بیا پسرم ! با صدای بلند و به انگلیسی میگه. آه نمیتونم راه برم من گرسنه امه! با خودم میگم یعنی چی فقط دو ساعت تو مهد بوده و قبلش هم یه بشقاب پر لوبیا پلو خورده با یه ماست کوچولوی میوه ای و آبمیوه! میگم مامان جون تو که قبل از اومدن غذاتو خوردی وقتی رسیدیم خونه میتونی موز بخوری. میگه نه من انرژی ندارم راه برم (بازم به انگلیسی) مامانای فضول انگلیسی یه جور به من نگاه میکنن که انگار کوچیلی رو صد سال گشنه نگه داشتم مخصوصا که من جواب کوچیلی رو بفارسی میدم! میگم باشه باید اول برسیم خونه که تو بتونی موز بخوری! شروع میکنه بگریه کردن که نه نمیخوام. من موز گشنه ام نیست. من بیسکویت شکلاتی گشنه امه!**

****************************

* کوچیل حروف انگلیسی رو میشناسه ولی صداهاشونو نمیتونه مخلوط کنه که بخونه و چون برای خوندن کتاب بما وابسته است عجله داره زودتر بخونه!

** کوچیک که بودم وقتی بوی غذا از تو آشپزخونه بلند میشد میدویدم و به مامان میگفتم که گشنه امه و دیگه نمیتونم صبر کنم. مامان هم غالبا میگفت که برنج باید دم بکشه و من میتونم تا حاضر شدن سفره کمی نون و پنیر بخورم! ولی من هیچوقت نون و پنیر گشنه ام نبود بلکه غذا گشنه ام بود!!!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱۱/۱۱

قندون توی دل مامان

پسرم نقاشی های قشنگی میکشی. باباجون یواشکی بمن میگه که وقتی کوچیک بوده بهتر از تو نقاشی میکشیده و پشت بندشم اضافه میکنه که بیدک هم از تو بهتر نقاشی میکشیده ... برای من ولی تو بهترین و قشنگ ترین نقاشی های یه بچه 3-4 ساله رو داری. از اینکه بیشتر نقاشیاتو تو مدرسه میزنن رو برد قند تو دلم آب میشه.

***********

به زیبایی و روانی صحبت میکنی و منظورتو اینقده با وضوح و با ادب میگی که کمی باورم نمیشه پسر من باشی... امروز بعد از کلاس فونیکس سه نفر از من پرسیدن تو چند سالته! دروغ نگم قند تو دلم آب شد!

وقتی دیروز تو گروه ریلکسیشن خانوما برای تو دست زدن که با ادب ترین و اجتماعی ترین بچه مهدی بازم قند تو دلم آب شد.

الان تو نمیتونی اینجارو بخونی و من فقط میخواستم بگم متشکرم مامانی که زندگی مامان رو اینقده رنگی کردی. میخواستم یادم باشه واسه رنگین کمون وجودت من چقدر از خداوند متشکرم.

**********

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱٠/۱٥

دیگه وقت خواب بود...

این مطلب خیلی برای خوندن جالب نیست. مال همون مامانه است که قربون دست و پای سوسکی بچه اش میره. اگه بد مزاجین اصلا" نخونید. من برای دلم ثبت خاطره کردم.

نیم ساعتی از وقت خوابت گذشته. به روی خودم نمیارم چون هم فردا تعطیله و هم تو عصری خوابیدی واسه همین طبیعیه که شب کمی دیرتر خوابت ببره. صبر میکنم که یکساعت بشه.

 میخوای که توی تخت ما بخوابی قبول میکنم و میگم که وقتی خوابت برد میذارمت توی تخت خودت. میخوای که کتاب بخونم میگم که کار دارم و باشه فردا شب . میگی که پس چراغ روشن باشه که خودت بخونی میگم بشرط اینکه سعی کنی زود بخوابی ! قرارداد منعقد میشه...

یکساعت بعد که میام بالا کاغذ ها رو بردارم هنوز نخوابیدی و داری به کتابی که بدستت دادم نگاه میکنی. میگی که داری سعی میکنی بخوابی و منم قبول میکنم. نیم ساعت بعد که تلویزیون رو خاموش میکنم و میرم برای خودم و بابایی چای بریزم صدای پات از طبقه بالا میاد.

دوان دوان میام بالا ببینم داری چیکار میکنی وسط راه دستشویی و اتاق خواب غافلگیر میشی و با نگاه شیطونت بمن میخندی میگم : هنوز نخوابیدی! میگی داری هنوز سعی میکنی. میگم که ایستادی و داری راه میری میگی که دماغ داشتی و در آوردیش و انداختیش تو سطل آشغال. خنده ام میگیره ولی خب تو هم مثل همه بچه ها از قاعده دست تو دماغ مستثنی نیستی! میگم آفرین پسر خوبم میگی ولی صدای پات منو ترسوند اومدم زود برم توی اتاق خواب واسه همین یکی از دماغا هنوز روی زمینه!!!

چهره مو در هم میکشم میگی که اگه چراغو تو دستشویی برات روشن کنم میتونی پیداش کنی و بندازیش تو سطل . میگم مهم نیست فردا جارو میکشیم. میخندی و تایید میکنی و برمیگردی تو تخت. یکساعت دیگه هم میگذره و وقتی بابایی میاد بالا تو هنوز بیداری برات قصه میگه و چراغو خاموش میکنه که بخوابی ... با خودم فکر میکنم چقدر سعی کردن برای خوابیدنت امشب طول کشید هیچ دوست ندارم که پسرک سه چهار ساله ام 2-3 ساعت تو رختخواب بمونه تا خوابش ببره.

 فکر میکنم من هم اگه بودم مثل تو از خوابیدن خوشم نمی اومد... منهم اگه بودم مثل تو هر ساعت که هوا روشن میشد میخواست 4 صبح باشه یا 7 میخواستم برم تو تخت مامانم و بهش بگم که دیگه وقت خواب نیست چون هوا روشن شده... درسته که تو اصلا خسته نبودی و مامان بابا هم کلی کار داشتن که انجام بدن و این کامپیوترها هم وسایل مخوفی هستن. ولی عزیزکم ساعت یک و نیم شب برای یه پسر کوچولو دیگه وقته خوابه حتی اگه ظهر خوابیده باشه و تو روز هم خسته نشده باشه.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٩/۳٠

روز بادی... روز زیبا!!!

یک روز زیبا میتواند

یکروز آفتابی باشد کنار یک ساحل خنک...

یکروز بارانی باشد وقتی تو توی آلاچیق حیاط نشسته ای و نوشیدنی گرمی مینوشی و به صدای باران گوش میکنی...

یکروز برفی باشد وقتی تو روی برفها سر میخوری.

اما روز بادی و بارانی خاصه اگر تو مجبور باشی مسیری را پای پیاده یه سربالایی خیلی پرشیب رو بالا بری سخت بتونه روز قشنگی باشه. فقط وقتی یه دست نرم کوچولو رو توی دستت فشار میدی و سعی میکنی که گرمش کنی وقتی یه صدای تیز قشنگ ازت میپرسه که چرا باد دیونه شده و تو توضیح میدی که منظوری نداره و فقط میخواد کمک کنه که ما رو تپه راحت تر مسیر رو طی کنیم وقتی این موجود کوچولو بدون هیچ اعتراضی همین توجیه مسخره رو میپذیره و وقتی بدر خونه میرسه توی هوا بوس میفرسته و از باد تشکر میکنه که کمکش کرده که کمتر خسته بشه تو با خودت فکر میکنی چقدر این روز قشنگه...

***********

میگم اگه مثل همیشه پسر خوبی باشی سنتا برات هدیه میاره. میگه مامان خونه ی ما که چیمنی (دودکش) نداره... میگم خب میاره میذاره دم در! میگه نه فکر نمیکنم سیف (امن) باشه!!! لبخند میزنم و میگم چرا ... ولی با خودم فکر میکنم از دودکش که امن تره...

**********

روز نمایش کریسمس صورتشو مثل بره نقاشی کردن و بهش لباس سفید پوشوندن. تمام مدت نمایش داشت رو سرم شاخ سبز میشد چون تمام آواز رو هم خوانی کرد در حالیکه من حتی یک خطشو باهاش تمرین نکرده بودم در واقع اینقده بنظرم براش سخت بود که گفتم اذیت میشه و نمیفهمه.

 بعد از نمایش ازش عکس گرفتم و وقتی بغلش کردم بهش گفتم که خیلی بهش افتخار میکنم ولی شروع کرد گریه کردن. ازش پرسیدم با اینکه خیلی قشنگ آواز خونده و نمایش هم خیلی قشنگ بوده چرا ناراحته. گفت آخه من دوست ندارم گوسفند باشم من از نقاشی که صورتمو زشت کرده بدم میاد. دلم نمیخواد جوراب شلواری بپوشم ! اینجا زمین خیلی سرده و تو خیلی از من دور نشسته بودی... وقتی مطمئن شد که از اول که وارد شده من تو سالن بودم و براش دست تکون دادم ولی اون منو ندیده آروم شد و خندید...

من میدونستم که کوچیل دوست داره نمایش رو ببینه و بازی نکنه و قبلش هم به مربیش گفتم ولی گفت ما زورشون نمیکنیم ولی حالا میدونستم چرا اصرار داشتن که حتما تو نمایش باشه . کوچیل همه آواز رو با صدایی بلند تر و رسا تر از همه میخوند و حیف بود که نباشه. موقع برگشت ازش پرسیدم تو آواز چی میگفت؟ گفت در مورد یه بچه بود که وقتی اومد تو آسمون بارون نور  و آتیش بود!!! فکر کردم درسته که کوچیل جیزز (مسیح) رو نمیشناسه ولی داستان آواز رو علیرغم انتظار من فهمیده بود!

کوچیلی مامان مثل همیشه و بیشتر از همیشه عاشقتم...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۸/۳٠

10 دقیقه کما- شوک

ما برگشتیم! بازم مثل همیشه مطمئنم که دیگه دلم نمیخواد که تو ایران زندگی کنم ولی نمیدونم که چه مرگمه... هنوزم اینرسیه با منه.

یکی از خوبیای ایران اینترنت پر سرعت نداشتنه! یکی از بدیاش اینترنت پرسرعت نداشتنه... فرقش هم مثل هژیر و هژیره!

**********

کوچیلی فارسی رو بخوبی و روونی حرف میزنه. دیگه فارسیش هم مثل انگلیسیش شده خاطر من و باباجون جمع شد! البته هنوزم وقتی خیلی دلخور میشه سوئیچ میکنه رو انگلیسی!!!

**********

وقتی مربی مهد برگه های و نامه های درخواست ثبت نام در دبستان رو بدستم داد با ناباوری گفتم که کوچیلی مارچ آینده ۵ سالش میشه . گفت میدونه و ما از سپتامبر آینده میتونیم بفرستیمش دبستان با اینکه ۴ سالشه! وقتی رسیدم خونه نشستم رو مبل و ١٠ دقیقه در کمای مطلق گذروندم. بعدش از کما در اومدم و برگه ها رو خوندم.

این اولین بار نیست که من این ١٠ دقیقه کما رو تجربه میکنم. شب اولی که کوچیلی تا صبح جاشو ٧ بار کثیف کرد و من که نمیتونستم بر اثر کمخونی تو جام بشینم فهمیدم که مادر بودن چه مزه ایه. وقتی تو ۴ ماه و ١٠ روزگی دستم رو تو دهنش گذاشتم و فهمیدم که اولین دندونش در اومده. وقتی تو ۶ ماهگی کنار خریدهای روزانه مجبور شدم قفسه غذاهای بچه ها رو هم جستجو کنم و فهمیدم که پسرم داره به یه آدم سایز کوچیک تبدیل میشه. وقتی اولین خوابشو تو ١۴ ماهگی برام گفت در حالیکه هنوز خوب حرف نمیزد! خیلی وقتهای دیگه هم یادمه که من تو همین شوک ١٠ دقیقه ای رفتم... بزرگ شدن کوچیلی اما به این سرعت قلبمو کمی فشار میده. نمیدونم که خیلی خوشحالم یا کمی ناراحت ولی میدونم که شوک ١٠ دقیقه ای آخر نبوده! میخوام اسم کوچیلی رو بنویسم دبستان. نگرانم که نکنه آماده نباشه. نکنه نتونه ۴٠ دقیقه بشینه تا معلم درسش تموم بشه... نکنه زده بشه از نوشتن و خوندن و هزارتا نکنه دیگه... آخه کوچیلی یه کم لوسه ولی مامانش خیلی خیلی خیلی لوسه... خدا کمک کنه من زودتر بزرگ بشم و از این شوکها دربیام!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٦/٢۸

شکستن باور ...

همیشه سعی کردیم به کوچیل راست بگیم، حتی اگه خلاف میلشه و یا منجر به گریه اش میشه. مثلا وقتی تبلیغ اسباب بازی رو تو تلویزیون میبینه و میگه مامان یا بابا اینو میخری برام ما فورا" میگیم نه! خب بعضی وقتها هم کوچیل ناراحت میشه و گریه میکنه ولی ما اولا نمیخواییم که به داشتن همه چی عادت کنه و دوما باید بدونه که باید قابلیت نه شنیدنشو بالا ببره. کوچیل بشدت منو پدرشو باور داره و میدونه که نه یعنی نه و آره حتما" آره هست و خدارو شکر ما تا حالا پیش این بچه دروغگو نشدیم. اینجا مطب های پزشکی و دکترها یا پرستارهایی که با بچه ها سرو کار دارن تو اتاقشون اسباب بازی دارن شده یکی دو تا و تو این ۴ سالی که ما اینجا بودیم حتی یک مورد استثنا هم ندیده بودم حتی تو بیمارستان بخش کودکان.

کوچیلی قرار بود بره واکسن پیش دبستانی ٣تا ۵ سالگیشو بزنه واسه همین از صبح روزی که وقت داشت سعی کردم آماده اش کنم و بهش کلی وعده دادم که تو اتاق خانم دکتر میتونه با اسباب بازی بازی کنه ولی خانوم دکتر با یه سوزن کوچولو بهش یه کم دارو میزنه که جوجوها به بدنش حمله نکنن و بعدش هم بهش یه جایزه میده (جوری که اینجا مرسومه بهشون یه برچسب میدن که شجاع بودن و غیره و ذالک).

کوچیلی اولش خیلی خوب و خوش و خرم اومد تشست تو مطب و سعی کرد که آروم بشینه تا نوبتش بشه و به عادت همیشگیش در بدو ورودش کلی با خانوم پرستاری که قرار بود بهش واکس بزنه خوش و بش کرد و حرف زد ولی خانوم پرستار مثل اینکه وقت نداشت یا نمیدوم چی که پسر ما رو تحویل نگرفت و حتی بهش گفت که اسباب بازی نداره که بده اون بازی کنه و با تحکم از من خواست که حاضرش کنم و آمپولام گذاشت جلوش!

 خب من کوچیلی رو حاضر کردم ولی باورم نمیشد که پرستار با اون سرعت و خشکی آمپولارو تو بدن کوچیل فرو کنه! حتی وقت نداد که من چشمای کوچیل رو بگیرم یا مشغولش کنم که صحنه فرو کردن آمپول تو تنش رو نبینه. حالا دو روزی هست که یکی از بازوهای کوچیل بشدت متورم و قرمز شده و دائما" میخاره. بجز اون کوچیل تا حالا چند بار گفته که دکترو دوست نداره و ازم میپرسه چرا دکتر اسباب بازی نداشت و چرا بهش استیکر (برچسب )نداد و چرا من وایستادم تا دکتر اذیتش کنه و من به دکتر نگفتم که دستش با سوزن درد میگیره. تازه از من میپرسه که اگه آمپول خوبه چرا من دستمو نگه نداشتم تا سوزن توش فرو کنن.

 البته من بهش برچسب دادم وبراش جوری که فکر کردم میفهمه توضیح دادم و بهش گفتم که خیلی شجاع و قوی بوده ولی کوچیلی هنوز از دست پرستار و بخصوص من بشدت گله منده و امروز عصر که پدرش به خونه اومد اولین جمله ای که گفت این بود که بریم دکترو بزنیم چون منو خیلی اذیت کرد و من نمیدونم چه جور میشه به یه بچه ی ٣ ساله توضیح داد که آمپول و یا واکسن برای سلامتیش لازمه هرچند که درد داره. چه جوری میشه به یه بچه گفت که تو دردی که کشیده و یا میکشه سهیم هستم هرچند که دست من سوراخ نشده باشه.  بجز اون از ٢ روز قبل هر چی که به کوچیل میگم یه کم دو دل هست. مثلا قبلا" وقتی بیرون بودیم و میگفتم الان تلویزیون این برنامه رو داره و بهتره بریم خونه راحت میومد ولی الان شروع میکنه گریه کردن . نمیدونم که باورش به چیزایی که بهش میگفتم یا من شکسته یا بهونه گیریش مال عواقب واکسنه. خلاصه که وقت رفتنی به ایران اینم شد یه ذهن مشغولی دیگه...

************

من دچار یک نوع اینرسی شدم که میل به حفظ حالت قبل دارم! مثلا وقتی ایرانم دلم نمیخواد برگردم اینجا وقتی اینجام دلم نمیخواد برم ایران . وقتی سرکار میرم دلم نمیخواد برگردم و  تو خونه بمونم و وقتی خونه میمونم دلم نمیخواد دیگه برم سر کار. کسی میدونه این چه مرضیه؟ من چه مرگمه؟!

*************

 

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٦/۸

من حواسم هست که تو حواست نیست!

فارسی کوچیل خیلی بهتر شده ولی هنوز به خوبی حرف زدن انگلیسیش نیست و هنوز هم وقتی خیلی ناراحت میشه یا وقتی خواب بدی میبینه شروع به انگلیسی حرف زدن میکنه ناراحت. وقتی میخواد انگلیسی حرف بزنه منو مامی صدا میکنه و وقتی داره فارسی حرف میزنه من میشم مامان جون! ولی بابایی همیشه بابا جون هست و همیشه هم با بابایی فارسی حرف میزنه!

********************************

گاهی وقتها کوچیلی کارای عجیب غریبی میکنه .مثل همه ی بچه ها . اینه که ما هم از دشنام اعیونی "پدرسوخته" استفاده میکنیم. مامان بزرگ و بابابزرگ کوچیلی خیلی بیشتر از ما حتی وقتی بنظرشون کوچیل کارای بامزه میکنه از این کلمه استفاده میکنن و کوچیلی وقتی این کلمه رو میشنوه در هر حالی که باشه حتی رقص و آواز فورا" می ایسته و چشماشو ریز میکنه و دماغشو جمع میکنه و میگه : "شی گفتی؟" بعد ادامه میده : "ببخشید بگو!" و بعدش ناباورانه به خنده ی ما نگاه میکنه...

*******************************

مطمئنم یه جایی یه گوشه ای نشستی داری منو می پای! خب درسته که تو یقه نداری که من بیام بچسبمش ولی حواست باشه که منم حواسم هست که تو حواست نیست!!!خلاصه که بی خیال!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٥/۳٠

هستی یا نیستی؟ مسئله اینست...

به شدت دلم میخواد که بازم از ته دل باور کنم که هستی... وقتی تصویر بیرون میره، فرا تر از هستی کوچک من و ما، فقط یه عقل معیوب میتونه باور کنه که یه کسی یه جایی هست که حتی حرفهایی که توی دلم با خودم میزنم رو میشنوه. فقط یه عقل معیوب!!! ولی وقتی تصویر داخل میشه. به عمق وجود سطحی یه آدمی مثل من بازم فقط یه عقل معیوب میتونه منکر بشه که تو یه جایی هستی که داری میبینی و کنترل میکنی.

اما خودمونیم دیگه مثل قدیما به شنوا بودنت ایمان ندارم. نذار که به بینا بودنت هم شک کنم. خودتو یه جوری یه جایی نشون بده. دلم برات تنگ شده...

*********

داره برای مرتبه چهارم تعریف میکنه که یه طبیعت بکری داشت که نگو. خودمو بکاری که دارم انجام میدم سرگرم میکنم. با خودم میگم یعنی فکر نمیکنه که من اقلا چند سالی تو اون طبیعت که داره تعریفشو برام میکنه زندگی کردم؟ صداشو بازم بلند تر میکنه که : بله خودم دیدم که خرگوشه کمین کرده بود که بپره رو گنجشگه. دیگه تحملم تمومه با خودم میگم اگه به دفعه چهارم کشیده چه بسا به دفعه چهلمم کشیده بشه.خب لازمه که یه کم فکر کنه اینه که  بی خیال طبیعت میشم و میپرسم خب چرا خرگوشه میخواست بپره رو گنجشگه میگه: معلومه دیگه که بخوردش!

با خودم میگم این یارو مدرکشو از همون جا گرفته که ک.ر.د.ا.ن مدرکشو گرفته بود! و ادامه میدم ولی خرگوش که گیاهخواره!!! کمی بفکر فرو میره و ادامه میده که بعله ولی عجب طبیعتی بود! با خودم میگم بی فایده است اگه بعد از چهار بار تعریف کردن ماجرا به خرگوشه فکر نکرده بود چرا به من که بیرون اون طبیعتم فکر کنه!؟ راستی چرا بعضیا قبل از حرف زدن که نه، موقع حرف زدن هم نه ، حتی بعد از اینکه حرفی رو میزنن فکر نمیکنن که چی گفتن؟

خب بابا جون دهنتو باز نکن هر چرتی رو بگی!  من سیستم شنواییم اختیارش دست خودم نیست تو که اختیار چاک دهنتو داری ٬ نداری؟

**********************

سه ساعت از مشکلات  و سایر موارد صحبت کردم آخرشم عجب حکایتی بود کل علی برام خوند. آی هوار کمککککککککک

**********************

نصف بیشتر مواقعی که دیگه از کاری که بهش خیلی گیر داده بودیم نتیجه نمیگیریم مال وقتیه که جایی که نباید اون کارو ول میکنیم. ولی من بشدت بریدم. ماه آینده میرم ایران ولی دارم به برنگشتن فکر میکنم. خودم میدونم حالا اون دوستای گلم که خودشون میدونن کین و تندی ایمیل میزنن برام نیان بکوبن تو سرم که ایران جای موندن نیست و ال و بل. همه رو خودم میدونم گفتم که دارم فکر میکنم فقط همین.

**************

.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٥/٢٢

!I felt left out tonight

 

I felt left out because of my skin, I felt left out because of the way I am talking, I felt left out because of my name and my hair colour. I felt left out because of the way I am dressing up!!!

اینها تکه هایی از شعر یک بچه ٩ ساله توی مدرسه بود. کلی باهم روی شعرش کار کردیم و شعرش با عنوان Inclusion توی مدرسه برنده هم شد. خوبیش اینبود که یاسین به انگلیسی مسلط بود و همین جا تو انگلیس بزرگ شده بود! وقتی نوبت بچه بعدی شد که تازه یکسال بود به انگلیس اومده بود ازش سوال کردم تو چی؟ میخوای چیزی بگی؟ میخوای بگی کی احساس کردی که تنها هستی و رها شدی؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت :"من همیشه همین احساس رو دارم. من همه لحظه ها توی این یکسال همین احساس رو داشتم و دارم. دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم چون حتی اگه بخوام هم نمیتونم." فهمیدم بخاطر مشکل تسلطش بزبان نمیخواد حرف بزنه. بهش اصرار کردم و قول دادم که کمکش کنم.  شعرش فقط دو خط شد توی اون دو خط چهار کلمه بود که هنوزم قلب منو فشار میده! 

I just kept quiet!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٥/٤

از اولش...

میگم: چه زن بد اخلاق , نافرم ، عصبی و نامیزونی داری. از اولش هم اینجوری بود. از تو تعجب میکنم چطور اینهمه سال تحملش کردی؟ اصلا تو عاشق چیش شدی؟

میگه: زنم وقتی با من ازدواج کرد هیچکدوم از اینا نبود. ازدواج با من اینجوریش کرد! من عاشق خنده , اخلاق خوب و متعادل بودنش شدم!!!

*******************************

من همه ی سعیمو میکنم که کوچیلی رو بشنوم. درست و غلط نمیدونم ولی همه سعیمو میکنم واسه همین توقعم اینه که کوچیلی اینو یاد بگیره و حتی اگه به حرفم گوش نمیکنه بشنوه که من چی میگم واسه همین خیلی نا امید کننده است وقتی میبینم کوچیل بعضی وقتها گوشش رو میبنده و حتی نشون نمیده که میشنوه من چی میگم . حتی اگه نخواد به حرفم گوش بده. خیلی غصه میخورم و گاهی هم بهش میگم که ناراحتم کوچیلی هم با نگاه حق بجانبی میگه: دونت وری مام. یو ویل بی فاین! ولی من هیچوقت در زندگیم از نشنیده شدن فاین نبودم و اگه بودم هم فاین انگلیسی بوده نه فاین واقعی. 

**************

اولی: چیکار میکنی این وقت شب؟

دومی: وبگردی.

اولی: نمیخوای بخوابی؟

دومی: میخوام! ولی خوابم نمیبره!

******************************

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٥/٢

باغچه ی آقای دریانی!

باغچه آقای دریانی زیاد بزرگ نیست اما دو درخت و یک درختچه دارد.

یک درخت بزرگ آلبالو که سراسر بهار پر شکوفه است. پر از شکوفه های زیبای صورتی . در تابستان درخت آلبالو میوه میدهد دیدنی و خوردنی. همیشه پر بار است از میوه های درخت آلبالوی باغچه هم همسایه ها میبرند هم دوستان و هم فامیل . گاهی حتی آنقدر زیاد است که به شربت آلبالو و مربای آلبالو هم قد میدهد. درخت آلبالو دردسر زیادی ندارد فقط پاییز و برگ ریزش است که مایه ی خجالت شده! حتی بقالی سر کوچه هم میداند که این درخت پردردسر! (عبارتی که آقای دریانی درموردش بکار میبرد) چقدر برگ می ریزد و تمام حیاط خانه را به گند میکشد!!! آرتروز خانم دریانی و حتی دمل پای نوه شان هم مربوط به همین برگ ریزش است ." اصلا این درخت را باید کند و انداخت دور از بس بدرد نخور است! گهگاهی! میوه میدهد اما سراسر دردسر خالص است. و همه! از دستش خسته." عین جملاتی که خانم یا آقای دریانی همیشه بکار میبرند.

درخت دوم یک درخت خرمالوست. پر برگ و کم میوه. از همان تعداد کم میوه هایش تک و توک به رسیدن و شیرین شدن ختم میشود. آقای دریانی این درخت را هرسال پاییز و بهار سم پاشی میکند که شاید افاقه کند و پر میوه شود. این درخت بقول آقای دریانی سمبل زیبایی و وقار باغچه است. و هر چقدر هم که برگهایش بریزد به پای درخت آلبالو نمیرسد از طرفی بنظر خانم دریانی این درخت زیبایی خاصی به خانه میبخشد مخصوصا" در فصل پاییز. من که هرچه به این درخت چلقوز نگاه میکنم هیچ زیبایی در آن نمیبینم. تازه با تنه کجش کلی از شاخه هایش را انداخته توی حیاط خانه ما و با میوه های نارسی که گنجشگها به آن توک میزنند و می اندازند درست وسط حیاط خانه ما دارد مرا دق میدهد ولی خب شانس است دیگر . این درخت بدجوری محبوب است.

درخت سوم در واقع درخت نیست, درختچه است اما آقا و خانم دریانی حاضر به پذیریش این موضوع نیستند . کلی آب و کود میدهند پایش که باز هم رشد کند. من ولی میدانم که درختچه هیچوقت درخت نمیشود از روز اولی که دیدمش تا حالا یکسانت هم رشد نکرده اما آقای دریانی میگوید که روزی درخت بزرگی میشود! درختچه برگهای سوزنی دارد و در زمستان و تابستان مراقبت ویژه میخواهد. رویش پلاستیک میکشند و گاهی هم میکنندش میبرند در گلدان عظیمی میکارند و دوباره در بهار برش میگردانند به باغچه. من گاهی وقتها دلم میخواهد که یک سطل وایتکس بردارم و نصف شب که آقای دریانی و خانومش خوابیده اند از دیوار مشترک بین حیاطهایمان بپرم آنطرف و سطل را خالی کنم پای درختچه. بعد بفکر حرف آقای دریانی می افتم که میگوید "انرژی این خاک را این درخت آلبالوی لعنتی میکشد!" و فکر میکنم که نکند درخت آلبالوی محبوبم با این ندانم کاری من ضربه ببیند. اینست که هر روز صبحها وقتی از خواب بیدار میشوم از پنجره اتاق خوابم نگاهی به حیاط می اندازم که مطمئن شوم درخت آلبالو هنوز سرپاست. هروقت که فرصتی پیش آید و مادرم کاسه آشی بدهد در خانه آقای دریانی و یا سطل کوچک آلبالو از خانه آقای دریانی برسد در خانه ما من به درخت آلبالوی محبوبم ادای دین میکنم و کلی به به و چه چه میزنم که خوش بحالتان که همچون درخت آلبالویی در خانه دارید. آقا و خانوم دریانی گاه غرق غرور میشوند ولی من ته دلم میدانم که چند ساعتی بیشتر طول نمیکشد که درخت آلبالو همان درخت لعنتی میشود از بس که مظلوم است و پربار.

در دنیای ما هم همینجور است. هرچه سربزیر تر باشی و پربار تر , هر چه ساکت تر باشی و مفید تر انگار دیگران یادشان میرود که خوبی وظیفه نیست!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/۳٠

سوء تفاهم!

پنچریش را گرفتند و کلی باد توی تویوپش کردند. وقتی سواری میداد هر نیم ساعت یکبار خم میشدند و یک فشارکی به او می آوردند مبادا که بادش خالی شده باشد. وقتی آفتاب بالا آمد و سطح زمین کلی داغ شد از توی آب رد میشدند که کمی خنک شود مبادا ترکی چیزی بخورد و یا بادش کم شود. چرخ دوچرخه فکر کرد که کلی عزیز شده. تمام سربالایی کوچه را به همین عشق تحمل کرد و بچه ها را صحیح و سالم رساند دم در خانه. درست توی چهاردری یک میخ بلند لعنتی که معلوم نبود از کجا آمده بود افتاده بود وسط راه رفت توی شکمش و بادش خالی شد. خالی خالی... پسرک کوچکتر گفت: این لعنتی هم که باز پنچر شد و پسرک بزرگتر گفت : بی خیال بندازش گوشه انبار تا دفعه دیگه که میخوایم بریم بیرون!!!

چرخ دوچرخه فهمید که سوء تفاهم شده. بهمین سادگی... 

************

اولی: گم نشی یه وقت اینجا خیلی شلوغه

دومی : نه نگران نباش

اولی: موبایلت همراهته؟

دومی: نه جا گذاشتم خونه

اولی بعد از ۱۰ دقیقه: میشه اون دسته پولو بدی به من. تو گم بشی من دیگه نمیتونم خرید کنم!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/۳٠

گربه

آی حال میکنم . آی حال میکنم که هرجوری میندازیش بالا بازم چارچنگولی میفته پایین. بعد عمری گربه شدن رو یاد گرفته و کلی هم بخودش میباله. دوستش دارم حسابی!

**************

بالاخره مدرسه من و پسرک تموم شد و من کلی دسته گل و شکلات هم گرفتم که یکسال آموزشیمو با کار کردن و پول گرفتن ! تو اون مدرسه سپری کردم! فکر نکنم دوباره برم سراغ تدریس و این حرفها . دارم فکر میکنم که برگردم سر کار خودم ولی خب به این معنی نیست که مدرسه رو بی خیال میشم. هرچی باشه یادگیری مثل یه قطاره . میتونی هی سوار و پیاده بشی و هی لذت ببری. یکسال پر زحمت و خوبی بود و با اینکه کلی چیز یاد گرفتم حتی روز آخر هم تنها چیزی که تو مدرسه دوست داشتم بچه ها بودن و بس. اینه که دارم فکر مینم که برگردم سر کار خودم!!!

*******************

وقتی کوچیلی کلی لجبازی میکنه که برای سنش طبیعی هست و منم کلی کار دارم که باز هم طبیعی هست! تنها چیزی که طبیعی نیست جیغ زدن منه. بگذریم که این دستورات و تعالیم تربیتی!!! هم بنظر میاد گاهی هم کاربرد که نداره هیچ نتیجه معکوس هم میده. خلاصه که وقتی شرایط گلومو فشار میده اعتراف میکنم که  به دستور تربیتی پس گردنی هم فکر میکنم!!!

*******************

آقا این سرماخوردگی و آلرژی دست به یکی کردن و یک اینچ به طول دماغ من امسال اضافه شده. دادا جان که رد پات همیشه در کودکیهای من باقیست. خیلی وقت است که کسی نگران دماغ کوتاه کودکیهایم نبوده و نیست حتی خودم. دلم برایت تنگ شده دادا. کجایی؟

*******************

شده گاهی وقتها از پر رویی و انرژی بی وقفه خودتون تعجب کنین؟ امروز از اون روزای من بود!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/٢٦

 

بابابزرگ داره با کوچیلی توی پارک فوتبال بازی میکنه. بابا بزرگ روی چمنها سر میخوره و میخوره زمین. مامان بزرگ و باباجون میخندن کوچیلی با نگرانی بابابزرگ مامان بزرگ و بابا مامان رو نگاه میکنه ولی نمیخنده حتی با نگاه دنبال توپش نمیگرده. بابابزرگ عینک و وسایلشو که از توی جیبش افتاده زمین جمع میکنه و خنده کنان بلند میشه. و به کوچیلی میگه که ادامه بده. کوچیلی وقتی میبینه بابابزرگ میخنده شروع میکنه خندیدن . دیگه صورتش نگران نیست.

***************
وقتی میفهمی که برای زدن توپ باید کمی بیشتر انرژی بذاری که پسرت زودتر به توپ نرسه میفهمی که پسرت  بزرگ شده. وقتی بعد از بازی بهت میگه که خیلی خسته است و میخواد تو بغلت بشینه نه رو صندلی میفهمی که هنوز بزرگ نشده.

********


کوچیلی تو برای بغل مامان هیچوقت بزرگ نیستی. همیشه اندازه ای حتی اگه یه روز مثل پسرخانه بیدک ۴۰ سانت از مامان بلندتر بشی. مامان اینو میدونه چون روز تولد هر دوتون یادشه . مامان یادشه که بیدک تا ۷ سالگی وقتی مامانو میدید تو بغلش مینشست و وقتی پدرش میگفت که روی زمین یا مبل بشینه گوله گوله اشک میریخت . هنوز هم تو همه مهمونی ها بیدک کنار مامان میشینه ولی اون مامان رو بغل میکنه . اما مامان هنوز وقتی بخواد بغلش اندازه بیدک بزرگ میشه. برای تو عزیزترینم مامان همیشه بغلش اندازه است. همیشه پسرم. مامان قول نمیده که تو همیشه بتونی رو پاهاش بشینی ولی قول میده که بغلش همیشه اندازه تو بمونه. هر وقت که تو بخوای.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/٢٥

خوشحالی کوچیلی

مهمونای ما به سلامتی رسیدن . کوچیلی خوشحاله و از همیشه آروم تر و آقا تر. بسیار حرف گوش میکنه و کلی به وجودش افتخار میکنیم وقتی که مامان بزرگ و بابا بزرگ از آقاییش تعجب میکنن وتعریفش رو میکنن. البته برای مامان کوچیلی هنوز هم شازده است و گهگاهی دنبال مامان میگرده که سرویسهای ویژه بگیره و جمله اش هم همیشه با مامان بغل میکونی؟ شروع میشه.

*************

مربی مهدش با ناراحتی زونکن کارهایی که کوچیلی کرده رو میده دستم و میگه متاسفه که کوچیل سال دیگه به این مهد نمیاد. براش دلایلمو توضیح میدم میگه که میفهمه و بسیار دلتنگش میشه مخصوصا وقت تایدی آپ (جمع و جور کردن اسباب بازیها) . میگه که کوچیل بسیار باعث افتخاره و اخلاق خوبی داره. تو همون لحظه یه صحنه از بد لجبازی های کوچیل میاد جلوی چشمم. لبخند میزنم و تشکر میکنم :)

آخر هفته گودبای ! پارتی دارن که کوچیلی هم باید مینی رولت شکلاتی ببره !!! پسرم کلی بزرگ شده فکر کنم تا چشم بهم بزنم از مدرسه هم فارغ التحصیل بشه. موی سفیدم رو اگرچه نمیتونم بندازم گردنش. موهای من از ۱۶ سالگی مثل مش سفید شده :)

*******************

کوچیلی مامان خیلی عاشقته...

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/۱٦

روز زن مبارک

سالها بود که در خانه میز توالت نداشت, اما در آشپزخانه, بخار پز و آرام پز و سرخ کن و مایکرو فر و ماشین ظرفشوییش ردیف بود. از بهترین مارکها و شیکترین رنگها! سالها بود که کسی برایش عطر نخریده بود. راستش به عطر خیلی احتیاج نداشت همیشه خانه اش بوی غذا میداد بوی سیر داغ و پیاز داغ قاطی شده با بوی عطر را هیچکس دوست نداشت. بهرحال کسی متوجه بوی عطرش نمیشد ولی همه بوی سیرداغ را دوست داشتند اینبود که از همه جا بوی غذا و خوراکی می آمد  حتی از خودش هم و اگر خیلی زیاده روی میکرد گهگاهی هم بوی شامپو ازش به مشام میرسید. برای ترک کف پایش میتوانست گاهی کرم بخرد و برای پوست دستش هم اما کرم زیبایی لازم نداشت چون به اندازه کافی زیبا بود! اصلا زیبایی بهتر است که مال سیرت باشد و بس. اصلا چه چیز زیباتر از فداکاریست... بعد یادش آمد که سالها پیش عقیده داشته که الگوی فداکار الگوی خوبی نیست چون هم خودش را تباه میکند و هم دیگران را!!! این را در همه جمعها تکرار میکرد و به تازه عروسها و جوانترها هم میگفت...

سالها بود که مادر بود, و گهگاهی هم همسر . اگر کمی زیاده روی میکرد گاهی هم زن میشد ولی از آدم بودن چیز زیادی یادش نمی آمد. بعد بفکرش رسید که چه خوب بود ترتیبشان یک شبه جابجا میشد. میشد اول آدم بود و بعد زن. گاهی همسر و گاهی هم مادر چه خوب میشد....

روز زن و روز مادر مبارک . هرچند که دینی باشد...

*****************************

کوچیلی دوتا دستشو گذاشت روی گوشاش بعد خیلی آهسته گفت مامان دوست ندارم خیلی خیلی بلنده! و من که همه ی تلاشمو برای پیروزی بکار برده بودم فهمیدم که گاهی وقتها که فکر میکنی پیروز از میدون بیرون اومدی بزرگترین شکستها رو با خودت به همراه میبری. فقط تونستم بگم متاسفم. نمیدونستم اینقدر ناراحتی میشی...

******************************

یه کالسکه  سبک و راحت  گیرم اومد که گرفتمش مدتها بود که دنبال این مدل میگشتم . بگذریم که من هر چی دوست دارم بدستم میرسه البته با چند سالی تاخیر!!! وقتی کوچیلی توش نشست دیدم که بعله ! ای دل غافل , کوچیلی برای کالسکه یه کمی بزرگ و سنگینه! بگذریم که کوچیل ه عاشق عکسای روی پارچه اش شد و حاضر نشد که پیاده بشه. گهگاهی هم که باسن مبارک رو جابجا کرد دایناسورهای روی پارچه کالسکه رو شمرد. دلم نیومد که نا امیدش کنم. اینه که تصمیم دارم برای برگشتن از مهد این دو هفته باقیمونده از مدرسه کالسکه رو ببرم.هم خودم کمتر خسته میشم هم کوچیلی ولی فکر نکنم که زیاد بدرد بخوره.  روزی یکی دوبار در انبارو باز میکنه و کالسکه رو نگاه میکنه. بعدش با خودش میگه( البته به انگلیسی) : سه تا کالسکه که همشون مال منه. این موتور مال منه. ماشین آبی مال منه . میتونم با کسی شریک نشم چون مال منه. بهش گفتم کوچیلی جون مامان یادت باشه بارت هرچی سبکتر باشه پرواز آسونتره . میدونم که زوده و نمی فهمه.با لبخند میگه : از همه بیشتر کالسکه آبی دایناسور دار رو دوست دارم!!! میشه باهاش پرواز کنم مامان؟

*********************

کوچیلی تند تند به انگلیسی حرف میزنه و من علیرغم میل باطنیم مجبورم به انگلیسی جوابشو بدم . بیشتر بخاطر شرایط مدرسه . منتظرم که از یک هفته دیگه که مادربزرگ و پدربزرگش برای یکی دوماهی میان پیش ما جو فارسی خونه قویتر بشه و کوچیلی هم فارسیش به خوبی انگلیسیش بشه. بعد خودمو ملامت میکنم که میخوام وظیفه خودمو با دیگران شریک بشم. آخه هرچی نباشه میگن زبون مادری!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٤/٤

غلیان هذیان (1)!!!

دانه سرش را بالا کرد. هنوز تا سطح خاک راه زیادی مانده بود. به جوانه ی کوچکش نگاه کرد. هنوز سبز سبز نشده بود. رنگش چیزی بود بین سبز و زرد. دانه دلش برای خاک خودش و گلدان خودش تنگ بود. بعد یادش آمد که گلدانش را کوچک کرده بودند و نمیتوانست ریشه بدواند. خاک تازه اما گرچه وسیع ولی پوک بود. لایش کلوخها و سنگهای بسیاری بودند. دانه برای ریشه دواندن و رساندن خودش به سطح خاک باید با همه سنگها میجنگید. برای همین فکر کرد چطور است همینجا توقف کند. چطور است بجای خوردن به سنگها به مرگی با آرامش تن دهد. دانه اشتیاقی برای دیدن آفتاب نداشت...
************
رییس گفت من از این فونت خوشم میاد. کارمند با بی تفاوتی به فونت نگاه کرد و توی دلش فکر کرد من از هرچی که تو خوشت بیاد بدم میاد!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۳/۳۱

کلی ناراحت. کلی خوشحال

وقتی آبجوش را بجای لیوان توی ظرف بزرگ خامه خالی کرد فهمید که خیلی وقت است با تو حرف نزده خیلی وقت است که بعضی حرفها را برای خودش میگوید. خیلی وقت است که گوشهای تو نیستند تا از حرفها و درد دلهای کوچک و بزرگ پر شوند. خیلی وقت است که تو نبوده ای ... بعد آب جوش را دوباره خالی کرد توی سینک ظرفشویی و فکر کرد خیلی وقت است که جایت خالیست...

*************

کتاب محبوب کوچیلی الان دایناسور هاست . هر شب منو مجبور میکنه که اسمهای سختشونو دونه دونه بگم و با اینکه نمیتونه خودش تکرارشون کنه بعضی وقتها که سعی میکنم ساده شون کنم یا تغییرشون بدم یا غلط میخونم که زود رد بشم بسرعت میفهمه و قبول نمیکنه . بعد میگه که دوباره و دوباره بخونمشون تا آخرش اونی که باید خونده بشه از آب در بیاد...

دیشب داشت یه صحنه از کتاب رو که در مورد انقراض دایناسورهاست برای من تکرار میکرد که بعله دیس بیگ دایناسور هز بین فال این د واتر اند ایتز گتینگ "خفه" بات نو بادی ایز در تو هلپ!!! اون فارسی گفتنش وسط انگلیسی  توضیح دادنش منو کشته!!!

***********

کوچیلی مامان هنوز هم وقتی صدای قهقه ات بلند میشه انگار ۵ ماهه هستی. مامان از خودش ناراحته که وقت نمیکنه صدای قهقه ی قشنگ تو رو ضبط کنه. ولی عوضش کلی خوشحاله که هنوز وقت میکنه شبها تورو اسکوییز کنه اونقدری که تو دلت میخواد تا وقتی که میگی دیگه برو تو تختت. وقت میکنه که با تو کتاب بخونه و بازی کنه و گاهی هم با هم دعوا کنین. مامان از داشتن تو یه دنیا خوشحاله پسرک نازم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۳/۱۸

نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست میداشتم.

چهل نامه ی کوتاه به همسرم - آتش بدون دود.

من کتابهای نادر ابراهیمی (اونایی رو که خوندم) خیلی دوست داشتم. هنوز هم وقتی یاد بعضی جمله هاشون که میفتم برمیگردم به دوران نوجوانی و خیلی جوانی.

راستی ما چند تا از این نویسنده ها و هنرمندها داریم و داشتیم که قدرشون اونجور که باید دونسته نشده. جاشون برای همیشه بین ایرانیها خالی خواهد موند.

روحش شاد...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۳/٧

هیچ جا خونه نمیشه.

دو سه شب رفتیم کمپینگ.بابایی و من و کوچیلی. خیلی خوش گذشت و اگر چه هوا کمی خنک بود و نتونستیم بریم تو آب دریا ولی خیلی تغییر و تحول خوبی بود و حالمون خیلی جا اومد. شب اول توی چادر کوچیلی که توی کیسه خواب خوابیده بود تخت تا صبح خوابید و بجز مواقعی که من دست میزدم به لپش که خیلی هوا سرد نبوده باشه براش و دمای بدنشو چک کنم اصلا تکون نخورد. شب دوم ولی با اینکه من داشتم یخ میزدم کوچیل گویا گرمش بود و گهگاهی بیدار میشد و احساس میکرد جاش تنگه و بلند بلند میگفت که یه جا گیر کرده! (Mum, help, I'm stuck ...) خب من مجبور بودم تو خواب بغلش کنم و بهش یاد آوری کنم که توی کیسه خوابه و جایی گیر نکرده و باز میخوابید. فکر کنم بهش کلی خوش گذشت مخصوصا که وقت خواب با چراغ قوه بازی میکرد و کلی کتاب میخوند و از تکنولوژی که غالبا مارو کمی ازش دور میکنه خبری نبود. چند بار استخر آب گرم رفت و توی ساحل قلعه ی شنی ساخت و سوار تراکتور شد و میشه گفت براش تفریح بی نظیری بود. بگم که با همه امکاناتی که ساحل تفریحی داشت انگشت کوچیکه ساحل بندرانزلی هم نمیشد. حیف اینهمه بتانسیل که توی ایران داره حروم میشه. وقتی رسیدیم خونه کوچیل دوست داشت که سفرمون بازم تکرار بشه ولی وقتی ازش وقت خواب توی تختخواب پرسیدم  که چادرو بیشتر دوست داره یا تخت گفت که خونه رو برای خوابیدن ترجیح میده. خلاصه که

 No place like home!

---------------------------------

 یه کتاب میخوندم برای کوچیل که موقع خوندن فکر کردم کتاب مناسبش نیست و صفحات و بعضی وقتها کمی خطوط رو جا مینداختم خب داستان نیمه نصفه میشد ولی من فکر کردم کوچیلی که داستانو و بعضی کلمه ها رو بهر حال نمیفهمه پس عیبی نداره ولی کوچیلی فهمید که من جا میندازم و ازم میخواست که صفحه مورد نظر رو بخونم یا میگفت که این صفحه رو کم خوندی! خب مجبور بودم با اینکه فکر میکردم نمیفهمه خوندمش.

نیم ساعت بعد بهش یاد آوری کردم بره دستشویی گفت که لازم نداره گفتم بهتره که بره وگرنه ممکنه اتفاقی شلوارشو خراب کنه . درحالیکه صندلی شو روی صندلی دستشویی نصب میکرد گفت بعله . ‌better safe than sorry که یه قسمت از کتابی بود که براش خونده بودم تعجب فکر کردم شاید کتاب برای من سنگین بوده نه کوچیلی. یه وقتایی مادرا فکر میکنن که بچه ها باید بعضی چیزها رو متوجه بشن چون بدیهی و واضحه ولی بچه ها کلی طول میکشه که موضوع براشون جا بیفته گاهی وقتا هم اینجوری میشه. این موضوعات بما یاد آوری میکنن که بچه ها موجودات مستقلی هستن فقط سایزشون کوچولوئه وگرنه متفاوت از ما فکر میکنن و میفهمن .


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/٢/٢٦

I want to keep you...

کوچیلی معمولا وقتی انگلیس حرف میزنم به صدای من توجه زیادی نشون نمیده. مثلا وقتی میرم دنبالش توی مهد باید صداش کنم و بگم کوچیلی بسر ناز مامان تا برگرده. مشغول مرور جانوران خزنده و حشرات با یه گروه از بچه ها هستم و داریم سعی میکنیم که از وسایل children centerاستفاده کنیم. کوچیلی از ورودی نرسری میاد تو فکر کنم میخواد بره توی حیات بازی کنه. من میبینمش ولی امیدوارم بدون اینکه به صدای من توجه نشون بده از ورودی مشترک رد بشه و بره توی حیاط بازی کنه. ولی مستقیم میاد سمت صدای من که دارم خودمو کمی پشت بچه ها قایم میکنم. میگه های مام. کن آی پلی ویت یو؟ یکی از بچه ها میپرسه مادرشی؟ میگم بله . به کوچیلی میگم که باید بره بابچه های کوچیکتر بازی کنه و من الان کار دارم. میگه نه تو کار نداری داری بازی میکنی و منم میخوام بازی کنم. کلی طول میکشه متقاعدش کنم و تو همین اثنا وقتشه که بچه های کلاس برگردن سر کلاسشون. معلم کلاس میگه میدونم چه حالی داره . ۲۰ سال پیش من به دخترم قاطی بقیه ۵ ساله ها درس میدادم و بجز اون سال هیچ سال سخت شغلی رو بیاد ندارم.
مربی مهد کوچیلی رو با گریه از من سوا میکنه. عصر که میرم دنبالش حالش خوب نیست. سرما خوردگیش بدتر شده و کمی هم تنش داغه از در مهد که بیرون میاییم خودشو بمن میچسبونه خم میشم و نگاهش میکنم. میگم که حداقل تا سرخیابون باید راه بیاد. به انگلیس میگه : نه میخوام نگهت دارم محکم . میخوام نگهت دارم واسه خودم دوست ندارم با بچه ها بازی کنی . آخه تو مامان منی میخوام همیشه مامان من باشی. میخوام براش توضیح بدم که مامان بودن و معلم یا کمک معلم بودن خیلی فرق داره ولی کوچیلی خسته و کمی مریضه بغلش میکنم و برای اینکه احساس گناهمو با خودم نکشم حاضر میشم کمر درد بدی رو تحمل کنم.

**************
بعضی ها به دلایل خاص بانکی رو که باهاش کار میکنن انتخاب میکنن. یکی بدلیل سودی که میده یا وام یا سرویس خوب یا چه میدونم دلایل منطقی. ولی دلایل من برای انتخاب بانکم خیلی منطقی نیست من به دو دلیل بانکمو انتخاب کردم. اولیش سرویس اینترنتی عالیشه و دومیش تبلیغات قشنگش. فکر کنم راست میگن تبلیغات تلویزیون رو برای زنا میسازن. بی ربط به موضوع بالا نیست ولی ربطش بعدا در میاد.
***************
 یکی از لحظات قشنگی که باکوچیل دارم وقتیکه که از سر کار میاییم خونه. مخصوصا جمله اولش که مخاطبش منم (معمولا یه چند تا جمله به دیگران میگه مثلا مامانم اینجاست . آخ جون و از این چیزا). ولی جمله اولش بعدا از سلام و جواب دادن به اینکه روز خوبی داشته اینه: مامان شی داریم بخوریم؟و خب معلومه که همیشه مامان تو کیفش یه عالمه خوردنی واسه کوچیلی آماده نگه داشته. کیف که نه البته میشه گفت چمدون!
 
*********
کوچیلی معنی بیشتر و کمتر رو تو اعداد کمتر از ۱۰ میدونه تقریبا میتونه جمع کنه و یا کم کنه. ولی هنوز دوست نداره حروف رو یاد بگیریه. عاشقه اینه که کسی براش کتاب بخونه حتی یه غریبه. کوچیلی دیگه پوشک نمیپوشه. وقتی خم میشم یا میشینم که در ارتفاعی قرار بگیرم که صورتم رو بیینه و بتونیم تماس چشمی داشته باشیم تا در مورد چیزی شیرفهمش کنم و گاهی هم دعواش کنم دستشو آروم میذاره رو دهنم و شروع میکنه از یه چیز دیگه حرف زدن. گاهی هم که میگم نه گوش بده شروع میکنه توضیح دادن که چرا یه کاری رو کرده . عاشق توضیحات و منطقشم.
*********
 
داره از روی یه چاله میپره میگه : I am a big giant super hero. I am strong and can jump high.   
 میگم : Can you carry me on your shoulders? میگه : No mum, sorry, I'm not that big!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱/۱٩

 

دارم دستی به سرو روی خودم میکشم. کوچیلی برای اینکه از قافله عقب نمونه با تمام وسایل آرایش و پیرایش بازی میکنه. همه ی وسایل رو جمع میکنم در حالیکه کوچیلی مدام میگه نه مامان پلیز! برس رو سر آخر میدم دستش میگم موهاتو شونه کن. پشت سرم می ایسته و شروع میکنه شونه کردن موهام. فکر کنم ۱۰- ۲۰ تایی  در همین اثنا هم برای دست گرمی از سرم کنده میشه. میگم بسه دیگه تموم نشد؟ میگه چرا تموم شد بعدش دست میکشه همه موهامو بهم میریزه میگه مامان حالا کوئین شدی!!!

-------------------------------

کوچیلی رو بردم یه تفریح کوچولو . فکر کنم زیادی بهش خوش گذشته درحالیکه هیچ تفریح خاصی هم نبوده . وقت برگشتن توی مسیر سه بار با جمله سوالی از من پرسید مامان تو هم اونجا نشستی خیلی خوب بود؟ بازم میریم؟ و منظورش اینبود که نشستن تو کنار من درحالیکه بازی میکردم خیلی خوب بود. میگم آره پسرم خیلی خیلی خوش گذشت بازم میریم.

-------------------------------

دارم برانی اسفناج درست میکنم. همینکه اسفناج پخته رو میریزم توی ماست آه از نهاد کوچیلی بلند میشه که مامممممممممممممااااااااان(کلمه اعتراضیه) چیکار میکنی مگه نمیدونی من سبزی تو ماست دوست ندارم. خیار بیریز!!!

-------------------------------

تعطیلیمون تموم شد. فردا برمیگردم سرکار و کوچیلی هم میره مهد کودک. از همین حالا دلم برای تن کوچولوی گرمش که باید ۸ ساعت دوریشو در روز تحمل کنم تنگه. دلم میخواد به مادرم بگم برای همه روزهایی که تحمل دوریمو بهش تحمیل کردم متاسفم ولی میترسم قضیه بحرانی بشه. اینه که فقط میگم بدون ما خوش میگذره؟! و ناراحت تر میشم که با اینکه میدونم جوابش نه است میگه با شما بیشتر خوش میگذشت...

--------------------------------


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱/۱۳

آر وی فرندز مام؟ یه؟

دارم سبزی پاک میکنم. هود آشپزخونه روشنه. ماشین لباسشویی هم روشنه و در مرحله خشک کردن ! دکمه کتری برقی رو هم زدم که آب جوش بیاد. خورش هم  بار گذاشتم که اون  هم در حال قلیانه!!!

کوچیلی وارد میشه و بی توجه به همه سر و صدا ها شروع میکنه به جیغ و داد که رنگ (پینت )میخواد که نقاشی کنه. میدونه که باید من کنارش باشم اگه میخواد با قلم مو و رنگ نقاشی کنه. خم میشم و بهش میگم که الان نمیشه. بلند تر تقاضا شو تکرار میکنه و چون سرو صدا زیاده باز هم بلند تر... من که تقریبا عصبانی شدم (بیشتر از دست خودم که با قلم مو رنگ کردن رو یادش دادم) بلند بلند جوری که صدامو بشنوه میگم که حالا نمیشه و خیلی کار دارم و اگه میخواد گریه کنه از نظر من اشکالی نداره ولی باید بره بیرون آشپزخونه تقریبا دارم داد میزنم. کوچیلی از در میره بیرون بعد بسرعت بر میگرده تو و همونجوری در حال گریه در حالیکه پاهای منو بغل کرده میپرسه :‌ Mum, Are we friends yeah? خم میشم و بغلش میکنم و میگم که بله ما دوست هستیم حتی اگه مامان ناراحت بشه و یا تو گریه کنی. ما دوست هستیم. اشکاشو پاک میکنه و میخنده و میگه : Ok , mum then can I have paints pleeeeeaaaaase?

------------------

دارم با کامپیوتر کار میکنم. میگه میشه سی بی بیز بذاری؟ میگم اونو که الان تلویزیون داره نشون میده اگه میخوای بریم پایین کانالو عوض کنیم میگه نه. پس میشه دایناسور وان تو تن بذاری؟ (برنامه ای از سایت  بریتیش کانسیل). میگم نه و چند تا چیز دیگه که جواب همش نه هست. میگه مامان ببین چی میگم. پاشو من بشینم . پا میشم میشینه رو صندلی میگه خب برو دیگه من میخوام یه چیزی design   کنم ورقه ها رو نشون میده و میگه اینم instructions میگم چی میخوای دیزاین کنی؟ میگه fishi mish 3000  که منم وقتی فهمیدم چیه بشما میگم. وقتی عصری به بابایی گفتم باورش نشد و ازش معنی design  و Instruction رو پرسید. کوچیلی نتونست معنیشو بگه ولی خب کاربردشو میدونست. اینم از اثرات کارتون wow wow wubzzy!!!

-----------------

صاحب یه لپ تاپ شدم . بابایی برام خریده کسی هست پز خورش خوب باشه ما پز بدیم؟

---------------

عزت زیاد بر میگردم...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٧/۱/۸

عید نوروز مبارک.

عید نوروز بسیار مبارک باشه.
راستش خودمم میدونم که خیلی تاخیر دارم ولی بیشتر تقصیر پرشین بلاگه و چون سرویس رایگانه دیگه نمیشه غر غر هم کرد! بهرحال که مبارکه و امیدوارم برای همه ایرانیان سالی پر از نشاط و سر افرازی باشه.
---------------------
ما که روز عید رو رفتیم سر کار. تو یکی از کلاسا دو تا شاگرد ایرانی هستن که من باهاشون کار میکنم. یکیشون بمن عید رو تبریک گفت در حالیکه دیگری اصلا نمیدونست عید چیه!؟
----------------------
ما سر سفره ی عیدمون یه سین کم داشتیم ! چون من نتونستم شب قبل عید سنجد ها رو پیدا کنم اصلا یادم نمیومد که تو کدوم بسته بندی چپونده بودمشون این شد که سیب زمینی گذاشتیم سر سفره !!! کوچیل هم گیر داده بود به این دوتا سیب زمینی خام. خلاصه که حکایتی بود.
------------------
من و کوچیل در تعطیلات مدرسه (بخونید نوروزی) بسر میبریم و یاد ایام گذشته رو زنده میکنیم. دلم برای کوچیلی خیلی تنگ شده بود. تعطیلی خیلی خوبه. جای همه ی دوستان و عزیزان خالیست.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۱٢/٢٥

ماه اسفند

باز هم ماه اسفند رسید. برای من این ماه شاید دوست داشتنی ترین ماه سال باشد. شاید که نه باید. این ماه هر سال تولد مادر و پسرم را هدیه می آورد. چه ماهی از این عزیزتر.

ماه اسفند پر از خاطرات کودکی است البته گاهی بعضی هایشان با غم و بغضی همراهند. امسال بیست و ششمین ماه نبودن پدر هم هست. یادم می آید دوستم را که هر وقت از مادر پر کشیده اش حرف میزد چشمانش برق عجیبی داشت. لبخندش را هم نمیتوانم فراموش کنم. ولی همه حرفهای من از پدرم مربوط به روز رفتنش بود و هست. هنوز هم وقتی از پدر حرف میزنم اشک میریزم و هنوز هم آرزو میکنم که آنطور و آنقدر زود نرفته بود. امسال در بیست و ششمین سالگرد رفتن پدر فهمیدم که من چرا گریه میکنم و دوستم چرا میخندید. برای من ٬ از دست رفتن پدر هنوز قابل قبول نیست. هنوز من در سوگواری پدر هستم در حالیکه دوستم توانست به روح مادرش اجازه بدهد که برود. تفاوت در مرگ ایندو آدم و یا سنی که ما از پدر و مادرمان جدا شدیم نبود و نیست. تفاوت در ماست . دوستم پذیرفت که مادرش رفته است. برای او مادر خاطره ی زیبایی شد که جایش همیشه خالیست ولی من هنوز نتوانسته ام این سوگواری را تمام کنم. برای من پدر سوگ بزرگی شده است و من بابت این موضوع از خودم ناراحتم. از اینکه بعد از اینهمه سال نتوانسته ام این سوگ را تمام کنم از خودم ناراحتم. از اینکه هنوز این ماه مرا بیاد نبودن پدر می اندازد نه سالها و خاطرات بودنش. تصمیمم را گرفته ام که امسال بگذارم پدر از سوگی بزرگ به خاطره ای قشنگ بدل شود. این اولین تصمیم سال نو من خواهد بود.

-----------

ماه اسفند ماه عیدی است.  ماه ماهی گلی و دمپایی پلاستیکی. نمیدانم سال چه ساعتی تحویل میشود حتی نمیدانم که هنوز هم توی کوچه ها دمپایی پلاستیکی را با ماهی گلی عوض میکنند؟ اما سبزه ی عید ما حاضر است.

------------

پسرک بزرگ میشود و هر روز دامنه لغات و بازه فعالیتهایش بزرگتر میشود. برای من اما هنوز وقتی چشمانم را میبندم سردی انگشتان نوزادی و بوی تنش تازه است. هنوز صدای دهانش وقت شیرخوردن توی گوشم میپیچد. دلم برای کوچکیش تنگ شده و میشود اما بی تاب بزرگتر شدنش هم هستم. هنوز پوشک میپوشد و به اعتراض ما که میگوییم بزرگ شده جواب میدهد که کوچک است چون رانندگی نمیکند. شعرهای زیادی را یادگرفته و عاشق کتاب است و فکر کنم که انگلیسی را از من سریعتر یاد میگیرد. نقاشی دلخواهش ماشین قرمزی بابا جون و ماشین آبی عمو معین است و علاوه بر شمردن گاهی جمع هم میزند البته فقط تا سه. متضادها را یادگرفته و درست بکار میبرد . بجز اجازه دادن و اجازه گرفتن که همیشه جابجا بکار برده میشود. هنوز هم عاشق حرف زدن با بزرگترها مخصوصا پیرمردها و پیر زنهاست و خوابهایی که میبیند تعریف میکند. فردا تولد پسرک است. برای من و پدرش زیاد شدن روزهای عمر پسرک ٬ زیادشدن عشقمان به گل سرخ کوچک باغچه مان است. تولدت مبارک عزیز دلم.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۱۱/٥

بزرگ شدن ٬ بزرگ نشدن!

کوچیلی رو با خودم میبرم مدرسه. و خیالم راحته که هر وقت بخوام میتونم از تو مدرسه سر خورم برم قسمت مهد کودک و از پشت شیشه نگاه کنم و ببینمش. تا اینجاش که عالیه :) صبحها زحمتون افتاده گردن بابایی که بنده خدا مجبوره یکساعت و نیم برای رفت و آمد رانندگی نه و یکساعت هم زودتر از خواب پاشه. همینجا بگم که مرسی بابایی جون. گرچه اینجا رو نمیخونی ولی اگه خوندی خیلی مخلصیم!

برگشتنی تو راه منو کوچیل کلی کیف میکنیم و با هم حرف میزنیم و مجبوریم دو تا قطار بشینیم که سر جمع یک سفر یکساعت و ربعه هست. گاهی کوچیل خسته است و خب از بچه خسته ای که از صبح تو مهد بوده و کفش هاش پاش بوده و مامانش میخواد ۲۰ دقیقه هم پیاده اینور اونور ببردش نمیشه انتظاری داشت. گاهی اینقدر بد قلقی میکنه که یکبار مجبور شدم تهدیدش کنم که اگه ادامه بده تو قطار جاش میذارم! بگذریم که اصلا جدی نگرفت . خوشحالم که مطمئنه که اینکارو نمیکنم!!!

************

یکی از محاسن پروژه و پایان نامه دادن در ایران اینه که میتونی از روی اینترنت یا هرجای دیگه دزدی اطلاعات کنی بدون اینکه مجبور بشی جون سیاه بدی که انشاء رو عوض کنی!!! تازه کلی هم علامه بنظر میای !!!!!

*******

دارم با خانومی که از دیر اومدن قطار گله داره اختلاط میکنم. با دستم توی کیفی که روی دوشمه دنبال بلیط میگردم و با دست دیگه کوچیلی رو بغل کردم که یه وقت پاش خدای ناکرده نره وسط فاصله سکوی قطار و قطار! کوچیلی سرشو بالا میکنه و پشت سر هم سه بار منو صدا میکنه. میگم جانم٬‌ میگه مامان مامان تو بزرگ شدی؟ میگم آره مامان خیلی وقته و با هم میخندیم. با خودم میگم خیلی وقت نیست که من بزرگ شدم. شاید چند سالی قبل از بدنیا اومدن کوچیلی ولی خیلی وقت نیست...

******

میگم دیگه نباید جیش کنی تو پوشکت باید کم کم پوشک نپوشی و بجاش شورت پلیسیتو بپوشی! با قیافه حق بجانب میگه : نه من بزرگ نشدم نمیتونم مثل بابا رانندگی کنم! معلومه که برای از پوشک گرفتنش مقیاس عالی رو انتخاب کرده! من فکر میکردم تا سه سالگی وقت داره ولی بنظر خودش تا ۱۶-۱۷ سالگی که بتونه رانندگی کنه وقت داره!!!

*****

میگم دست نزن خطرناکه. میگه تو دست میزنی! میگم من بزرگ شدم. میگه: نه نشدی تو که درایوینگ نمیکنی!!!

*******

تو مهدکودک یکی از بچه ها رو گاز گرفته. عصر وقتی بهم میگن از تعجب شوکه میشم. کوچیل هیچوقت کسی رو گاز نگرفته بود. ممکنه اسباب بازیشو شریک نشه و یکی دوباره هم پیش اومده که هل بده ولی گاز اصلا . تو خونه بهش میگم که اینکار خیلی بده و هر کی گاز بگیره تو مهد دندونشو میکشن!

*******

جونکی پشتمون رو صندلی قطار نشسته و سعی میکنه با تلفن همراهش صحبت کنه دو سه دفعه میگه: هلو . هلو. هو ایز دیس؟ کوچیلی بسرعت روی صندلی می ایسته و میچرخه و سرشو از لای صندلی میکنه تو و میگه : هلو. ایتز می! کوچیل (البته اسمشو میگه) میگم بشین مامان با شما نیست با تلفنشه. میگه نه با منه ببینش آقا میخنده. من که غافلگیرم میگم نه مامان دندونشو نشون میده! کوچیل بسرعت میشینه میگم: مرسی پسرم آفرین پسر خوبم. میگه: مامان. آقا گاز میگیره! دندونشو بکش!!! از توی شیشه به جوونک نگاه میکنم. موهای بافته اش تا کمرش میرسه. از توی گوشش و بینیش یه چیزی حدود ۱۵ تا حلقه رد کرده و کنار ابروهاش یه میله کوچیک مثل سیخ رد شده. خداییش میترسم با خودم میگم خوبه حالا؟ چرا بچه رو بیخودی ترسوندی!

********

کوچیل بجز رنگ ماشینا مدل چندتاشونم میشناسه البته نه به اسم. بلکه به اسم صاحبشون مثلا میگه این مثل ماشینه عمو معینه . قرمزش! یا آبیش. برای ما که تو خونه و رو اسباب بازیها و انتخاب رنگها بر اساس جنسیت کوچیل فعالیتی نداریم کلا جالبه که کوچیل از بچگی پسره :) بقول انگلیسیها تیپیکالی بوی!!!

********

میگم پاشو میخواییم بریم مهد. میگه نه میخوام بخوابم تاریکه. میگم تاریکه ولی صبح شده. میگه نه صبح نشده ماه تو آسمونه!!! برام خوش آیند نیست که اینوقت صبح (ساعت ۶) مجبورم کوچیلی رو بیدار کنم. خدا کنه امسال زودتر تموم بشه. اقلا هوا زودتر گرم بشه.

********

من وقتی پای کامپیوتر میشینم رو همه چی کار میکنم الا پروژه ام!!! کسی میدونه این مرض چه درمونی داره؟ منظورم Procrastination هست!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۱٠/٢۱

من برگشتم.

من هنوز برنگشته دلم برای خیلیا تنگ شده! برای ایران ولی هیچوقت دلم تنگ نمیشه.

************

جاتون خالی ما همه چی خوردیم :) و سفر خوبی داشتیم .

***********

حالا می فهمم چرا قدیمیها همش دعا میکردن که عاقبت بخیر بشی ننه. سفر ما با ۶۰ ساعت تاخیر هواپیما و دو روز حبس شدن در فرودگاه امام !!! بعلت برف ۱۵ سانتی!!! پایان یافت! میشه ازش کتاب نوشت . حیف که من خارجی نبودم وگرنه کلی سروصدا راه میانداختم شاید از دید فکاهی بعدا یه چیزایی ازش نوشتم! فقط بگم هرکی کرایه تاکسی برای ۵۰ کیلومتر راه ۲۵۰۰۰۰ تومن ندیده با خودم تماس بگیره!!!

************

امروز کوچیلی بعد از یکماه رفت مهد. صبح وقتی بوسش کردم یه جیغایی میکشید انگار دوباره دارن ختنه اش میکنن! از عذاب وجدان دارم قنجه باد میگیرم.

************

برمیگردم!!!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٩/۳٠

بدو بدو...

این دوسه روز آخر رو ما همش دویدیم اونم بعبارتی بیخودی! بنظرم قشنگترین چیز اینه که همیشه بیاد کسایی که دوستشون داری هستی ولی اینکه برداری از این سر دنیا یه سری خرت و پرت ببری اونور دنیا به نشانه دوست داشتن یکی از مسخره ترین کارهاست! و اینکه به دلایلی هم نمیشه ترکش کرد خودش داستان هزارو یک شبه!

***********

کوچیلی بهتره شکر خدا و کنار هم این چند روزه کلی صفا کردیم و کلی بازی کردیم. فکر کنم یکی از انگشتای دست راستم و گوشه ای از همه لباسهام کمی درازتر شده و کش اومده از بس منو میکشه اینور اونور که بازیهای مختلف کنه. هر اسباب بازی رو که ولو میکنه و کارش تموم میشه با قیافه ی طلبکار میاد پیشم که بیا تایدی آپ کنیم و اگه همکاری نکنم و بگم که خودت باید مرتب کنی با داد و بیداد پلیز پلیز کنان اشک میریزه قلمبه و وقتی بهش میگم داری داد میزنی با همون داد و بیداد میگه نه نه... پلیز!!! اگه همکاری کنم و به مرتب شدن مشغول بشم آواز معروف تیم ورک رو میخونه ولی دیگه خودش فقط نظارت میکنه که تیکه ای از اسباب بازیها جا نمونه رو زمین تا بتونه اسباب بازی بعدی رو بیاره وسط خونه! ما نمردیم و معنی تیم ورک رو از پسرمون یاد گرفتیم.

*************

یه صحبتهایی کردم که مهد کوچیلی رو برای سال بعد عوض کنم دعا کنید بخیر بگذره! من دلم میخواد کوچیلی رو با کالسکه اینور اونور ببرم بگذریم که خودش و بابایی عقیده دارن باید راه بره! ولی اینکه ممکنه خسته بشه و منم با ۴۹ کیلو وزنم نمیتونم پسرک قلمبه ی خوردنی ۱۶ کیلوییمو حمل کنم واسم یه کم اضطراب آوره! اگه تو راه خوابش ببره چی؟ اگه نخواد راه بره چی؟ اگه بارون و برف باشه یا هوا خیلی سرد بشه چی؟ بی خیال بابا میخواییم سرجمع ۱۰۰۰ قدم راه بریم ببین این مامان چه شلوغش کرده!

*************

آقا ما چمدونامونو بستیم. توشم حتی یکی از این شلوارکهای کوتاه و یا چکمه های بلند نیست که واجد شرایط دستگیر شدن باشیم. کسی میدونه اگه کسی قاطی وسایلش یک کم مشروبات الکلی ببره ایران و بگیرنش چه بلایی سرش میارن؟ نه بابا ما از این کارا نمیکنیم فقط محض کنجکاوی میپرسم.

************

من فردا راه می افتم که برم خانواده امو ببینم . برم کوه٬ برم انار بخورم و تو رستوران پارک جمشیدیه دوغ بخورم ٬ برم تاتر ببینم و شیرینی ناپلئونی و نون خامه ای بخورم و برم دوچرخه سواری کنم  و شهرکتاب رو بگردم و جگر با دل و قلوه بخورم! ای کارد بخوره به اون شکم! خب چیکار کنم مملکت جمهوری اسلامی بهترین تفریحش خوردنه دیگه!!! ما هم که دارای رگ و ریشه رشتی!!!

*************

فعلا خداحافظ ... کریسمس دوستانی که جشنش میگیرن مبارک . بچه های خوبی باشین  و در رو روی آقا گرگه باز نکنین تا برگردم!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٩/٢٦

من بی من.

اول بگم که این پست بسیار بسیار مربوط به اعضای بدن (روده بزرگه). اگه بد مزاجین نخونین. ولی برای من یه یادداشت از روزمرگیهاست و این جا هم یه روزنگار من نتونستم ننویسمش.

کوچیلی کماکان مریضه. و من هم تو خونه به امر خطیر خونه داری و بچه داری مشغول! گاهی فکر میکنم عجب غلطی کردما رفتم سر کار ولی باز میگم نه غلط خوبی بود و باید ادامه اش بدم. خلاصه که تصمیم گرفتم مهدشو از ابتدای سال جدید عوض کنم و ببینم شاید اوضاع بهتر بشه. مهدکودک جدید چسبیده به مدرسه و شاید حتی بتونم تو روز یک بار سری به کوچیل بزنم. فقط برگشتن با قطار میشه قوز بالا قوز. امیدوارم کوچیل تو این ۴ ماه باقیمانده از سرما زیاد اذیت نشه.

*******

آخ گواهینامه جز بزنی که هنوز ندارمت! اگه داشتمت قول میدم یه بار اینقده تو این خیابونای پیچ در پیچ تنگ و توش سرعت برم که باطلت کنن!!!

***********

کوچیلی وقتی کارخرابی میکنه عین چوب خشک میشینه و حاضر نیست یک قدم تکون بخوره. این حالت از وقتی رفته مهد براش ایجاد شده و فکر کنم که کسی دعواش میکرده که چرا کار خرابی کرده و یا اینکه ازش میخواستن جایی  ثابت بمونه تا عوضش کنن. درحالیکه قبل از رفتن به مهد کلی هم با خرابکاریش گفتگو میکرد و وقتی تمیزش میکردم و میشستمش مراسم رسمی خداحافظی با آقای پی پی رو انجام میداد ولی حالا گاهی وقتی خرابکاری میکنه خیلی خیلی ناراحت میشه و تو گریه میگه که دوست نداره پو کنه و مدام میگه یاک یاک کثیفه!!! سعی و تلاش من برای مثبت نشون دادن عمل پو کردن و اینکه این موضوع خیلی طبیعی هست و اشکالی نداره و همه حتی آندرگراند ارنی پو میکنن بی نتیجه بوده و کوچیلی هنوزم ناراحته که پو میکنه!

********

هفته پیش که بیرون روی ها به روزانه ۱۶ مرتبه رسید کوچیلی بجز ناراحتی جسمی درگیر یه ناراحتی روحی هم شد چون از پو کردن بدش اومده!!! یکبار منو صدا کرد من طبقه بالا بودم و گفتم بیا بالا و بعد از ۲ دقیقه ناله کردن و اصرار کردن من کارمو رها کردم برم ببینم چی میگه دیدم چمباتمه زده و میگه مامان اومدی منو بشوری؟! من که ۵ دقیقه پیشتر عوضش کرده بودم و نمیدونستم داره واسه این موضوع صدام میکنم دویدم و گفتم اشکالی نداره مامان عیب نداره الان میریم تمیزت میکنم.

کوچیلی که گردنمو سفت گرفته بود گفت : مامان ! صورتمو ببین منو ٬ از دستت خیلی ناراحتم!!! (این تقریبا چیزیه که وقتی کوچیلی منو اذیت میکنه من بهش میگم. میخوام بفهمه که کار بدش چه تاثیری روی من و قیافه من میذاره بعدش یه قیافه حق بجانب میگیرم). خنده ام گرفت و گفتم ببخشید مامان نمیدونستم کارم داری بیام تمیزت کنم. گفت نه مامان من خیلیییی ناراحتم. دیدم با تو بمیری من بمیرم مشکل پسرک حل نمیشه خودم فهمیدم وقتایی که صدامو ندیده میگیره  و شیطنت میکنه و من بهش میگم ببخشید کافی نیست یعنی چی؟!! از اون به بعد تا حالا چند بار موضوع رو یاد آوری کرده و گفته که از من ناراحته! حالا بعد از یادآوری بهش میگم مامانو دوست داری میگه نه! بعدش میخنده و میگه گریه کن. منم وانمود میکنم که گریه میکنم میگه بیشتر گریه کن! بعد میگه حالا خوبه دوست دارم دیگه.

*************

آقا این قضیه چکمه چیه تو ایران؟ پوشیدنش ممنوع شده؟!!

*************

قبلا از ساک بستن برای مسافرت خوشم میومد حالا خیلی مدته دیگه خوشم نمیاد دلیلشو نمیدونم!یکی از دلایلش فکر کنم بخاطر مدت سفره که همش دو هفته است و بنظرم ارزش اینهمه بارو بندیل بردن رو نداره البته بگم که دلم برای ایران و ایران رفتن فقط به اندازه دو ساعت دیدن بستگان درجه یکم تنگه! نه اینکه عاشق اینجا باشم نه. فقط ترجیح میدم تو ایران نباشم. همین... مثل یه آدمی شدم که  کوله بارش پشتش بسته است  و حاضره یکی سوت بزنه تا بدوه بره یه جای دیگه شاید یه خونه مناسب پیدا کنه. من الان نمیدونم که چی منو به حال خوب میبره فقط میدونم که خیلی حالم خوب نیست  و خیلی خیلی خیلی منفی هستم اگرچه خدارو شکر همه چیز روبراه بنظر میرسه. همه چیز بجز خودم.

*************

اندام موزون داشتن برای من هیچوقت موردی برای نگرانی نبوده ٬ حتی وقتی کوچیلی رو باردار بودم. وقتی بدنیاش آوردم بعد از ۶ ماه به همون اندام و وزن قبلیم برگشتم. الان از همه مراحل و سالهای زندگیم موزون تر و فیت ترم ولی تو این زمان خاص خودمو  دوست ندارم که برای آدم خودخواهی مثل من کمی غیرعادیه. نه اینکه بگم بخوام بلندتر یا کوتاهتر چاقتر یا لاغرتر یا اینجوری تر یا اونجوری تر باشم٬ از همه چیز راضیم. فقط دلم برای آینه تنگ نمیشه و اگه تو روز چشمم به آینه بیفته اتفاقیه! کسی تاحالا اینجوری شده؟ بعدش چیکار کرده که بهتر شده! نظرات شما باعث بهتر شدن حال ماست!!! فکر کنم اصلا مشکل مربوط به ظاهر نباشه. یه جور ناراحتی و نارضایتی از خودمه. من همیشه باخودم قبل از همه مهربونم . ولی حالا نمیتونم و دارم بخودم زیاد سخت میگیرم یه وقتایی دنبال مگس کش میگردم! باور نمی کنم این من خود منم!!!

***************

قدرت خدا بعضی ها چه اعتماد بنفسی دارن هرجوری بندازیشون هوا مثل توپ میان پایین.

آخ دلم برای گوشای مفت رفیقانم تنگ شده. حیف که ۱ هفته اصلا فرصتی نیست که بتونم دوستامو هم ببینم. خیلی زور بزنم برسه به فامیل!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٩/۱٩

میتونی دستتو نشوری - فقط به دو دلیل: آب سرد سرده و آب گرم بسیار داغه!!!

کم کم دارم به این موضوع فکر میکنم که استعفا بدم و بشینم خونه!!! فقط به خاطر کوچیلی. که همیشه اول هفته قبراق و سرحال و تمیز میره مهد کودک و آخر هفته بیمار و بدحال میاد خونه. تو تمام دو سال و نیمی که تو خونه نگهش داشتم فقط یکبار کمی بیرون روی داشت که فقط یکی دو روز طول کشید و توی این سه ماه این دفعه سومه که بیرون روی و استفراغ سخت میگیره و تا حالا دو تا ۵  روز طول کشیده!!! من فکر میکنم که فقط ویروس عاملش نیست و کلا این جماعت تمیز نیستن (خب البته اینجا هم استثنا وجود داره) ولی اگه به کل زندگیشون نگاه کنیم تمیز نیستن. در اینکه من بعضی اوقات بسیار کلی گویی میکنم حرفی نیست ولی این یکی رو اصلا" ضر مفت نمیزنم!!!! بگذریم که کوچیلی بسیار بدحاله و تا حالا 2 بار بردمش بیمارستان و از کلمه Lots of fluid حالم بهم میخوره!!! از بس که بکارش میبرن. و هر بار دکتر ناخنشو فشار میده و میگه نه هنوز Dehydrate نشده. آخ دلم میخواد بکوبم تو سر دکتر ولی نمیشه. دفعه آخر میپرسم What action are you going to take و میشنوم At this stage nothing at all آی دلم برای همون بیمارستانهای در پیتی ایران تنگ میشه که نگو و نپرس. زمزمه میکنم leave to die?  میخنده و میگه ناراحت نشو. بهش Lots of fluid بده!!!

*****************

یه مثال کوچیک از بهداشت انگلیس میزنم . دوستانی که اومدن انگلیس میدونن که بجز معدود جاهایی در انگلیس در بقیه جاهای عمومی  شیر آب سرد و گرم بالای تمام سینکها از هم سواست. فکر کنم از زمانی که لوله کشی شده همینطور بوده و اینجا هم که میدونین حفظ میراث فرهنگی همه رو کشته!!!

 بالای همه سینکها معمولا نوشته شده : مراقب باشید آب گرم بسیار داغ است. یعنی به عادت ۴۰۰ سال پیش اینا باید سینک رو با آب نیمه پر کنن و دستشون یا صورتشونو  بشورن! خب اینکارو نمیکنن چون خیلی وقتگیره یا غالبا" سینک بسیار کثیفه و یا درپوش پلاستیکی قبلا" کنده شده.

نتیجه؟ خب دستشونو درست نمیشورن چون آب داغ خیلی داغه و آب سرد خیلی سرده!!! بهمین دو دلیل ساده دست شستن اینجا به یه عمل سلطنتی تبدیل میشه. من بندرت آدمی رو دیدم که از دستشویی در بیاد و دستشو درست بشوره یا قبل از نهار تو مدرسه!!!  حالا کسایی که از خیلی قدیم اینجا بودن میگن نه بنظر ما دستمال بسیار تمیزتر از آبه! منظورم اون قسمت ماجرا نیست. منظورم خود دست شستنه که بدودلیل فوق درست انجام نمیشه. تازه وقتی تو عین آدمهای مسخره دستتو صابون میزنی و هی از آب سرد میبری زیر گرم که یخ نزنی و نسوزی نگاه عجیبی هم بهت میکنن! دیگه بگم که بعضی از شیرها فشاریه و فقط 5 ثانیه باز میمونه! اینه که مجبوری یخ کنی و دستاتو نوبتی بشوری!

تو مدتی که تو دبستان قبلی بودم برای بچه های تازه وارد مدرسه توی دستشویی صابون نبود و حال اینکه این بچه ها از همه کوچیکترن و بیشتر بازی میکنن و بیشتر کثیف میشن و تازه علاقه شون به استفاده از صابون و یادگیری مهارتهای اولیه زندگی بیشتره. دلیلشونم این بود که نمیتونن صابون رو درست استفاده کنن و حروم میشه! و زوده که یاد بگیرن. دقت کنید زوده که درست دست شستن و توالت رفتن رو یاد بگیرن ولی زود نیست که خوندن و نوشتن رو یاد بگیرن!!! خب یکی نیست بگه بجای یک شیر آب فلزی دو شیر گذاشتن حروم کردنه و یا آب مصرف کردن؟

*************************

از مهد کودک نامه میاد که مثلا (scabies) توی مهد دیده شده و توی نامه تاکید شده که اگه کسی متوجه خارش فرزندش شد بیاد بگه و پماد بگیره و خجالت نکشه چون بدلیل عدم رعایت بهداشت نیست و یه امر واگیر داره. میشه گفت اسکابیز انگل های ریزی هستن که زیر پوست قرار میگیرن و منجر به خارش شدید و زخم روی پوست میشن ویرگول (جاشو پیدا نکردم) بدلیل رعایت بهداشت کافی نیست؟ با نرس صحبت میکنم  و به این نتیجه میرسیم که بدلیل عدم رعایت بهداشته (در اصل) ولی نمیتونن صریح اینو بگن که بابا خودتونو به سبک 400 سال پیش که آب کم بود نشورین! بابا جان خودتونو گاه گاه و دستاتونو مرتب بشورین.

****************************

مدرسه ای که توش کار میکنم  یکی از بهترین 3 مدرسه اول شهره. میخواین بدونین سر چند تا بچه انگلیسی تاکید میکنم انگلیسی (چون اینجا بچه های چشم بادومی و عرب و ترک و غیره هم هستن) شپش داره؟ معلم کلاس بصورت خصوصی بمن میگه وقتی وارد این کلاس میشی موهاتو ببند و سرتو زیاد به بچه ها نزدیک نکن چون فلانی و فلانی و فلانی شپش دارن!!! پیش خودم میگم من از شپش چیز زیادی نمیدونم ولی روم نمیشه بپرسم مگه شپش که یه موجود ذره بینی هست فاصله ای به اندازه 10 سانتی متر رو میپره؟ بگم که اینجا شپش تو مدرسه بسیار عادی هست؟ و من در تمام مدتی که در منطقه مرکز شهر تو تهرون درس خوندم با همه شرایط بد حجاب و چه و چه هرگز نشنیدم که سرکسی شپش داشته باشه! حتی وقتی که سوخت کم بود و مردم مجبور بودن برن حموم نمره بیرون! من هرگز ندیدم که روی پوست آدمها (نه لای انگشتا و بر اثر ورزش و عرق و کفش نامناسب) بلکه روی سطح پوست از کبره و کثیفی زخم ایجاد بشه! من هرگز اینهمه آدم کثیف یه جا ندیدم! همسرجان که تو سیستان بلوچستان لیسانسشو گرفته میگه دروغ چرا من بین بلوچها نبودم ولی همچین چیزهایی نشنیدم و ندیدم. لابد ما آدمهای بسیار خوشبختی بودیم!!!

**********

البته اینجا خوبیهای فراون هم داره که یه وقتی که روی مود خوب بودم میگم. فعلا اینا رو نوشتم کمی قلنبه ی سر دلم سبک بشه. برم بشینم با کوچیلی کارتون ببینم!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٩/۱٠

۶ تا ۸ هفته!!!

کی میگه بی خبری خوش خبریه؟ برای من یکی اینجوری نیست. اصولا وقتی از کسی که باید دیر خبردار میشم یعنی خبر بدی تو راهه!!! بازم خدارو شکر که هنوز بازدممان مفرح ذات است!!! خواب رفتگی کف پای چپ به کف پای راست هم رسیده و بازوی راستم کاملا بی حس و بی رمقه. به اندازه ای که وقتی موهامو شونه میکنم فکر میکنم برم نیم ساعت بخوابم!!! چشم چپم تاره و کلی چیزای دیگه!!! اینارو  واسه این مینویسم که اگه خبر بدی بهم رسید بدونم چطور شروع شد واگه خبر خوبی بود و مشکلی نداشتم دفعه دیگه که خواستم ..س ناله کنم یه نیشگون از خودم بگیرم.

**********

یادم میاد درست ۳ روز مونده به مراسم عروسیم دوبینی گرفتم و کل اون سه روزو تو بیمارستان و زیر دستگاههای ام آر آی و آزمایشهای مختلف گذروندم و تا روز عروسیم لباس عروسم پرو نکرده موند! تو مهمونه بجای ۴۰۰ تا مهمون ۸۰۰ تا مهمون داشتم و اگرچه بهمه بجز خودم و همسرم و خونواده هامون که موضوع رو میدونستن خوش گذشت ولی برای من عروسیم قشنگترین شب زندگیم نبود! تا یکماه بعدش یکی از چشمامو میبستم و تو هفته آخر این یکماه افتادم و پام شکست! تنها خاطره خوبی که از اون وقت دارم این بود که یه روز به سختی از یکی از ساختمونهای شرکت رفتم ساختمون دیگه و چون ساختمون دوم آسانسورش خراب بود قرار شد جلسه ای که داشتیم بخاطر من جای دیگه ای برگزار بشه. یکی از همکارا بهم گفت اگه دستتم بمونه لای در و انگشتات قطع بشه و سر دستت یه قلاب بذاری من برات یه طوطی میخرم و اسمتم میذاریم کاپیتان هوک!!! فکر کنم بجز خودم و اون همکارم از ۷ نفر دیگه ای که تو جلسه بودن کسی تا یک دقیقه بعد نخندید. ولی بعدش همه شروع کردن خندیدن! بهترین چیزهای مسخره تو زندگیمون چیزهایی هستن که خودمون بهشون بخندیم.

قسمت خنده دار مشکل الان پام اینه که وقتی یکربع بی حرکت نگرش میدارم واقعا خواب میره و سوزن سوزن شدنش از بین میره!!! یعنی اعصابم پیغام خطا مخابره میکنه. من نمیدونم این ارور و لوپ بیخودو از کجا بردارم. یه ایف یه جا جابجا شده که سورس برنامه رو خوندن کار من نیست!!! زیاد نگران نیستم هنوزم دارم میخندم!

********

خب با اینکه دکتر داخلیم تشخیص داد که من باید بصورت اورژانسی دکتر اعصاب رو ببینم دکتر اعصاب تشخیص داد که من باید 6 تا 8 هفته منتظر بمونم که بتونم دکتر اعصاب دیگه ای رو تو بیمارستان ببینم و اونم لابد منو 6 تا 8 هفته منتظر میذاره که برم ام آر آی و بد تر اینه که باید یکسال صبر کنم که نتیجه ام آر آی معلوم بشه. خلاصه یکی نیست به این احمقها بگه بابا جان سرویس NHS مجانی (بخونید فیری) نیست بلکه Free on delivery هست. یعنی یه جا دیگه بخدمت آدم میرسن که پولشو در بیارن.

خلاصه اینکه میدوم میرم ایران که ببینم چه مرگمه البته بیشتر بخاطر خودم نیست بخاطر دید و بازدید همه خونواده هست و هم اینکه کوچیلی رو پاش یه قلمبه بزرگ زده که دکتر میگه برای اینکه دکتر اطفال ببیندش باید اونم ۶ تا ۸ هفته منتظر بمونه!!! از اعداد 6 و 8 دیگه خوشم نمیاد. قبلا" منو یاد رقص مینداخت حالا هم یاد گربه رقصونی!!! ولی عدد ۷ کماکان عدد شانس و عدد محبوب منه!

ببینم چی میگن مردم واسه معالجه میان یا میومدن خارج؟؟؟ تو بیمارستانهای انگلیس که همه یا اشتباه میکنن یا یه چیزی مثل نمونه ی خونت گم میشه یا به امان خدا میمونی تا بمیری!!! من موندم که چطور متوسط سن اینا اینجوری بالاست. میدونم بازم دارم پرت و پلا میگم. بذارین بحساب هرچی دلتون خواست غیر از من!!!

******************

میگم همونجا بشین اطو داغه میگه :No , Please I want to sit right next to you! میگم مامان جون میتونی فارسی همینو بگی؟ میگه مامان اطو داغه! بشینم اونورش!!!

داره کارتون میبینه میگه : Oh, What's happend to that tree? میگم مامان جون فارسیش چی میشه؟ میگه : درخت افتاد!!!

بچه ام نمیتونه خوب فارسی حرف بزنه. امیدوارم این ماهواره ایران و سفرمون کمی کمک کنه که کوچیلی کمی بیشتر فارسی حرف بزنه یا لااقل یه شعر یه توپ دارم رو یاد بگیره! البته نگفته نمونه که دوتای کامل از  سری کتابای "می می نی" رو حفظه!

*****************

میگم یه آقایی از نیجریه تو کلاس روزهای جمعه هست که من اصلا نمیفهمم چی میگه بیچاره باید هر جمله از مکالمه اش با من رو سه بار بگه. حالا میفهمم چرا بعضی ها اینجا منو نمی فهمن! جالبه که یه همکلاس انگلیسی دارم که منو میفهمه ولی اونو نه و یه همکلاس اسکاتلندی دارم که اونو میفهمه ولی من باید همه جمله هامو براش تکرار کنم! خلاصه شیر تو شیریه که نگو.

یادم میاد پای تلفن داشتم با خط کمکی جایی که مربوط به استخدام معلم ها از بین فارغ التحصیلای خارجیه حرف میزدم و آقای پای تلفن بعد از کمی سوال و جواب پرسید که مشکلم چیه؟ گفتم خب فکر میکنم که به کمکی کمک احتیاج دارم و اگه میشه بگه از کجا میتونم کمک بگیرم (بخونید ادوایز) گفت در چه زمینه ؟ گفتم من بعضی وقتها آدمها رو بخاطر تلفظ و اکسنتشون نمیفهمم. کلی خندید و بعدشم گفت : So do I بعدشم گفت که مشکل از من نیست ! و این طبیعت زندگی تو شهری مثل لندنه!!! حالا که اومدم اینجا میبینم بدتر که شد بهتر نشد. باز تو لندن اقلا انگلیسیا انگلیسی حرف میزنه. اینجا بعضی ها انگار از فضا اومدن!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۸/٢٧

چهل تيکه...

من بازم امتحان رانندگیمو رد شدم! آقای ممتحن همه مانورا رو گفت پرفکت و کلی هم وراجی کرد و سوالای شخصی رد و بدل شد. تا رسیدیم به یه جا که من بازم بجای سمت چپ ایستادم سمت راست. آخرش این سمت چپ رانندگی کردن منو دیونه میکنه.

***********

من کارمو فقط ۴ ماه بود که تو این مدرسه شروع کرده بودم ولی بدلایلی که مهمترینش رنگ موهامه مجبور بودم عوضش کنم. حالا از دوشنبه میرم یه جای جدید.

**********

از دیدن کوچیلی تو هر حالتی که باشه غرق لذت و عشق میشم. وقتی درختای پاییزی رو میبینه با یه صدای ملیحی میگه مامان درختا قشنگن. یا وقتی که خودمو خیلی مرتب میکنم میگه مامان قشنگ شدی. تا ۲۰ بدون ترتیب میشمره ولی ۱۶ رو جا میندازه. دیگه خودش غذا میخوره ولی هنوزم دوست داره تو پوشک شماره ۲ رو انجام بده ٬ مگه اینکه کلی تشویقش کنم به لگن یا توالت رضایت بده. هنوز هم بشدت عاشق ارتباط برقرار کردن با آدم بزرگاست. البته یه چند تا دوست هم تو بچه ها پیدا کرده ولی بازم بزرگترها رو ترجیح میده.

هنوز هم بازی مورد علاقه اش قایم میشک! هست و با همون علاقه که تو ۷ ماهگیش و با پتوش این بازی رو شروع کرد ٬ قایم میشه و بازی میکنه.

************

کف پای سمت چپم الان ۳ روزه که حالت خواب رفتگی داره و بعضی نقاط بدنم بشدت بی حس هستن. چشمام تار میبنه و سرگیجه عجیبی دارم. همش به ام اس فکر میکنم!!!

الان بعد از ۲ سال و گذشتن از سد ۴ متخصص گوش٬ بینی٬ قلب و خون هنوز به مغز که تقاضاشو داشتم نرسیدم! و هنوز هم دارم میگم باباجان مشکل از کله امه و کسی باور نمیکنه!

***********

وقتی یه روز آخر هفته رو میرم به کارهای آشپزخونه برسم موسیقی سنتی میذارم و با نوستالژي که بسراغم میاد عر میزنم! بعدش بخودم میگم خب تو که نمیتونستی ..وه بخوری ..وه خوردی که ..وه خوردی پاشدی اومدی اینجا.

آقا من اگه یه روز به عمرم باقی مونده باشه برمیگردم تو همون خراب شده که همونجا بمیرم! این خط و اینم نشون.

***********

بنظرم چیزی از این مسخره تر نیست که بچه ۴ ساله رو مجبور کنی ۴۰ دقیقه پای درس و خوندن و نوشتن وقتشو صرف کنه. همینه که آمار خوندن و نوشتن و ریاضی کودکان انگلیسی از همه جای اروپا پایین تره از بس که زود شروع میکنن میخوره تو ذوق بچه ها. بنظرم یه بچه تا ۶ سالگی باید بازی کنه و یاد بگیره. درسته که ما تو مدارسمون تو ایران هیچ برنامه خاص درست و حسابی نداریم٬ برنامه ریزی نداریم٬ برنامه های مذهبی و بیخود زیاد داریم و آزادی هم نداریم٬ ولی بنظرم آموزش دادن به بچه زیر ۶ سال برای خوندن و نوشتن اونم بزور سوء استفاده از بچه هاست همونی که بهش میگن چایلد ابیوز!!! کاشکی تا کوچیلی به ۵ سالگی میرسه این قانون تغییر کنه!

*************

خسته ام ٬ نه از اون جنس خستگی که با خوابیدن در بره ولی خوشحال هم هستم. خدارو شکر همه چیز رو به راهه و همه کسانی که دوستشون دارم سلامتن. خدارو صد هزار بار شکر.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٧/٢

هنوز پیراهن یاد تو میپوشم...

کوچیلی قبراق و سرحاله . کلی شعر جدید یاد گرفته و شعر محبوبش که از ۴ ماهگیش بابایی براش میخوند هنوز هم peekabo who are you? هست. الان که قابلیت حرف زدنش زیاد شده شعرو کامل میخونه و گاهی که بابایی باهاش همراهی میکنه میگه نه! stop! this is my favorite song!!! و قیافه ی حق به جانب هم میگیره. بیشتر وقتها تو ماشین چیز آشنایی رو که میبینه به هر دو زبون فارسی و انگلیسی اسمشو میگه و گاهی از من میپرسه مامان این شیه؟ امشب که شام میخوردیم برای اینکه ببینم حرارت بشقابش اندازه است یا نه یه قاشق از بشقابش برنج خوردم. فوری گفت : مامان جون! شی کار میکنی! میخوری غذای منه!!! دیدم که بعله پسرکم کم کم داره خواص انگلیسیها رو جذب میکنه و کمی تا قسمتی خسیس شده! قبلا حاضر بود بستنیشو با من شریک بشه ولی حالا بقول خودش فقط چوچولو میخواد! یعنی بزرگ و درسته و گاز نزده!!!

کوچیلی بعضی متضاد هارو جابجا میگه و این برای من خیلی شیرینه...

ناراحتیم اینه که هنوز هم تو پوشکه و حاضر نیست بگه که وقتشه بره توالت و بعد از قضای حاجت میگه که کاری کرده نه قبلش!!!

***************

کارم هی بدک نیست هر وقت کمی وقت بشه از بچه هایی که باهاشون کار میکنم مینویسم شبها گاهی برای بابایی تعریف میکنم و جفتمون ریسه میریم! خلاصه که بانمکه و هنوز هم کماکان تنها چیزی که تو مدرسه دوستش دارم بچه ها هستن و لاغیر!!!

**************

میدونم نوشته به عنوان ربطی نداره ولی برای من عنوان پر از یاده و میخواستم یادم نره که تو این لحظه چه حسی داشتم. مهاجرت فعل غریبیست و غربت پر از دلتنگی...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٦/٢٤

عذاب وجدان!!!

خب رفتم سرکار!!! ولی از اینکه کوچیل از ۸ صبح تا ۶ عصر تو مهد کودکه خیلی ناراحتم. عذاب وجدان داره خفه ام میکنه. کوچیلی خوشحاله و کلی آواز یاد گرفته٬ زبان انگلیسیش بهتر شده و کمی هم بچه ها رو هل میده!!! چون هر روز من باید قبل از ساعت ۷ از خونه بزنم بیرون با بابایی میره مهد کودک. خیلی سرگرمه و وقتی میاد خونه تقریبا خوابه!

نتیجه اینکه من دلم هر روز بیشتر از روز قبل برای کوچیلی تنگه! صبح که از خونه میزنم بیرون بدون اینکه بغلم کنه و با صدای کش دارش نصفه بگه : مامانو خییییلی دوست دارم٬ مجبورم با یه بوسه کوچولو وقتی خوابه ازش خداحافظی کنم. ظهر که نهار میخورم یادم میفته که کوچیلی هنوز با قاشق خوب غذا نمیخوره و تازه وقتی که منم بهش غذا میدادم همیشه با اشتهای جادوییش آماده خوردن بود چه برسه به حالا که کسی بهش کمک هم نیمکنه.

ظهر که میرم تو اتاق کار پرسنل تا به کارای دفتریم برسم دلم برای بغل گرم کوچیلی تنگ میشه واسه تن گرم تپلش که همیشه بعد از خوردن نهار بی حس و کرخ میشه. یادم میفته که مربیش میگه همیشه بعد از نهار کمی گریه میکنه و بعدش بلا فاصله میخوابه.  یادم میفته کوچیلی تو خونه حاضر نیست با جوراب بخوابه میدونه با جوراب نمیرن تو رختخواب یا تخت نمیدونم تو مهد کوچیلی کفشاشو در میاره یا با کفش میخوابه و فکر نمیکنم که درست باشه بپرسم چون همینجوریش همه هر روز ۱۰ تا سوال میکنم و گاهی هم مثل مگس وسط روز زنگ میزنم مهد!

میدونم همه مادرا که بچه های کوچیک دارن وقتی برمیگردن سر کار دلهره دارن و نگرانن ولی وقتی بعد از ۱۲ سال کار کردن یهو ۲ سال خونه بمونی و تمام وقتتو واسه یه موجود کوچولوی دوست داشتنی صرف کنی و بعدش قرار باشه برگردی سرکار تمام وقت٬ اونوقت هرچی که به عقب نگاه میکنی انگار فقط همون دوسال نزدیکه... انگار اون ۱۲ سال ۱۰۰ قبل اتفاق می افتاده و هیچ رد پایی ازش نیست.

از مهد کودکش راضی نیستم چون اخلاقش تغییر کرده و وقتی باهاش حرف میزنم بهم گوش نمیکنه و بیشتر وقتها بهم نگاه نمیکنه٬ بعضی چیزا رو که قبلا به راحتی قبول میکرد بسرعت با جواب نه رد میکنه و مهمتر از همه اینکه بچه های دیگه رو هل میده! که نشون میده اونجا زیاد باهاش حرف نمیزنن . شاید حق دارن چون مثلا نمیشه مربیا با ۲۰ بچه دائما حرف بزنن ولی خب نتیجه خوبی نداره٬ رو کوچیلی که نداشته. ولی اونا ازش راضی هستن و دائما میگن اوه لاولی منر... وری ول بیهیو!!!

خودم تو یه مدرسه ابتدایی کار میکنم که خب چون دوره کار آموزیه نمیشه خیلی قضاوت کرد که چی پیش میاد  و آیا من تصمیم نهاییمو برای تغییر شغلم میگیرم یا نه ولی فعلا فقط فکر میکنم تنها چیزی که توی مدرسه دوست دارم بچه ها هستن و بس. و هرچی کوچیکتر باشن من بیشتر دوستشون دارم و گاهی که دقت میکنم می فهمم چرا بچه ها معلم ها رو دوست ندارن!!! خودمونیم معلمی کار سخت و نفس گیری هست و من وقتی میرسم خونه تقریبا بی رمق هستم . البته سعی میکنم واسه کوچیلی به اندازه کافی وقت بذارم و کمی تفریح کنیم ولی وقتی که با بابایی میگذاشتم تقریبا به صفر رسیده!!! گاهی فکر میکنم که خیلی پر توقع و کمال طلب هستم و دلم میخواد همه چی با هم روبه راه باشه در حالیکه من سوپر وومن!!! نیستم.

خلاصه اینکه کمکی ته دلم تصمیم دارم واسه شغل خودم دوباره اقدام به کارپیدا کردن بکنم و بی خیال تغییر شغل بشم آخه من بد جوری عاشق دیتابیس! هستم . اصلا نمیشه از فکرش بیرون بیام و از طرفی شرایط یه جوری هست که پیدا کردن شغل خودم با تخصص خودم به نفع هیچکدوممون نیست و تعطیلی های مدرسه هم بد جوری منو وسوسه میکنه!

خلاصه اینکه همش یادمه که معلما به سه دلیل معلم شدن: تیر ٬ مرداد٬ شهریور!!!

راستی اگه دعا میکنین واسه ما هم کمی دعا کنین :) پیشاپیش متشکریم!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٥/۱٢

چند تا عکس از کوچيلی.

دوباره يه چند تا عکس از کوچيلی ميذارم اينجا بعضی هاش مال چند ماه پيشه. ولی اونيکه کنار يه بز نشسته خيلی جديده مال قسمت بچه ها تو باغ وحش لندن. بگذريم که هرچی من اصرار کردم که اين بزه کوچيلی آقا بزه رو زبرا صدا ميکرد و آخرش هم کله اش رو بغل کرد و گفت بای بای زبرا!!!

پی نوشت: پروين جان از کلیپ ممنون خيلی بامزه بود و من نديده بودمش! سن بچه تو کلیپ خيلی کمه و خيلی هم بانمک سعی ميکنه آهنگو هم زمزمه کنه ٬ کوچيل فقط کلمات کلیپ رو ميگه ولی آهنگوشو نميشناسه.

۱- کوچيلی در پارک اينقده ذوق کرد اونروز که دماغش خورد به اله کلنگ و حسابی ناکار شد!

کوچیلی و اله کلنگ

۲-  کوچيلی پس از حمام! بگذريم که موقع آب کشيدن کوچيلی هنوز گريه ميکنه و هی ميگه تموم تموم! حوله بياريم خشک... و بعدشم تند تند ميگه باشه باشه.

۳- کوچيلی مستاصل وقتی که من سوزنم گير ميکنه و يه چيزی رو ۲۰ بار تکرار ميکنم که گوش کنه.

وای مامان کلافه ام کردی!

۴- کوچيلی همون روز قبل از استيصال و در حال ارزيابی به اينکه به حرفم گوش بکنه يا نکنه؟!

صبر کن ببینم میخواد بازم 20 بار بگه؟

۵- کوچيلی و بز صبور در باغ وحش لندن. فکر کنم پای اين حيونکی رو ۱۰ بار بيشتر لگد کرد از بس ميخواست بهش نزديک تر بشه. بزه هم گويا فهميده بود پاشو دراز کرد که يعنی از اين ديگه جلوتر نيا! ولی کوچيلی قانع نشد و نشسته يه کم يه کم جلو ميرفت آخرش هم سرشو بغل کرد و خداحافظی کرد. قيافه من وقتی که کوچيلی قسمت گوسفندا و خوکهای گلی رو ديد و بطرفشون دويد بايد ديدنی بوده باشه انگار برق ۲۲۰ ولت بهم وصل کرده باشن!!!بای بای زبرا...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٥/۱٢

دماغ سوخته ميخريم.

خب عنوان مطلب برمیگرده به خودمون که نرفتیم ایران. دلیلش هم این بود که ایندفعه یه خبطی کردیم و به دلایلی که یکیش ساعت پرواز بود پرواز ایرانی بوک کردیم. و درست دو روز قبل از پرواز بهمون زنگ زدن که بله بریتانیای کبیر! پروازهای خطی که ما ازش بلیط گرفته بودیم رو تحریم کرده و کلیه پروازها تا آخر آگوست کنسل اعلام شد. بازم جای شکرش باقیه که دو ساعت نکوبیدیم با قطار بریم تا شهر مربوطه که سوار هواپیما بشیم. یعنی هنوز دماغمون جزغاله نشده فقط سوخته. تا ما باشیم دیگه پرواز ایرانی نگیریم!!! ولی بگم آی حالگیریه که چمدوناتو که بزحمت و با دقت بستی دوباره باز کنی. حالگیری بیشتر سوغاتی هایه که گذاشتمشون تو یه جعبه گوشه ی اتاق خواب و هنوز جای مناسبی براشون پیدا نکردم.

*****************

بجای ایران یه سفر رفتیم لندن پیش دوستامون . البته ۳-۴ روز بیشتر نبود ولی خوش گذشت چون اگه جایی زندگی کنی نمیتونی به اندازه وقتی که همونجا مسافری جای دیدنی ببینی و خوش بگذرونی. فقط یه نکته اونم اینکه خانمها و آقایان اگه میخوایین برین لندن یادتون باشه اصلا پاتونو تو باغ وحش نذارین که به قیمتش نمی ارزه. خلاصه بگم که با باغ وحش تایلند قابل مقایسه نبود در واقع محیط جوری ساخته شده که انگار حیوونا قراره آدما رو ببینن نه آدمها حیوونها رو. بیشتر حیوونها بصورت اشانتیون!!! در معرض نمایشن . نمیدونم شاید برای اینکه حیوونها راحت تر باشن محیط نگهداری و قفسهای باغ وحش لندن با فرم مخصوصی که خیلی مهییج نیست ساخته شده. ما باید کلی با چشممون میگشتیم تا مثلا یه میمون لای قفس مربوطه ببینیم. حالا تصور کنین بچه های ۳-۴ ساله چه جوری میخواستن حیوونها رو پیدا کنن. فکر کنم بهتر بود یه سفری پارک میرفتیم که نشد. انشاءالله دفعه بعد!!! ولی از موزه های لندن هر چند بار که بشه دیدن کرد من یکی سیر نمیشم. حیف که این بابایی و کوچیلی پا نیستن!

*********************

کوچیلی همه لباسهاشو میتونه در بیاره و کفش و شلوارشو خودش میپوشه ولی کماکان در پوشک بسر میبره و هیچ از متد من برای توالت رفتن راضی نیست اینه که ترجیح میده نگه شماره یک یا دو داره  و منم از ترس کثیف شدن همه جا پوشکش میکنم!!! فکر کنم بی انصافی بزرگیه چون هوا خیلی گرمه و کوچیلی هم خیلی گرمایی ولی خب هنوز با هم به تفاهم نرسیدیم!

*************

یه شعری هست که توی تبلیغ اینجا خونده میشه و من گاهی واسه کوچیلی زمزمه اش میکنم و حالا کوچیلی تقریبا حفظ شده البته شعر رو نمیخونه چون نمیتونه آهنگشو زمزمه کنه ولی هر کلمه رو که من جا بندازم برام میگه و درست هم میگه.

شعر اینجوریه.

you are my sunshine , my only sunshine, you make me happy, when sky is grey.

...You even don't know how much I love you, please don't take my sunshine away

کلمات هپی و سان شاینن و لاو و گری رو یه جوری محکم میگه انگار کامل معنیشون میفهمه گاهی خودم خنده ام میگیره و کوچیلی هم میخنده پشت بندش بلافاصله میگه:

It's funny...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٤/٢٥

تشديد يعنی تکرار.

تاحالا یه فضولی کردین که خیلی بد باشه و باعث رنجوندن یکی که اتفاقا خیلی هم بهش ارادت دارین؟ اینجور وقتا احساستون خیلی متضرر میشه. بیشتر از اونکه در دنیای فیزیکی و واقعی رنج بکشین. شاید بیست بار اقلا به خودتون و تو دلتون بگین: آخه بتوچه وسط اینهمه کار و مشغولیت واقعا زندگی دیگران بتو مربوطه؟ بدترش اینه که میدونستین فضولی ولی فکر کردین شاید لوده گری یا طنز حساب بشه؟

تاحالا یکی یه فضولی تو کارتون یا زندگیتون کرده که اونم خیلی بد باشه و خیلی ازش متضرر بشین؟ چه مالی و چه حسی؟ شاید بازم بیست بار بخودتون و تو دلتون بگین : آخه به اون چه و حتی نتونین یه بارشو بلند بهش بگین؟

هر دوش برای من امروز پیش اومده! واسه همین مثل اینکه روی کلمه فضولی یه تشدید بزرگ

گذاشته باشی بد جوری گلومو فشار میده.

ـــــــــــــــــــــــ

مخاطب فضولی اولی میدونه کیه. بازم متاسفم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٤/۱٦

 

یک نفس یاد خدا

یک سبد خاطر آسوده و شاد

یک بغل شبنامه

آرامش صبح

یک هزار آینه از جنس دعا

همه تقدیم تو باد

روزت مبارک مادر...

روز زن هم خیلی مبارک باشه مهم نیست که این زن مادر هم هست یا نه. اول روز مادر رو تبریک گفتم چون اطرافم پدرانی رو میشناسم که جای مادر رو برای فرزندانشون پر کردن.

ــــــــــــــــــــــــ

برای من مهم نیست که روز مادر ایرانی رو جشن بگیرم یا اسلامی یا غربی . من هر سه روز رو به مادرم تبریک میگم و اگه بتونم هر سه روز رو با هدیه ای آراسته میکنم. من حتی روز پدر رو هم بجای پدرم به مادرم تبریک میگم که برای من پدر هم بوده. برای من هر بهانه ای برای تشکر از مادرم زیبا و مغتنم هست. به فاصله ای نه چندان طولانی دوباره مادرم رو خواهم دید و از این بابت خیلی خوشحالم. آره؟ آره دوباره میرم ایران. البته نه حالا تقریبا یک ماه دیگه...

*****************

کسی فعالیتی برای بچه های سنین ۷ تا ۱۲ سال سراغ داره که براشون جالب باشه و بشه اطلاعات مربوط بهش رو از سایتی یا سی دی یا فیلم ویدئویی استخراج کرد؟ مثلا ساختن کاردستی یا چیزهایی شبیه اون. ممنون میشم اطلاع بدین.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٤/۱۳

پسر کوچک من.

وقتی محبت کوچیلی خیلی بمن گل میکنه. منو بغل میکنه صورتشو میچسبونه به صورت من و میگه : مامان خییییییلی دوست داری. یعنی مامان خیلی دوست دارم! هنوز گاهی فعل ها رو غلط میگه مثلا میگه مگی و بیست رو دوست نداری. واندر پت رو دوست دارم!!! (اسم دوتا برنامه تلویزیونه).

پسرکم تا ۱۰ تا رنگ رو براحتی میگه و ۶ تاشونو به انگلیسی هم میگه. هنوزم تا ۱۰ به انگلیسی میشمره ولی بفارسی تا ۶ بیشتر به ردیف نمیشمره. از بیشتر جاها میپره و خب طبعا بیشتر زمین میخوره و همیشه پیشونی یا صورتش اقلا یه جای کبودی کوچولو داره. جالبه که وقتی میافته میگه اوپس یا میگه اوخ! ولی مثل ما آی نمیگه.

-----------------

انگلیسیش بیشتر از فارسیش داره پیشرفت میکنه من از این بابت ناراحت نیستم. ولی از اینکه موقع فکر کردن انگلیسی فکر میکنه ناراحتم.

دیروز یه سگ کنار صاحبش راه میرفت. بارون میومد و سگ خیس شده بود کوچیلی دستشو گرفت جلوی دهنش و خندید و سرشو از کالسکه برد بیرون و به صاحب سگ گفت : ایتز فانی. و سگو نشون داد. صاحب سگ هم نتونست جلوی خنده اشو بگیره و گفت آره آب داره ازش میچکه واقعا خنده داره!!! یا وقتی یه بچه کوچکتر از خودشو میبینه بعادتی که مربیا تو مهد به بچه های کوچیک تر توجه نشون میدن کفشی ٬ جورابی یا کاری که بچه میکنه رو نشون میده و میگه : ایتز سو سویت!!!! یا ایتز امیزینگ! عمرا من تا قبل از اینجا اومدن از این نوع جمله ها و پترن ها استفاده کرده باشم! هنوزم خیلی وقتا که باید اینکارو نمیکنم. فکر کنم کوچیلی دو سال دیگه از من بهتر انگلیسی محاوره ای رو بفهمه و حرف بزنه.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٤/٥

فضولی ثابت ما شرقی ها ...

کوچیلی گاهی وقتها خیلی بد قلقی میکنه . معمولا سعی میکنم که تو صحبت کردن قانعش کنم یا یه جوری حواسشو پرت کنم وقتی نمیخوام کاری رو انجام بده یا سرویسی رو بهش بدم . 

الان دیگه همه جا پر شده از همین ماشینهای کوچیکی که توش سکه میندازن تا کمی تکون بخوره. منم بعضی وقتها کوچیلی رو سوارش میکنم و گاهی هم بدون اینکه سکه بندازم چند دقیقه میشنیه و بعد با درخواست من و توضیح کار بعدی که میخواهیم انجام بدیم پیاده میشه و راه میافته. هفته پیش کوچیلی میخواست تو خیابون سوار یکی از ماشینا بشه و چون وقت نداشتیم من مایل نبودم و حتی اینقده خسته بودم که حال توضیح دادن هم نداشتم. این شد که کوچیلی برای اولین بار یک عربده هایی میزد که تمام خیابون نگاهش میکردن و حتی ولو شد رو زمین. من همیشه وقتی سایت ‌babycenter  و توصیه هاشو میخونم از قسمت Tantrum رد میشم چون تا حالا به این مشکل بر نخورده بودم. من این سایت رو تقریبا هفته ای یکبار میخونم از وقتی که هنوز کوچیلی دنیا نیومده بود.  این سایت بصورت موضوعی و سنی دسته بنده و مطالب عملی بسیار خوبی داره. خلاصه اینکه من از هفته قبل تا حالا هر بار که از جلوی همون ماشین کذایی (که نزدیک خونه هم هست) رد میشم اینقده افسرده میشم که نگو. حالا بگذریم که بابایی میخنده و میگه ای بابا حالا تا ۲۰ سالگیش اینقده ادا در بیاره و حرف گوش نکنه که این یکی یادت بره ولی این حرف هیچ مرحمی نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیاوش قمشی یه آهنگ داره که : فضای خانه چه دلگیر میشود گاهی... من این آهنگو وقتی ایران بودیم گاهی گوش میکردم برام آهنگ پر رنگی نبود  و هیچوقت یک بیتشو نه شنیدم ؛ نه خوندم و نه یادم موند. از وقتی از لندن اومدیم اینجا تنها بیتی که از این آهنگ خیلی برام پر رنگه همون یه بیته که میگه:

نگاه مردم بیگانه در دل غربت . به چشم خسته ی من تیر میشود گاهی!

-----------------------------------------------------------

رفتم بانک به مسئول قسمت خدمات مشتریان میگم که من تا هفته دیگه باید برم جلسه اول کاریم که مدارکمو بدم و توی این مدارک شماره حساب جاریم هم باید باشه.

خانوم که اسمشون هم حسنا بود و فکر کنم پاکستانی هم بودن کل مدارک لازم رو کپی گرفتن و ۳۰۰ تا سوال شخصی هم پرسیدن جوری که من که نسبت به این مسئله خیلی حساس نیستم با خنده گفتم داری تو سیستم واردشون میکنی؟ با خنده گفت نه! و بهم اطمینان داد تا ۴۸ ساعت دیگه دفترچه حساب و کارتهام در خونه هست. بگذریم که ۱۰ روزی گذشته و من هم جلسه کاریمو بدون حساب بانکی رفتم . امروز دوباره رفتم بانک میگم اینجور و اونجور و مسئول خدمات مشتریان که ایندفعه انگلیسی بود بررسی کرد و گفت که صفحه مربوط به ویزام واضح نبوده و خانوم مذکور باید با من تماس میگرفته که کپی رو دوباره بفرستم! ۱۰ روز گذشته و من بازم پیش خودم فکر میکنم که کاشکی این خانوم حسنا بجای اینکه حواسش پیش کت چرم من و کالسکه بچه ام و شغل همسرم و نوع مهاجرتمون و نوع مسکنمون باشه و بخواد جیک و پیک منو در بیاره کاشکی کمی دل بکار میداد. میگم حتی اگه یه شرقی اینجا دنیا بیاد بزرگ بشه . دانشگاه بره و چه و چه . فضولیش هنوز شرقی باقی میمونه. هرچند که این فضولی گاهی خوبه ولی گاهی هم اینجوری بده.

------------------------------------------------------------


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٤/۱

ماشين آشغالی ۲.

کوچیلی کاملا پسره از وقتی بچه بود من سعی کردم به اندازه مساوی اسباب بازی دخترونه و پسرونه بخرم تا هیچ الگویی در ذهنش نباشه. دلم میخواست ببینم آیا این والدین هستن که بچه ها رو بسمت گرایشها و انگیزشهای جنسیتیشون سوق میدن یا جنسیت خود بچه این تاثیر رو میذاره. برای من و در مورد پسرک من جنسیت خودش موثر بوده. کوچیلی از وقتی توانایی بازی کردن رو پیدا کرده هیچوقت با هیچ اسباب بازی دخترونه ای بازی نکرده و تنها یکبار یکی از عروسکها رو بوسیده. همین و بس. ولی دوست داره با عروسکهای نرمش مثل خرس و سگ و گربه و غیره بازی کنه. گاهی مجبورم برای مجاب کردن کوچیلی حرفمو از دهن یکی از عروسکهای نرمش بزنم. مخصوصا تدی مخصوصش که موقع خواب بدون اون نمیخوابه و بهش بشدت عادت داره و براش خیلی عزیزه. مثلا میگم تدی تو خوابت میاد؟ بعد سرشو به بالا و پایین تکون میدم و میگم آره آره. و کوچیلی میدونه وقت خوابه مخصوصا که تدی هم میخواد بخوابه.

----------------

یواشکی اومدم بالای سر کوچیل٬ تدی دستشه و داره باهاش حرف میزنه میگه: تیدی ماشین قرمزی بابا سوار بشی؟ و با تکون دادن سرش به چپ و راست جواب میده : نه نه. بعد میگه : اتوبوس بوزوگ سفید سوار بشی؟ نه. نه. و آخرش میگه: ماشین آشغالی چراغ دار سوار بشی راندگی کنی؟ خودش هم تندی سر تدی رو بالا پایین میکنه و میگه : آده آده...

------------------------

روزهای آموزش برای شروع کارم رو میگذرونم موسسه آموزش دهنده قبل از شروع سال تحصیلی و شغلی که توش پذیرفته شدم ۲ جلسه معارفه گذاشته. کوچیلی رو میسپرم به یه پرستار همون نزدیکی محل آموزشم. آخر کارم میرم دنبالش. میگم مامانی خوش گذشت؟ بازی کردی؟ میگه نقاشی کردم. میگم آفرین پسرم چی کشیدی؟ میگه ماشین آشغالی! میگم دیگه چی بازی کردی؟ میگه خمیر بازی. میگم آفرین چی درست کردی؟ میگه ماشین آشغالی! میگم باشه دوست داری بریم اتوبوس سوار بشیم یا قطار؟ میگه ماشین آشغالی!!!

این ماشین آشغالی که دل پسرمو برده چندتا چراغ رنگارنگ هم داره ولی چیزی که بنظر من توش خیلی جالبه نه بزرگیش و نه فعالیت یا رنگ یا چراغاشه. برام سوتینی که به شیشه کنار راننده اونم وارونه چسبونده شده خیلی جالبه. تنها چیز جالبی که من تو این ماشین آشغالی میبینم همینه و بس . ولی پسرم عاشق این ماشینه...

علائق کوچیلی به ترتیب: ماشین آشغالی. ماشین چمن زن. قطار. اتوبوس. ماشین بنزین بر!!! ماشین قرمزی بابا. ماشین آبی عمو معین. ویلچر خرید تو فروشگاه! و کلا؛ بیشتر چیزایی که چرخ دارن!!! کوچیلی بدون دخالت والدینش کاملا پسره!!! بقول انگلیسیا Typical Boy!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۳/٢۳

اولين هديه کوچيل به من...

دیروز روی یه صفحه دو تا گردی کشیده با یه عالمه خط دیگه اومده نقاشیشو داده بمن میگه: مامانه برات! بعدش خودش میگه : آفرین پسرم .

میگم : مرسی عزیزم چی کشیدی واسه مامان. میگه : ماشین آشغالی!!! پسر من عاشق ماشین زباله جمع کنی بزرگیه که هفته ای یکبار روزهای چهارشنبه با صوت و آهنگ عجیبش وارد خیابون ما میشه و آشغالارو میبره...

 

کوچیلی تا 10 به انگلیسی میشمره و تا 6 به فارسی. برای من که هر لحظه که بخوام چشمامو میبندم و صورت و چشمای کوچیلی رو لحظه ای

که بدنیا اومد تصور میکنم رشد کوچیلی و آموزش گرفتن و آموزش دادنش از قشنگترین چیزهاییه که تو عمرم حس کردم و بابتش از خدای مهربون خیلی ممنونم.

 

داشتم داستان می می نی با مامانش رو برای کوچیلی میخوندم.

میگم می می نی با مامانش.... تا جایی که میرسه به خرید آب نبات چوبی. کوچیلی میگه مامانه می می نی آب نبات ببین. مامان کوچیل شوکوتات  الان!!!  یعنی ببین مامان می می نی براش آب نبات خریده تو برای من شکلات بخر!!! بعدش خودش میگه خب؟ باشه...

 

عاشق صورت خوشحالشم وقتی درب کرش (با کسره ی کاف و ر)باز میشه که بره  تو... برمیگرده و درحالیکه منو به عقب هل میده میگه بای مامان زود بیا دنبال! ولی بدیش اینه که من نباید سومین یا چهارمین مادری باشم که میرم دنبال بچه ام کوچیلی تا دومین مادر رو تحمل میکنه و بعدش گریه میکنه. اینه که مربیا میگن من سعی کنم که اولین یا دومین مادر باشم...

-----------------

امروز صبح دارم لباس تنش میکنم میگم میریم کرش خیلی خوبه مگه نه با بچه ها بازی میکنی ؟ کوچیلی میگه : نو نو وات هپند کرش (به کسره کاف و فتحه ر) نو! میفهمم که وقتی بچه ها با ماشینا به هم میزنن مربیا میگن نه کار خوبی نیست... خنده ام میگیره.

خب اینجا صفحه کوچیل و مامان باباشه. روی این صفحه فقط مامان کوچیل مینویسه... میخواستین بجز کوچیلی و گاه گداری دلدردای خودم چی بنویسم؟


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۳/۱٤

قدر شناسی کوچيلی.

کوچیلی وقتی غذاشو میخوره میگه: دستت در نکونههههه بعدشم تندی بدون اینکه منتظر جواب بمونه میگه : قوش جون. جانم!!!

من و کوچیلی و بابایی رفتیم رستوران درویش. کوچیلی وقتی خانم مهماندار غذارو آورد بلند و کشدار گفت مــــــــــــــــــسی... خانوم مهموندار ایرانی نبود ولی اینقدر خوشش اومد که کل ماجرا رو به فارسی برای کسی که تو رستوران ایرانی نون میپخت تعریف کرد.

کوچیلی وقتی یه چیزی میگیره تندی میگه مرسی وقتی چیزی رو هم به کسی میده میگه مرسی. حالا یه چند وقته بیرون که این اتفاق میفته تاک یو  ماچ (تانک یو وری ماچ) میگه. حالا وقتی چیزی رو هم میده دست کسی همینو میگه. بعضی وقتها مثل یه یاد آوری میمونه که دیگران هم باید تشکر کنن!

رفتم بیمارستان برای چک آپ و کوچیلی رو هم بردم. وقت بیرون اومدن از اتاق دکتر من تشکر کردم و دکتر هم با من خداحافظی کرد! کوچیلی بامن اومده بیرون بعد دوباره برگشته تو به دکتر میگه تانک یو ماچ!!! یعنی تو هم تشکر کن! دکتر هم گفت تانک یو فور یور هلپ و کوچیلی راضی برگشت بیرون!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۳/٧

آدمهای تاثیر گذار زندگی من.

خب من تا حالا تو هیچ کدوم از بازیهای اینترنتی شرکت نکردم.نه اینکه نخواستم بلکه نشد. هر وقت رسیدم دعوت شده بودم و مدتها پای اینترنت نیومده بودم اینه که نشده. این اولین بازیه منه...حالا به موقع رسیدم و تازه تو مود بازی هم هستم!!! هاله جون منو دعوت کرده.

آدمهای تاثیر گذار زندگی من بترتیب:

مادرم : بخاطر عشقی که همیشه بخشید ومیبخشه. بخاطر توقع کمی که از دیگران داره بخاطر ایمان به اینکه خدا هست. بخاطر اینکه بمن یاد داد خودم رو دوست داشته باشم چون خودم ارزشمند ترین چیزی هستم که همیشه دارم . بخاطر اینکه بهم آموخت گاهی کارهایی که شاید دوستشون ندارم رو بخاطر کسانی که دوستشون دارم انجام بدم و چطور از لبخند رضایت کسانی که دوستشون دارم به اندازه لبخند رضایت خودم لذت ببرم.

همسرم: بخاطر دقتش و هوشمندیش . بخاطر استقامتش در سختی ها. بهترین چیزی که از همسرم یاد گرفتم اینه که خنده ی واقعی رو کنار کسی تجربه میکنی که گریه واقعی رو کنارش تجربه کرده باشی. و اینکه سختی ها از آدم یه آدم بزرگ میسازن. بخاطر اینکه بهم آموخت از زندگی هر قدر که توقع داشته باشی میگیری. و اینکه قدر شناسی خیلی ارزشمنده.

پسرم : بخاطر شادی بی انتهاش و انگیزه ای که با وجود کوچیکش تو زندگی به من میبخشه. پسرم برای من  یه جور پیام منحصر بفرد داره مثل اینکه "عاشق و شاد باش چون در این لحظه که نفس میکشی هستی . با همه ی وجودت زندگی رو دوست داشته باش و از هر لحظه از زندگیت لذت ببر انگار که فردا دیگه نیستی."

آقای استواری اولین رئیسی که داشتم:  بخاطر اینکه بهم یاد داد چطور میشه منظم بود و مهمتر اینکه بهای هر چیزی رو که دوست دارم باید بپردازم. بخاطر اینکه الویت بندی رو بهم یاد داد.

یکی از دوستان خوبم که من 3-4 ساله که ندیدمش و 2 ساله که حتی نتونستم باهاش حرف بزنم ولی هنوز فکر میکنم بهترین دوستیه که کسی میتونه داشته باشه : بخاطر اینکه بهم یاد داد میشه شریف بود بدون اینکه به خدا اعتقاد داشت. برای اینکه بهم یاد داد در واقع این اعتقاد به وجود خدا نیست که باعث شرافت انسان میشه.

آخرین مدیری که داشتم: بخاطرانعطاف پذیری و برنامه ریزی هدفمند و اخلاق بسیار خوبش.

خواهرم : بخاطر یاد دادن قابلیت نه گفتن به بعضی کارها و افراد.

من برای این لیست خیلی میتونم بنویسم. بالاخره آدمهای زیادی بودن که من سعی کردم ازشون درست دیدن، درست شنیدن، درست عمل کردن و درست زندگی کردن رو یاد بگیرم. هنوزم دارم سعی میکنم. برای من آدمهای تاثیرگذار تو هر لحظه از زندگی وجود دارن. نوبت من تموم شد منم کتبالو و آوات رو دعوت میکنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/۳/٤

آینه ی من!

یه چیزی که توی این انگلیس بهش خیلی اهمیت میدن و شاید جاهای دیگه دنیا اینجوری نباشه اینه که برای کوچکترین کاری باید مدرک ارائه کنی! مدرک گرایی اینجا بیداد میکنه. مثلا میگی من فلان کار فنی رو کردم و حاضرم آزمون فنی بدم ! میگن ا؟ مدرکشم داری؟ چه دوره هایی گذرونی و چقدر! همین باعث شده که اینجا یه عالم کلاس و دوره آبدوغ خیاری حتی تو دانشگاهها برگزار بشه و کلی جیب خلایق رو خالی میکنن!

من دارم یه دوره کلاس Personal Development میگذرونم. یه چیزی تو مایه های همون آبدوغ خیار خودمون ! تو این کلاس شرکت کردم به دو علت اول اینکه مجبور نیستم هزینه ای بابتش بدم ولی میتونم مدرکشو داشته باشم و دوم اینکه دوست دارم  دو جلسه ای که در مورد نکات مصاحبه فنی و استخدامی و پرکردن رزومه کاری تو این کشور هست  رو بگذرونم. آخه من جزو دسته آدمهایی هستم که کلاس براشون مفیده! عادت ندارم که سرم بسنگ بخوره و بعد یاد بگیرم اگه کسی بهم بگه چکار کنم هم کفایت میکنه. این کلاس هفته ای 2 ساعت برگزار میشه. هفته پیش من یه جا مصاحبه کاری داشتم  و این هفته تازه نکات مصاحبه رو تو کلاس  میگن. حالا ببینم کجاها گند زدم.

نتیجه مصاحبه معلوم نیست ولی هفته بعد هم یه جا مصاحبه دارم . خب تو کشوری که از هر 200 رزومه کاری یکیشون حق مصاحبه میگیره فعلا بد نیست ولی من ترجیح میدم برای استخدام بهم تبریک بگن نه گرفتن امتیاز مصاحبه. خصوصا که نوشتنم بهتر از حرف زدنمه و کاری که میخوام انجام بدم بیشتر به حرف زدنم اهمیت میدن!!! خلاصه اینکه مصاحبه برای من یه گاف گنده است!!!

----------------

کوچیل کمی تا قسمتی انگلیسی حرف میزنه ولی هر سوالی ازش به انگلیسی میپرسن یا میپرسیم میگه : NO

خب نشون میده کوچیل معنی سوالارو نمیفهمه. اما قیافه اش مثل خود من وقتی نمی فهمم نشون نمیده ! مرسی اعتماد به نفس !!!

اینا جملاتی هست که  با معنی بلده:

Are you ok?

Are you ready?

Join in the fun!

OH, No what happened?

Need any help?

Drive a car!

Would you like some biscuit and juice (like biscuit and juice?)

Give me a five

Give me a big hug

فکر کنم برای سن خودش خیلی خوبه. بعضی هاشو خلاصه میکنه ولی به نسبت اینکه ما اصلا تو خونه انگلیس حرف نمیزنیم باهاش بنظرم خوبه. نشون میده کوچیلی به مامان رفته و پرحرفه.

 ______________

کوچیلی هفته پیش یه قورباغه کاغذی تو مهد درست کرده. از آشپزخونه میام تو پذیرایی میبینم قورباغه رو  جلوی صورتش گرفته میگه : سلام. صبح بخیر. عزیزم ِ جانم!!!  من به قورباغه ی کاغذی حسودیم شد.

عصر همون روز: کوچیلی قورباغه کاغذی رو گذاشته کنار دیوار دستشو تکون میده و درحالیکه انگشت اشاره شو چپ و راست تکون میده. میگه : نه. بهت میگم. بعد قورباغه رو بر میداره میذاره رو پله!!! (همون ناتی کرنر معروف خودمون که گوشه ی شیطنت های کوچیلی هست و میگه ببخشید. ببخشید! نه نه!!!)

بچه ها آینه ی کارهای خودمون هستن . فکرشو میکنم میبینم تصویر اولی خیلی قشنگتره. یادم می افته که وقتی کوچیلی رو دعوا میکنم منو صدا میکنه و وقتی نگاهش نمیکنم میگه : مامان ! بله. جانم عزیزم... یعنی مامان بگو بعله جانم. عزیزم!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٦/٢/٢۳

من برگشتم.

من برگشتم. البته خيلی مدته که اينترنت هست ولی حال نوشتن نيست. اون وقت هم که حالش بود اينترنت هنوز نبود و يه وقتی هم که حالش هست و اينترنت هم هست خود بنده نيستم .اينه که هميشه يا قير نیست يا قيف يا متصدی مربوطه و کلا يک پای بساط لنگ ميزنه.

***********

کوچيلی کلی حرف ميزنه ولی هنوز فعل ها رو برای خودش يا دوم شخص بکار ميبره يا سوم شخص! مثلا ميگه آب می خوری! يا منظورش اينه که آب ميخورم (آب ميخوام) و يا منظورش اينه که فلانی تو داری آب ميخوری که جمله ی خبريه نه درخواستی!!! اينه که فقط من می فهمم منظورش چيه!

دايره لغتهای انگليسيش هم داره بزرگتر ميشه چون هفته ای ۸ ساعت ميره با بچه های کرش (بخونيد مهد) بازی ميکنه و وقتی ميرقصه دست منم ميکشه وسط و داد ميزنه جوين اين ! جوين اين... واگه چيزی رو بندازه بسرعت ميگه اوه نو! وات هپند!!! و يه سری لغتها و اصطلاحات ديگه. و من کم کم دارم بيشتر نگران فارسيش ميشم.

********

خودم هم بيشتر خونه هستم.گاهی ميرم کاميونيتی سنتر (مرکز خانواده) که از بازی زندگی عقب نمونم! دلم ميخواد درس بخونم ولی چون هوم استيودنت نيستم پولش ميشه خدا تومن! حالا از ديشب دارم به راست وريست کردن رزومه و رفتن سر کار فکر ميکنم! فقط دارم فکر ميکنم اميدوارم چشم نخورم.

********

اين مرکز خانواده که ميرم يه کلاس ايندين هد ماساژ (ماساژ سر هندی) گذاشته که هفته ای دو ساعته و منم واسه تفريح و هم چيز ياد گرفتن ميرم. شايد بعدا بيشتر در موردش نوشتم.

راستی اين جايی که ما زندگی ميکنيم يه جا بين ليدز و بردفورد هست بنظرم اسمشو بايد بذارن شهر لاو!!! چون همه بوميان اينجا جملاتشونو يا با لاو شروع ميکنن يا با اون خاتمه ميدن! مثلا ميپرسی ساعت چنده؟ ميگن ساعت سه است عزيزم (همون لاو) و يا عزيزم ساعت دو است. من تا حالا حتی به يک مورد نقض بر نخوردم.

نکته ديگه اينکه تو لندن چون از هر ده نفر ۶ نفر رنگين پوست يا مهاجر هستن تو حس نميکنی که چقدر غريبه ای (يعنی لندنی ها خيلی بروی خودشون نميارن اگرچه اين موضوع هميشه تو دلشون هست). ولی اينجا وضع اينطوری نيست هم تو دلشونه هم بروشون ميارن! يعنی که اينجا خيلی حس ميکنی که خارجی هستی. برای مردمانی مثل ايرانيان که خودشون بشدت نژاد پرستن۱ اين موضوع يعنی اينکه يه سوزن بخودت بزن يه جوالدوز به همسايه ات! خلاصه که من تا نترکيدم بگم که ريسيسم (نژاد پرستی) اينجا بيداد ميکنه و من دارم  با تک تک موهام ۲ حسش ميکنم.

ــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۱‌: معلومه که ما نژاد پرستيم. مثلا کردا لرها رو مسخره ميکنن. لرها ترکارو . ترکا قزوينی هارو. قزوينی ها رشتيهارو . رشتيها مشهدی هارو . مشهدی ها قمی هارو. قمی ها .... و اين چرخه همينجور ادامه داره به استناد جوک هايی که در ايران ساخته ميشه. ميشه گفت يه جور بولينگ (برچسب زدن) هم هست.

پی نوشت ۲:‌همه دوست دارن با سلولهاشون حس کنن. نگين مو حس نداره. من دلم ميخواد با موهام حس کنم. هرچی نباشه اينجا وبلاگ منه...

پی نوشت ۳:‌تلافی اين يه ماه ننوشتن دراومد.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٢/٢۳

چهارشنبه سوری...

خب من اصلا یادم نبود که سه شنبه این هفته که تولد کوچیلی رو گرفتیم چهارشنبه سوریه. تولد کوچیلی به خوبی برگزار شد و فکر کنم به خودش بیشتر از همه خوش گذشت چون بعدش ما رفتیم مراسم چهارشنبه سوری تو مرکز انجمن ایرانیان مقیم لندن و کلی از آتیش پریدیم. رقصیدیم و رقص دیدیم و خندیدیم. از کوچیلی که حاضر نبود اون وسط رو ترک کنه و تا ۱۱ شب که ما اونجارو ترک کردیم رقصید کلی فیلم گرفتیم که همه خاطره های خیلی قشنگی شدن.

امروز از دوستان گروه بازیمون خداحافظی کردیم و کوچیلی صاحب چند تا اسباب بازی جدید شد. فکر کنم دو روز آینده وسایلمونو ببندیم و آماده ی کوچ مجدد بشیم.

تا من برم چاقو بیارم و به کیک بریدن برسم کوچیلی پایه این شمعو خورده بود. نگاه نگران دو تا از بچه ها رو تو عکس میشه دید که چه جوری به میزبان شکموشون و این عمل شنیع نگاه میکنن! 

کوچیلی و شروع کیک خوردن!

اینم یه عکس دیگه فکر کنم خودش بیشتر از همه دست زد و خوشحال شد.

کوچیلی  و شادی برای کیک تولد!

و اینم آخریش:

رقص با آهنگ شکم و خوردن کیک!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٢/۱٧

روز تو. روز زن...

دیروز تولد مادرم بود. تبریک گفتن از پشت تلفن هیچ لطفی برای من نداشت هر چند شاید مادر را به گفته ی خودش خیلی خوشحال کرد. مثل این میماند که گرسنه باشی و دلت نان و پنیر بخواهد و مجبور شوی نان را روی شیشه پنیر بکشی و بگذاری دهنت. چشمت را ببندی و بگویی عجب پنیری است . خوب طعمی دارد! دلم میخواست فقط ده دقیقه کنارت بودم و گونه ها و دستانت را میبوسیدم به پاس همه زحماتی که کشیدی و همه لحظه هایی که برایم گذاشتی٬ دلم میخواست میدانستی که چقدر دلم برایت تنگ است . نگفتم تا ندانی ٬ به قانون و قاعده خودم نمی گویم که دلتنگم چون این دلتنگی بیشتر میشود . میخواستم هر چند کوتاه و هرچند با این بهانه پیش تو باشم٬ اما نشد ٬ اما نمیشود.

************

این ماه بجز تولد مادر٬ تولد کوچیلی را هم در خود دارد. خوب است که عزیزترین موجودات زندگیت در روزهایی از ماه آخر سال بدنیا آمده باشند که بوی بهار را آبستن است. یادت می افتد که زندگی همیشه جاریست و یادت میافتد که با وجود عزیزانت بودن همیشه به نبودن می ارزد. یادت می افتد که خدا را دوباره٬ ده باره ٬ هزار باره شکر کنی...

************

امسال که کوچیلی معنای کیک و آهنگ تولد را میفهمد تصمیم دارم تولد کوچک ساده ای درست دو روز قبل از جابجا شدن به محل جدیدمان برایش بگیرم. با حضور دوستانی که در گروههای بازی پیدا کرده ایم . یه چند تایی هم ایده برای سرگرم کردنشان در دو ساعتی که اینجا هستند دارم. سرگرم کردن ۷-۸ تا بچه زیر ۳ سال  ساده نیست! هر کس ایده ای دارد متشکر میشوم بگوید. اینهم عکسی که کنار کارت دعوتش گذاشتم.

.

*************

روز زن مبارک! تبریک سردی است مثل تبریک تولدی که به مادر گفتم. ولی باور کنید که پر از احساس است. وقت نشد که بگردم و فیلم ۸ مارس ۴ سال پیش که در پارک لاله گرفته بودم را بگذارم اینجا. چه اهمیت دارد هنوز هم همان باتومها و همان سرکوبها پابرجاست! پس فیلم نه افشاگری داشت و نه خاطره بود. حقیقتی بود که بقدرت خودش باقیست با همه ی تلخی و سردیش. با بهترین امیدها برای زنان سرزمینم....


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٢/۸

مامان مستاصل کوچيلی!

ریچارد غذاشو میذاره تو مایکرو فر. وقتی غذاشو در میاره خانوم والتون معلم کلاس ۳ بهش میگه وای چه غذای مشمئز کننده ای این چیه؟ میخوای بخوریش؟

ریچارد که غافلگیر شده ظرف یکبار مصرف غذارو میذاره تو بشقاب و میگه: تاحالا نخوردم در واقع این روز اولی هست که این غذارو خریدم ببینم چه طعمی داره.

ریچارد معلم کلاس ۵ هست از دور به من اشاره میکنه و میپرسه کجا نشستی؟ من درحالیکه رو صندلی نشستم و دهنم پره و ساندویچ میخورم با انگشت اشاره به صندلی اشاره میکنم و چشمامم گرد میکنم که اینجا! والتون با نگاه ریچارد رو تعقیب میکنه تا وقتی که میاد رو صندلی کنار من میشینه و میگه : سوال احمقانه ای بود. لقمه رو فرو میدم و میگم : ایتز اوکی . میگه نه٬ منظورم والتونه!

میگه : با بعضی ها راحت نیستم. در واقع این غذایی هست که یکروز درمیون میخورم و دوستش دارم و بنظرم مشمئز کننده نیست! لبخند میزنم. تو این مدت یاد گرفتم که با خیلی از انگلیسیها احساس واقعیمو مطرح نکنم و نظرمو صریح نگم! یاد گرفتم که اگه آدمها رو قضاوت میکنم فقط توی دلم قضاوت کنم و بخودم اجازه ندم بیرون مطرحش کنم! واسه همین دوباره لبخند میزنم. ریچارد میگه: خوشحالم که میتونم اقلا به یکی بگم که این غذایی هست که یکروز در میون میخورم. توی دلم میگم شاید هم هرروز ولی نمیتونی بمن بگی و میخندم. ریچارد هم میخنده!!!

من توی هفته دو ساعت با ریچارد و دو ساعت با نانسی (خانم والتون) کلاس دارم!

***************

تازه داشت از کار کردن توی مدرسه خوشم میومد که قرار شده از لندن جابجا بشیم بریم یه شهر دیگه. دروغ نگم تنها چیزی که توی مدرسه دوست دارم و ازش لذت میبرم بچه ها هستن وبس . نمیدونم انگیزه کافی برای تغییر شغل هست یانه ولی میدونم که لازم هست. بچه ها رو خیلی دوست دارم.

**********************

کوچیلی کم کم داره استقلالشو نشون میده. تقریبا هیچوقت براش سخت نبوده اگه کار بدی میکنه و بهش گوشزد میکنیم بسرعت بگه ببخشید و بخشیده بشه. این هفته کوچیلی دوبار کار بدی کرده که به تنبیه رسیده (گوشه ی شیطنت!)و هر دوبارشم نگفته ببخشید. در واقع دفعه دوم یکساعت و ربع طول کشید که بگه ببخشید و باز هم با خشم اینو گفت که از نظر ما مثل نگفتنه. نگرانم که وقتی تین ایجر بشه میخواد چطور لج کنه؟ این هفته برام مثل یه شکست بزرگ بوده و قلبم واقعا شکسته. کوچیلی عمدا نمیگه ببخشید ولی میدونه کار بدی کرده. وقتی براش توضیح میدم نگاهشو میدزده و نگام نمیکنه و اگه نگهش دارم و نگاهش کنم سرشو به یه طرف کج میکنه و به من زل میزنه٬ ولی من میدونم که میفهمه چی میگم قبلا بارها در همین موقعیت ها ببخشید گفته! من نمیخوام تو موقعیت مبارزه باهاش قرار بگیرم اینه که تصمیم دارم کمتر نه بگم ببینم چی میشه. کسی تجربه اینجوری داره که کمک کنه؟


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/٢۸

روزی روزگاری

یه عالمه تایپ کردم همش پرید. فقط از پررویی دوباره بگم که من الان برای چهارمین شب متوالی شبها از ساعت ۲-۳ به بعد بیدارم  و نمیتونم بخوابم. افکار موذی میفته تو کله ام و دارم خیلی اذیت میشم. هیچکارش نمیتونم بکنم وبرای من که هرجا ۳ دقیقه بیکار بشینم میخوابم٬ مثل عذاب مرگ میمونه! گفتم امشب بیام اینجا خودمو لوس کنم و بگم من یه وقتی خیلی عضو مهمی در خانه بودم و بیخوابی یا بدخوابیمو همه میفهمیدن و کلی تحویلم میگرفتن. ولی الان من ۴ شبه که نمیخوابم و حتی هیچ کس نمیفهمه! صبح هم که اول وقت کوچیلی با اون لبخند جادویی میاد سروقت مامی و تقاضای سرویس هاش تا ۱۰ شب هم غالبا ادامه داره. مریض نشم خوبه آخه من از بیخوابی مریض میشم. ای روزگار غدار...


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/٢٦

غلط ٬ غولوط

کوچیلی مثل همه ی نوپاها و تازه زبون واکرده های دیگه بعضی کلمات رو غلط میگه. یکی از کلمه هایی که کوچیلی غلط میگه حلزون هست که میگه هپلوز. فکر کنم که کوچیلی میدونه که این کلمه رو غلط میگه روزیکه دفعه اول این کلمه رو بکار برد من عکس یه حلزون بزرگ رو کشیدم رو یه کاغذ و کوچیلی رنگش کرد (خط خطیش کرد). بالاشم نوشتم هپلوز. شب که پدرش اومد ازش پرسید این چیه ؟ کوچیلی گفت هپلوز و اینقدر این کلمه رو واضح و قشنگ گفت که کلی خنده دار بنظر اومد و باعث شد بابایی یه چند دفعه ازش همینو بپرسه وبخنده. بعد از چند بار کوچیلی دیگه هر وقت پدرش میگفت بگو حلزون یا عکس یا نقاشی حلزون رو نشونش میداد دیگه به باباش حلزون رو نمیگه و از گفتنش سر باز میزنه ولی وقتی من و کوچیلی تنهاییم و ازش میپرسم یواشکی میگه هپلوووووووز بعد برای تاکید بیشتر میگه زوووووون! سعی میکنم بهش نخندم یا لبخندم ادامه بازی یا داستانمون باشه ولی فکر کنم لذت بردن از غلط غولوط گویی بچه ها یکی از چیزهایی هست که والدین درش باهم سهیم هستن. این فاز از زندگی بسرعت طی میشه و فقط یادگاری از این گویش های بچه گانه میمونه. اولین کلمه ای که کوچیلی به وضوح میگفت ساعت بود وقتی که هنوز مامان بابا رو خیلی با مفهوم نمیگفت. حالا لغت نامه وسیعی داره که بیشترش کلمه های نصفه نیمه است ولی من از تکرارشون بینهایت لذت میبرم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/٢۳

گوزو!!!

اول معذرت میخوام اگه بی ادبیه ولی برای خودم خنده دار و عزیز بود در واقع برای خودم نوشتمش که یادگاری باشه. از کسایی که صفحه خود افشاگری منو میخونن بخاطر این پست معذرت میخوام!

پرده اول (ایران):

شاپرک* با کوچیلی بازی میکرد. صدای خنده ی هر دوتاشون خونه مامان بزرگو پرکرده بود و ما مدام به شاپرک که دخترخاله ی کوچیلیه میگفتیم که مواظب کوچیلی باشه و خودشو کنترل کنه که با کوچیلی کشتی نگیره. آخه کوچیلی از روز اولی که دنیا اومد خیلی پسر بود و الان عاشق کشتی گرفتن و بازیهای حرکتیه. بالاخره شاپرک دووم نیاورد و کوچیلی رو برد تو اتاق و شروع کرد کشتی گرفتن باهاش گویا تو همین گیرو دار که کوچیلی خیلی بهش فشار اومده بود و داشت زیر شاپرک له میشد یه چند تایی باد صدا دار میده! شاپرک شروع میکنه داد و بیداد که کوچیلی گوزو کوچیلی گوزو! و این روند رو ادامه میده اینقدر که کوچیلی هم شروع میکنه اسم خودشو گفتن و پسوند گوزو رو آوردن. دیگه این گوزو در دایره لغات کوچیلی با معنیش ثبت شد.

پرده دوم (لندن - گروه بازی):

کوچیلی رو بردم گروه بازی داشتم با دوستم ویکی حرف میزدم که پسر کوچیکش نوآ که مشغول انجام دادن عمل شماره ۲ بود بادی در کرد! و کوچیلی دست زنان و پایکوبان شروع کرد به گفتن بیبی گوزو، نی نی گوزو!!! حالا بگذریم که هر وقت خودش اینکارو میکنه همینجوری شادی میکنه و خودشو با پسوند گوزو صدا میکنه! من میخندم و هیچی نمیگم به امید اینکه بالاخره با بی تفاوتی از ذهنش پاک بشه.

پرده سوم (لندن - اتاق خواب):

بابایی نشسته پای کامپیوتر. کوچیلی کنار من که دارم کتاب ادبار و آینه محمود دولت آبادی رو میخونم توی تختخواب مامان بابا دراز کشیده. کوچیلی هر چی کلمه بلد بوده و هست و در حال یادگرفتنه رو تکرار میکنه و با حرارت دستاشو تکون میده هر ۲۰ ثانیه از تکون دستش خرس کوچیکش که با خودش میخوابونه پرت میشه و بمن میگه مامان تیدی تیدی (همون تدی). کلافه شدم و یه پاراگرافو سه بار خوندم بدون فهمیدن اینه که با صدای آهسته و محکمی که لحنشو کوچیلی میشناسه میگم . دیگه بسه مامان وقت خواب اینهمه آدم حرف نمیزنه دستاتو تکون نده و زود بخواب. کوچیلی چشماشو سریع بست و ساکت شد. انگار چند ساعته که خواب بوده. خنده ام گرفت وقتی صورتشو نگاه کردم حالا میخواستم خنده امو نگه دارم که دوباره شروع نکنه این شد که پخی زدم زیر خنده و صدای مسخره ی شنیعی از دهنم خارج شد!!!

کوچیلی چشماشو یواش باز کرد و با یه نگاه شیطانی گفت: مامی گوزو! منکه واقعا خلع صلاح شده بودم و گناه نکرده گردنم افتاده بود شروع کردم توضیح دادن که نه مامی جان مامان دهنش پخی صدا داد ولی کوچیلی کوتاه نیومد و اینقده داد زد مامی گوزو و خندید و تو تخت غلت زد که پدرش اومد و با خنده گفت : ای گوز خبرچین!!! حالا من باید دو نفر رو قانع میکردم که عوض شریفه نبوده و دهانم بودم ولی زهی خیال باطل.

خلاصه که من در تمام زندگیم از گوزیدن خجالت نکشیدم * یکی از عللش هم این بوده که هیچوقت پیش نیومده بود من جلوی کسی بگوزم که ببینم چقدر خجالت داره حتی تو بچگی که معمولا این اتفاق بین بچه ها زیاد میفته ولی اینقده از صدای پخ گوز مانند خجالت زده شدم که یادم رفت کوچیلی باید بخوابه بگذریم که کوچیلی یه ربع بعد درحالیکه لبخند هنوز رو لبش بود و دستای کوچیکشو دور یکی از دستای من حلقه کرده بود به خواب رفت ولی من هنوز به گناه نکرده فکر میکردم و میکنم!!!

****************

پی نوشت ۱ : شاپرک اسم مستعاری که من برای خواهر زاده ام گذاشتم.

پی نوشت ۲: البته بسیاری کارهای دیگه در زندگیم کردم که خجالت آور تر از گوزیدن بوده و خجالتشو هم کشیدم!!!


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/۱٧

ايران- قسمت سوم

گوشه خيابون ايستاده بودم منتظر تاکسی٬ خيلی پياده رفته بودم و خب هوای ديماه امسال ايران هم کمی تا قسمتی برفی و سرد بود مثل هر سال و من ديگه حال بيشتر منتظر موندن و گلچين کردن تاکسی و رانندگان محترمشو نداشتم. آخه معمولا وقتی ميخوام مسيرمو بگم قبل از اينکه تاکسی برسه يه نگاه به مسافران محترم و راننده ميندازم و همون يه نگاه معمولا کافيه که بدونم با کسانی همسفر شدم که حداقل سلامت روانی رو دارن يانه؟ مثلا راننده محترم داره سيگار ميکشه؟ آقايان همسفر از اندازه معمولی چاق تر نباشن و در صورتشون هم ميل به گشاده نشينی (با گشاده دستی فرق داره) زياد نباشه. اينجوری کمتر حرص ميخورم!

يه پيکان عهد دقيانوس که تقريبا؛ جلوبنديش رو هوا بود و يکطرفش هم کاملا بتونه ی صورتی داشت (بقيه پيکان کرم بود).جلوی پام توقف کرد. خب من عجله داشتم راننده يه پيرمرد بود و تنها مسافر اتومبيل يه آقای جوونی در حدود ۲۰ سال که جلو نشسته بود. منم مسيرو گفتم و نشستم پشت و پيش خودم گفتم اقلا هيچکس پشت ننشسته و چون سر ظهره ميتونم با خيال راحت برم تا نزديکی جايی که ميخوام. اينقده رفتم تو تا رسيدم به پشت سر راننده و نشستم همونجا که بيخود جامو عوض نکنم و هم جام ايمن تر باشه :)

مکالمه بين آقای راننده و جوونک:

جوونک: آقا نسل ما نسل مرگه ديگه فقط تو اين کشور تنها آينده ای که برای ما جوونا هست مرگه که اونم مجانی نيست

راننده با لهجه ی غليظ ترکی*: ای بابا نقدر بد بينين شوما جوانا.

جوونک : نه آقا بدبين چيه نگاه کنين از وقتی انقلاب شده تا الان چقدر تغيير تو اين مملکت اتفاق افتاده که همه دست بدست هم ميدن که بما بگن بايد بميريم؟ نه کاری نه تفريحی نه عشقی.

راننده: در نايوميدی بسی اوميد است.

جوونک: آقا اونوقتا مردم يه مشروب ميخوردن يه سيگار ميکشيدن! رقص و آواز و نون شبشونم سر جاش بود ولی الان چی؟ لنگ نون شبشونن بماند. نميدونين که پای حرف همسالای ما بشينين همه ميگن : يه ماده مخدرهايی اومده توپ!

اينجا راننده ی پير فرمونو ول کرد کمی تو آينه منو نگاه کرد و بعد زل زد به پسرک و ماشينم داشت ميرفت.

راننده : يعنی که چه حالا؟

جوونک : هيچی ديگه همه فاسد شدن. ماده مخدر مصرف ميکنن.

راننده: شوما نکن

جوونک: نه کلا ميگم. ميگن يه ماده اومده شيشه يا کرک اسمشه ميکشی بعد از يکی دو سال دماغت ميفته ٬‌گوشت ميفته آخرشم ميفتی ميميری اينه زندگی ما.

راننده با حالت عصبانی که انگار داشت نوه يا بچه اشو ادب ميکرد زد کنار و شروع کرد داد زدن که : ميگم نکش اين زهر ماریه! ميگم نکن اينجور! اونوقتا که تو اندازه پخم نبودی ٬ه مه اين چيزا بود ولی چی؟ ما نمی کردی!عاقل بودی! کسی که اين غلطا ميکنه بايد بری بميری همون بهتر که بميری همون بهتر که دماغت بيفتی همون بهتر که سرت کچل بشی. اصلا اينهما مو مال مرد چيه؟ اصلا تو مردی؟ (به سر و اعضای بدن جوونک هم اشاره ميکرد).

جوونک که خيلی جا خورده بود و فکر نميکرد درد دل کردنش به اينجا ختم شه برگشت پشت با ناباوری منو نگاه کرد بعد دست کرد جيبش يه ۲۰۰ تومنی گذاشت رو داشبورد و پياده شد.

من خب نمیدونستم که بخندم یا نه و چشمامو بستم و سرمو به عقب تکیه دادم ولی فکر نکنم که از احساس گناه و خجالت جوونک چیزی کم شد!

جوونک رفت اما راننده تمام سه ربع بعدی رو کوتاه نيومد و مغز منو خورد!

پیش خودم گفتم بیچاره حتی نتونست با زبون قاصرش حرفشو تموم کنه چقدر اختلاف فرهنگ بین نسلها هست.

 ـــــــــــــــــــ

ترکی یعنی ترکی و با آذری فرق داره. و بنظرم هر دوشون شیرین و جالبن و قصد توهین به عزیزان ترک نیست فقط یه خاطره است.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/۱٦

سرعت٬ دقت٬ بانک ملت!!!- ايران- قسمت دوم

مدتها پيش يه حساب پس انداز کوتاه مدت توی يه بانک مسکن نزديک ميدون هفت تير داشتم که آخرين باری که چکش کردم ۵۰۰۰۰ تومن پول توش بود. اصلا يادم رفته بود که دفترچه اشو کجا گذاشتم و همين شد که در گير و دار مهاجرتمون دفترچه اين حساب گم شد. حالا بعد از دو سه سال که رفتم ايران بفکر افتادم که ببندمش و پول توشم بخورم که خيالم راحت بشه!

رفتم بانک و درخواست بستن دفترچه رو دادم و متصدی گيشه مورد نظر هم بهم گفت که يکی دو هفته طول ميکشه که درخواستم بمورد اجرا گذاشته بشه و اين حرفها. منم بهش گفتم که چون تا ۵-۶ روز ديگه پرواز دارم و حداقل تا يکسال ديگه بر نميگردم نميتونم اينهمه صبر کنم و اين شد که قرار شد همون ۵ روز ديگه بيام و پيگيری کنم. حتی بهم پيشنهاد کرد که اين پولو که حالا شده بود ۶۶۰۰۰ تومن بريزم تو يه حساب قرض الحسنه که خونه ببرم!!!! منم گفتم که ترجيح ميدم بجای اين شادی نسيه با اين پول يکشب خانواده امو شام ببرم دربند و با هم صفا کنيم و خوش بگذرونيم چون کسی از فرداش خبر نداره!

خلاصه روزی که قرار شد برم دفترچه رو ببندم (دفترچه که گم شده بود همون حساب منظورمه) چون يکی دو روز زود رفته بودم کسی از وعده های همکاری داده شده چيزی يادش نبود و اين شد که بنده بمدت يکساعت تمام داخل بانک ويلون بودم که همکاران برن نهار و برگردن و .... تا بالاخره متصدی يکی از گيشه ها لطف کرد و حرف منو که ديگه نميخواستم دفترچه جديد بگيرم و ميخواستم فقط حسابو ببندم پذيرفت و بدون باز کردن حساب قرار شد دفترچه رو ببنده و منو پاس داد به صندوق. تمام مدتی که تو بانک بودم بيشتر آدمهايی که ميومدن يا وام مسکن جوان ميخواستن يا داشتن برای بچه هاشون حساب پس انداز مسکن جوان بانک مسکن باز ميکردن خب منم که بچه دار و کنجججججججججججججکاو!!!!

پای صندوق يه خانم نشسته بود بسيار معمولی و خب الان همه در جريانن که يه خانوم معمولی تو ايران چه شکليه. حتما بينيشو عمل کرده و ابروهاشم تراشيده و بجاشون دو تا هشت ترسناک تتو کرده و لبهاشم يا تتو شده است با خطی که تقريبا نيم سانتی از اطراف لب واقعيش بيرونتر و اندازه لب رو بزرگنمايی ميکنه و کسی به اين نکته توجه نداره که اصلا اين مدل ابرو و يا لب بايد به يه صورتی بياد يا نه! بگذريم که خانوم مورد نظر که به نسبت کارکنان بانک آرايش غير متعارفی هم داشت کلا بسيار توی چشم بنده جلوه کرد. خب منم که دم صندوق از ايشون پرسيدم که اگه اطلاعاتی راجع به حساب مسکن جوان بخوام از کجا ميتونم بگيرم؟ ايشون در حاليکه به کارت سپرده من نگاه ميکرد و دلخور بود که من برای بستن حسابم پول نقد خواستم نه چک بانکی بعد از حدود ۲۰ دقيقه کنکاش ! شش دسته هزار تومنی و يک دسته پانصد تومانی و يک دسته يکصد تومنی رو گذاشت جلوی من. و وقتی من سوالمو تکرار کردم گفت : نميدونم چون من امروز روز اول کاريم توی اين بانکه و کلا چيزی راجع به شرايط اين بانک ! نميدونم. منم لبخند زدم و گفتم معلومه بهرحال متشکرم و باز منتظر شدم. و خانوم که تقريبا ناراحت شده بود گفت از کجا معلومه؟ گفتم از اونجا که بجای ۶۶ هزار تومن داری ۶۶۰ هزار تومن پول بمن ميدی!‌ قيافه خانوم از ديدنی ترين قيافه هايی بود که يکنفر ميتونه ببينه و سرعتی که همه پولها رو برداشت و پخش شدن پولها روی ميز و زمين ديگه ديدنی تر بود. حالا يکی نبود بگه خب منکه خودم گفتم داری زياد ميدی کس ديگه ای هم که جلوی گيشه نيست چرا اينهمه هل شدی.

خلاصه اينکه سرعت٬ دقت و بانک ملت هيچ ربطی به بانک مسکن نداره و در بانک مسکن که شعارشون اين نيست وظيفه ای برای سرعت و دقت هم به کارکنان مترتب !!! نيست.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱۱/۱٠

کوچيلی و حس والدش

تا جای کمی که من از روانشناسی سر در ميارم شخصيت هر شخص از سه قسمت کودک ٬ بالغ و والد سرشته شده که رفتار اون شخص بسته به درصدی که به هريک از اين سه عنصر اختصاص پيدا ميکنه بستگی داره.

کوچيلی رفتار بسيار مناسبی با بچه های کوچکتر از خودش داره و ميشه گفت که اگه اجتماعی بيشتر از ۳ بچه رو ببينه با جيغ و شادی بينشون ميره. البته اين از حس حسادتش که اخيرا حدود يکی دو ماهی هست که آشکار شده و برای سنش طبيعی هست ٬ چيزی کم نميکنه! البته بحدی نيست که منو نگران کنه ولی اگه من يه بچه ای رو بيشتر از يکی دو ساعت بغل کنم و بازی کنم کوچيلی ديگه ميگه بذارمش زمين و  اونو بغل کنم.

از وقتی کوچيلی خيلی کوچولو بود يعنی شايد ۴-۵ ماهگی باهاش يه بازی ميکردم اينجوری که پاهاشو بو ميکردم و بعد صورتمو ميکشيدم تو هم و ميگفتم پيف پيف بو ميده و شروع ميکردم علتشو پرسيدن که فوتبال رفته بودی؟ نه؟ بسکتبال رفته بودی و همين جوری صورتمو تغيير حالت ميدادم و ورزشا رو اسم ميبردم تا ميرسيدم به شنا بعدش هم قلقلکش ميدادم که ای کلک پس چرا پات بو ميده؟ و اون تمام مدت بازی ميخنديد و هنوز هم اين بازی رو دوست داره و ميخنده.

وقتی ايران بوديم يکی از دوستان که يک  نو رسيده ی سه ماهه داره يک شب مارو شام منزلش دعوت کرد. کوچيلی خيلی اين بچه براش جالب بود و دائم ميخواست عين عروسک باهاش بازی کنه. خب طبيعيه که هيچکس نميذاشت که کوچيلی با اين عروسک زنده ی قشنگ بازی کنه و بهش زياد دست بزنه اين شد که وقتی کوچيلی رو برای مدت چند دقيقه پيش عروسک خانوم نشونديم ديدم پاهاشو گرفته دستش و بو ميکنه بعدش ميگه پيس پيس (همون پيف پيف بازی خودمون) بعدش يه چيزايی ميگفت دستشو تکون ميداد و بعدش هم با انگشتش زير بغل عروسک زنده ی دوستمونو قلقلک داد و گفت قيلی قيلی قيلی... من فهميدم که کوچيلی ميدونه اين بازيه و ميدونه که اينکارو آدم با بچه های کوچکتر انجام ميده چون هيچوقت جايی که کوچيلی اجازه داره آزادانه به بچه های کوچيکتر يا همسنش نزديک بشه و باهاشون بازی کنه اين کارو نميکنه (مثل گروههای بازی اينجا يا خونه ی اقوام نزديک). بعدش به ما نگاه کرد و بازدن روی پاش از ما ميخواست که نوزاد دوستمونو بنشونيم تو بغلش تا بتونه رو پاش باهاش بازی کنه. عين آدم بزرگترها وقتی يه بچه ميبينن.:)

اينم عکس کوچيلی و عروسکی که گفتم.کوچیلی و بازی پیف پات بو میده.

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٠/٢۸

دو تا عکس

عکس اول در خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ اينا وقتی ميخواد با مامان بره قدم بزنه. خب معلومه کوچيلی خوشحاله.کوچیلی خوشحاله

 

اينم وقتی که رفتيم رستوران شيلات بندرانزلی و از بس ماهی غزل آلاش نخوردنی بود ترجيح داديم بديمش به ۵ تا گربه ی توی محوطه بخورنش. بگذريم که کوچيلی که حسابی گربه نديده است (آخه همه همسايه های ما فقط سگ دارن!) دم تک تک اين گربه ها رو کشيد! و از بس جيغ زد و خوشحالی کرد که از ترس آبرومون در رفتيم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٠/٢٧

ايران - قسمت اول

عنوان اين قسمت در واقع بسوی ايرانه .

دفعه قبلی که کوچيلی رفت ايران خيلی کوچيکتر بود. تقريبا ده ماهه خب طبيعيه که کسی رو نميشناخت و توضيح دادن هم براش بی فايده بنظر ميومد.

ايندفعه يکی دو هفته قبل از به ايران رفتن آلبوم عکسهای خانواده رو آوردم و سعی کردم اسامی رو از روی صورتها ياد بگيره تا وقتی رفتيم هم خيلی غريبی نکنه و هم تو ذوق خانواده نخوره (اينم از بديهای غربته که بچه ها بهترين و عزيزترين آدمهای زندگی مادر پدرشونو نميشناسن). کوچيلی هم در اين زمينه کلی همکاری کرد و تقريبا همه ی آدمها رو چه توی عکسهای جوونی و يا ميانساليشون از هم تفکيک ميکردو خدارو شکر مارو ضايع نکرد و تو ايران هم خوب از پسش بر اومد و خودشو سريع جا کرد. فقط يه دسته بندی ذهنی براش وجود داشت که من تا فرودگاه نفهميدم. کوچيلی به همه آقايونی که سبيل داشتند ميگفت عمو و به تمام اونها که سبيل نداشتند ميگفت دايی!!!

آقای شهرام ناظری که من عاشق کاست گلستانه اش (شعرهاس سهراب سپهری و آواز ناظری)بودم و هستم و قسمت زيبايی از نوجوانی من با اين کاست گذشت تو فرودگاه وقتی پرواز هلند به تهران رو سوار ميشديم دم گيت کنار ما ايستاده بود با سه تارش و خب حتما سبيلهاش و برای کوچيلی آقای ناظری بخاطر سبيلش از هر عمويی عموتر شد! فقط خدارو شکر که صندلی ايشون تو پرواز نزديک ما نبود و گرنه کوچيل با هر کی اياق بشه يکی دو دور پيگی بک (کولی) رو شاخشه!

گاهی فکر ميکنم چطوره که همچين آدمهايی با اين تواضع هنوز گمنامن و مردم چهره شونو نميشناسن و براشون هيچ احترام خاصی هم قائل نيستن ولی مثلا هنرپيشه دست چندم يه سريال مزخرف اينقده مهم ميشه که آدم حتی ديگه نميتونه اسمشو ببره!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/۱٠/۱٥

ما برگشتيم

ما برگشتيم. کوچيلی همه فکان و فاميلان رو موقع بازياش با اسم و پسوند و پيشوند صدا ميزنه. فکر کنم بيشتر از من دلتنگه لابد تو ايران بيشتر از من بهش خوش ميگذره. بجز ديدن خانواده و اقوام و دوستان هيچ چيزی نبود که من بتونم بگم از ديدنش خوشحال شدم و اين باعث تاسفه :(...

---------

سه روزی هست که کوچيلی رو ميبرم مهد تا به اصطلاح جاگير بشه که بتونم از هفته بعد برای يکروز تمام وقت بذارمش مهد و برم سر کار.

روز اول دو تا يکربع در عرض ۴ ساعت ترکش کردم که دفعه اولشو گريه کرد. روز دوم يکساعت و ربع که گويا وقتی گريه ميکرده تو بغل مربی خوابش ميبره!!! و رشته های منو پنبه ميکنه چون وقتی برگشتم هنوز خواب بود. روز سوم که امروز باشه دو ساعت و ربع گذاشتمش کمی گريه کرده بود ولی وقتی برگشتم نهارشو خورده بود و بازم کيف کوله پشتی رو نشون ميداد٬ فکر کنم سير نشده بود ولی تو راه برگشت به خونه خوابيد. هفته ديگه هم دو روز ميبرمش تا جمعه که در واقع روز اصليش هست و بايد تمام وقت بمونه. مربی مخصوصی که باهاش کار ميکنه اسمش دايان هست. يه خانوم تپل که کوچيلی فکر کنم خوشش اومده باشه چون وقت خداحافظی بعد از دست تکون دادن برای دايان تو هوا براش ماچ ميفرسته. چون کوچيلی ميدونه که ماچ چه کاربردی داره به فال نيک ميگيرم و ميگم خوشش اومده.

بازم برميگردم از ايران مينويسم.


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/٩/۱٦

مو ميرم به ايرون سی هوای يارم

ما فرد ظهر واسه سه هفته ميريم ايران. هيچ کاری بجز ديدن عزيزانم تو ذهنم نيست که اونجا انجام بدم بجز اينکه ميرم کوه . از اون بالا تهرون رو ديدن صفايی داره آدم بيشتر ميتونه برای دل خوش و تن سالمی که داره خدارو بياد بياره. مطمئنم به کوچيلی خيلی خوش ميگذره بيشتر از ما و از الان همگی بيشتر مشتاق ديدن اون هستن تا ما:)‌. خلاصه اينکه جای همگی خالی مخصوصا اونا که الان دلشون ميخواست اونجا باشن.

تنتون سالم ودلتون خوش. سال نو مسيحی هم مبارک اونايی که جشن ميگيرن :)


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

۱۳۸٥/٩/۱٠

‌Bed Or Crib

کوچيلی نازنين ما از يکسالگی روی تخت خواب خوابيده. البته تختخواب کوچيل کوتاه است خوبيش اينست که ميتواند خودش بالا و پايين برود و اگر در خواب قل بخورد و پايين بيفتد با بالش بزرگی که کنار تختش ميگذارم هيچ خطری تهديدش نميکند. خب بديش؟ بازهم اينست که ميتواند خودش بالا و پايين برود. چند وقتی است که کوچيل براحتی قبل تر ها که سر ساعت ۱۰ يا ۱۰:۳۰ خودش نايت نايت کنان ميرفت که بخوابد و تمام شب را هم ميخوابيد ٬‌ نميخوابد و  گاهی تا ساعت ۱۲ بين اتاقها ٬ پذيرايی و آشپزخانه قدم رو ميرود. وقتی هم که رضايت ميدهد که بخوابد هر ۲-۳ ساعت يکبار بيدار ميشود و با دو عروسک (تدی و پيشی)٬ يکعدد پتو و يک بالش بزرگ  راه ميفتد و می آيد اتاق خواب ما و مامی مامی گويان تقاضای خوابيدن کنار ما را دارد. من هر بار با ملايمت به اتاق و تختش برميگردانمش ولی هيچ نتيجه ای نگرفته ام. بعبارتی اين روند شبی ۲-۳ بار تکرار ميشود.

معمولا با صدای پای کوچيل بيدار ميشوم و نيمه راه دستگيرش ميکنم ولی گاهی تا کنار تختم ميرسد و آرام آرام مثل پچ پچ ميگويد مامی مامی و اگر بيدار نشدم با همان اسباب و ادوات خوابش يعنی عروسک و بالش و غيره ميپرد روی سرم بالای تخت.

دارم به اين فکر می افتم که بجای تختخواب کوچکش يک گهواره بزرگ بگيرم که بشود همانجا نگهش داشت! کمی بوی ارتجاع ميدهد!!! از طرفی دلم نميخواهد از تنهايی بترسد و تجربه بدی از خواب برايش بماند واز طرف ديگر همه روزها سرم از بيخوابی بشدت انفجار درد ميکند!

 


پيام هاي ديگران ()

چرتينكوف

صفحه اصلي |  صندوقچه قديمي | پست الكترونيك ]